با بیژن نجدی از روزنامه اطلاعات و صفحه بشنو از نی آشنا شدیم و نامه هایی که برایم می داد و کتاب هایش که یکی دو تا بیشتر نبود و ان ها را با سایه دست خودش نوشته بود.بعدها فرصتی دست داد تا در لاهیجان همدیگر را ببینیم. با مرحوم صفا لاهوتی بودیم و با روانشاد نجدی آن شب دنبال قرص های صفا در داروخانه های لاهیجان می گشتیم.بعدها دانستم که نجدی لباس بسیجی هم پوشیده و به عنوان معلم بچه های رزمنده تا خطوط رزم هم رفته است و کلی یادداشت هم برای جنگ دارد. امسال هم توفیقی دست داد تا با اجازه همسرشان کتاب گزیده اشعارش را آماده چاپ کنیم. نام کتابش را گذاشتم "پسر عموی سپیدار" دو شعراز این دفتر را با هم می خوانیم.
واقعيت رؤياي من است
واقعيت رؤياي من است
و خون رؤياي من، برگتر از سبز
و سبزتر از برگ گياهان است
كه با دشنة تلكس خبرگزاريها
خنجر كلمات روزنامه
نميريزد
واقعيت خوابهاي من است
آنجا، هيچكس نميداند كه سيلي چيست؟
و چاقو
شرمندة تيغش، نه
آنجا، ترور نميشود لبخند
و شليك نميكنند به آرمان من
كشته نميشود سهراب
تكههاي تن كودكان بوسني هرزهگوين
در خوابهاي من، بازميگردند به گهواره و گريهاي نه از سر اندوه
آنها، بزرگ ميشوند در خوابهاي من
پير ميشوند در خوابهاي من
و در خانهاي ساده
بر سپيدِ ساده، سبزي ساده
كنار مردمي ساده
با تعريف سادهاي از مرگ ميميرند در خوابهاي من
و دريغ هر صبح
بيدار ميشوم با صداي راديو...
در روزنامه ميخوانم
باز هم
«تكه تكه شدهاند
كودكان فلسطين
بوسني
هرزهگوين
حتا در جزاير گُل سرخ
حتا سرزمين موز
حتا تپههاي چاي ...»
اين است كه هر صبح
به خودم در آينه ميگويم نه، اين رؤياست
واقعيت
هماناست كه من ديدهام در خواب.
گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
ميدانيد كه نور آقاست
آب آقاست
امّا شعر سيّد و ساقه
واژه گلدان نيست
باغچه هم حتي نيست
كوير؟ نه دريا هم نه
خاستگاه سيب نابالغ است، كلمات
و زادگاه تبرّك گندم.
... زيرا شعر اشاره اوست كه گفت «بشود»
پس «شد»
... زيرا نيافريد خون را كه ريخته شود بر خاك
كه پير شود يك سيب
كه خشك شود گندمي ناگاه.
امّا ريخت و من ديدم كه واژه سيّد شد
شعر، مظلوم.
شعر، قطره قطره چكيد از شقيقة هابيل
در كسوفي كشيده شد به صليب
با اذان و شرم دشنه و رازهاي گلو
ديدم كه شعر افتاد بر دستهاي اذان
از اسب
بله، اينهاست كه من ديدهام
و ميبينم كه تاريخ بر سينهاش ميزند با كف دست
همچنان كه حالا دختران بيخاطرات من
صورت گذاشته بر آسفالت، كنار تقدس خون
در بوسني شعر شدهاند
پسرانم، فلسطيني
شعر شدهاند در تغزّل فرياد.
بله آقايان، خانمها كه سفره پهن كردهايد در سازمان ملل!
كه برايتان آب آقا نيست
نور آقا نيست
من چرا بهخاطر شعري اين همه سرخ
اين همه سبز، اين همه سيّد
بر سينهام نزنم با كف دست؟
و زنجير بر استخوان كتف قرن خودم.