شعری از محمد مهدی سیار شاعر خوب شیرازی را تقدیم تان می کنم.
از حلقههایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بیثمر عشقبازها
دوشید فتنهای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شدهست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بینمازی ما بینمازها
خیل پیادهایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که بردهایم ز شطرنجبازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخسازها
قرآن به نیزه رفت... خدايا مخواه باز
بر نیزهها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
این «از ـ تا» ها در مشی و مرام و مشرب و مسلک امیری اسفندقه ادامه مییابد تا آنجا که برسیم به کنش مندی سیاسی او بهعنوان یک شاعر. این جا یک «از ـ تا»ی دیگر هم داریم: از شعر گفتن در ستایش سید محمد خاتمی در سالهای پس از دوم خرداد تا پس گرفتن آن شعر در خلال شعری دیگر در ماه اخیر.
اینجاست که وسوسه روزنامهنگار را قلقلک میدهد تا بهسراغ امیری اسفندقه برود. او یکی از احیاکنندگان قالب قصیده در روزگار ماست و بهجرأت میتوان گفت که تعدادی از قصیدههای او «استادانه» و نزدیک به مرز «شاهکار» هستند. البته او در قالبهای دیگر شعری نیز طبعآزمایی کرده و احیانا موفق بوده است. شعر نیمایی «کدام استقلال، کدام پیروزی» را از او بهخاطر داریم که مسعود دهنمکی مستندی به همین نام درباره شهرآورد پایتخت ساخت و در آن از شعر نیمایی اسفندقه بهره برد.

دو غزل «حر» هم از او بر سر زبانهاست. او دانشآموخته کارشناسی ارشد ادبیات است و کارمند وزارت آموزش و پرورش. بیست سالی معلم بوده و سالیانی دراز، در کانون ادبی فرزندان شاهد با نسلی از فرزندان شهید همنفسی کرده و به آنها قلمزدن و سرودن آموخته است. اما اینها همه او نیست. همسرش در لابهلای مصاحبه، یکبار که چای آورد، گفت: دایما شعر میگوید، باران میآید شعر میگوید، برف میآید شعر میگوید، میرود خیابان و برمیگردد. با شعر میآید، دعوایی در کوچه میبیند، برمیگردد به خانه و شعر میگوید، گریه میکند و شعر میگوید...
با یک سئوال بیپرده شروع میکنم، شما روزگاری جزو شاعران مذهبی بودید که با سینه برهنه از آقای خاتمی حمایت کردید، حتی شعر برای آقای خاتمی گفتید که همان زمان منتشر شد. الان در این جریانات اخیر به گونه دیگری موضع گرفتهاید و راه خودتان را ظاهرا از راه خیلی از دوستان دوم خردادی جدا کردهاید. اخیرا در جلسه دیدار شاعران با رهبر انقلاب قصیدهای خواندهاید ناظر بر انتخابات و به نوعی حاوی موضعگیری سیاسی از جانب شما. این دو را چگونه باید با هم جمع کرد؟ آیا این نوعی دمدمی مزاجی است یا به تحلیل جدیدی رسیدهاید؟
حالا این پرسش و پاسخ قرار است چاپ شود؟
قرار است که چاپ شود با همین صراحت، شما هم به صراحت حرفتان را بزنید.
چاپ اینها چه نفعی برای خوانندگان دارد؟
این یک سوژه است، من روزنامهنگارم و کارم این است. بالاخره مرتضای امیری اسفندقه، الان فقط قائم به خودش نیست. کسی است که بار یک میراث، امانت یک یادگار عزیز یعنی قصیده بردوش اوست. او جزو معدود قصیدهسرایان معاصر ماست. مسئله سلوک شاعر در گذرگاه جامعه و سیاست، مسئله مهمی است. این کنش و واکنشهای شاعری مثل شما که در شاعری و بزرگی شأن او در عالم شعر، تردیدی نیست، طبعا حساسیت بیشتری ایجاد میکند.
من هیچ وقت شعری را برای اینکه چاپ بکنم نگفتهام اصلا و ابدا. مثلا در این دورهای که آمریکای جهانخوار، (بهترین نام همین است: آمریکای جهانخوار) به عراق حمله کرد، من بیش از شش دفتر شعر در همین حول و حوش عراق و شیعیان آنجا و بلای آمریکا برای آنها و ما، برای همه جهان، گفتهام ولی چاپ نکردهام. شاعر ناگزیر از گفتن است. نمیتواند نگوید، به حکم اینکه شاعر است. تا بیایی به خودت بجنبی و تحلیل کنی که چه شد، چه نشد، شعرش را گفتهای؛ تو عقلت آن موقع کار نمیکند به حکم اینکه شاعر هستی و اگر هم عقلت کار میکند، یک عقل منجمد نیست، یک عقل گر گرفته است. عقل، حیرت کرده که چه خبر است:
همسنگران به جان هم افتادهاند و تلخ
در تو مباد حمله به همسنگر آورند
وقتی میگویید شاعر به خودش نیست و تصمیم نمیگیرد که شعر بگوید یا نگوید، دارید وصف حال خودتان را میگویید؟
بله، دارم حال خودم را وصف میکنم. خب، امروز دارد این اتفاق میافتد: از خیابان ولیعصر دارم رد میشوم، میبینم که یک عده سبز به یک عده قرمز حمله کردهاند، قرمز میزند تو گوش سبز، سبز میزند توی گوش قرمز. ممکن است شاعری باشد که ببیند و بگذرد و شب توی خانه سیگاری روشن بکند، نسکافهای بخورد، بعد خیلی کارهای دیگری که باید بکند را بکند و بعد از همه اینها بنشیند فکر بکند که حق با کی بود یا حق با کی نبود؟ بعد هم شعرش را بگوید ولی من نتوانستم و نمیتوانم. من اگر ببینم که چنین اتفاقی دارد میافتد، همانجا به دهانم میآید. از بچگی اینطور بودم، چون همین حال است که مرا زنده نگه داشته است. در آن لحظهای که میبینم دو نفر ایرانی در ملأعام، به جان هم افتادهاند، ناخودآگاه میگویم و میگویم و نمیتوانم در برابر اینچنین اتفاقاتی، طبع شعر خودم را در آبنمک بخوابانم، وقتی میبینم که بسیج و بسیجی و حرمت آن اینطور ملکوک میشود، نمیتوانم ساکت بنشینم. اگر از خودگذشتگی بسیجیها نبود، ما الان چه بودیم و کجا سیر میکردیم؟
آن بسیج یا این بسیج؟ برخی میگویند بسیجی دوران جنگ که مظلوم شهر و شهید جبهه لقب داشت یا این بسیجی که الان هست، کدام یک؟ آیا به نظر شما اینها یک تعریف دارند و با هم هیچ فرقی ندارند؟
نه، چه فرقی میکند، تفاوت را ما درست کردهایم. اینها که معتقدند بسیج الان با بسیج دوران جنگ فرق کرده، یک نفرشان یک شب تا صبح، با یک شیمیایی سر کردهاند؟ کدامشان با آن بسیجی که هنوز در بدنش ترکش است نشستهاند که وقتی دارد با تو صحبت میکند در نیمساعت صحبت باید سه مرتبه نفسش را تازه کند.
بعضی از آنهایی که میگویند این بسیج با آن بسیج فرق میکند، خودشان بسیجی آن روزگارند، جنگ دیدهاند، جانبازند و خودشان روزگاری در کسوت بسیجی برای این جمهوری جنگیدهاند.
من نظرم این است که فرق نکرده است. شاید بشود گفت که بسیجیهای دیروز، بسیجیهای امروز را تنها گذاشتهاند:
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
بالاخره، بسیجیهای امروز اگر باید استاد بشوند، کدام بسیجیها باید دستشان را بگیرند؟ بسیجیهای قدیم باید کردار بسیجیهای امروز را سامان بدهند. من خودم ادعایی ندارم، چون من رزمنده نبودهام، اگرچه جنگ در خانه ما همواره حضور داشت، به حکم اینکه برادر دو شهیدم و به حکم اینکه یک فرزند شهید در خانواده ما بزرگ شده و بالیده است، آن هم از پدری که پنج سال منتظر فرزند بود و خدا به او نداد و درست بعد از قطعنامه رفت و شهید شد. پس من با جنگ بیگانه نیستم ولی رزمنده هم نبودهام. برخی از دوستانم هم شاعرند، هم بسیجی هم رزمنده. اما من در همین شاعری هم اما و اگر برای خودم دارم چه رسد به اینکه خودم را بسیجی قلمداد بکنم. البته در آن روزهای نوجوانی عضو بسیج محل بودم، میرفتیم و گشت میدادیم ولی هیچ وقت برادرانم نگذاشتند به جبهه بروم، بهجز دو روز که زود مرا از جبهه منتقل کردند به مشهد و گفتند: برو که خانواده بیسرپرست ماندهاند، چون همزمان پدرمان هم جبهه بود.
پدر نظامی مردی غریب بود و فقیر... بله، این مطلع یکی از قصاید من است، چند تا قصیده دیگر هم برایش گفتهام، او اصلا تمام عمرش را در جبهه گذراند؛ به مجرد اینکه جنگ شروع شد با ما خداحافظی کرد و رفت.
ارتشی بود؟
بازنشسته بود ولی داوطلبانه رفت جبهه و کل آن هشت سال را در جبهه ماند، رفت بانه، کردستان، جنوب، شرهانی؛ هرجا که برادرانم بودند او هم پا به پای آنها رفت و به آنها سر زد.او بود، برادران شهیدم بودند، ولی من نبودم:
روشن شود هزار چراغ از فتیله ای
یک داغ دل بس است برای قبیلهای
من نرفتم پس نمیتوانم ادعای بسیجی بودن بکنم.
پرانتزی باز کنم و این سئوال را بپرسم، این برادرزاده شما همان است که دربارهاش گفتهاید:
اینک پسری از تو یتیم است در اینجا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد
بله، همان است، قصیدهای با این مطلع:
تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ایکاش کسی از تو خبر داشته باشد
بچه را پدرتان بزرگ کرد؟
بچه پیش مادرش بزرگ شد، مادر من معتقد بود که گوشت و استخوان را نمیتوان از هم جدا کرد؛ میگفت که من هرچقدر هم مادربزرگ خوبی باشم، سرانجام مادربزرگ خوبی هستم اما بچهای که پدرش رفته، باید مادر بالاسرش باشد.
اسمش چیست؟
اسمش علیرضا است. برادرم فرهاد در آخرین نامه گفته بود که اگر بچه به دنیا آمد و من زنده بودم، اسمش را میگذاریم رضا اما اگر به دنیا آمد و من نبودم، اسمش را میگذاریم علیرضا؛ رضا برادر اولم بود و علی برادر دومم البته در شناسنامه فرهاد بود و ما علی صدایش میزدیم. بچه که به دنیا آمد، علی شهید شده بود و ما به یاد دو برادر شهیدم و به خاطر وصیت پدرش، اسمش را علیرضا گذاشتیم؛ یعنی دو اسم دو شهید را در خودش دارد.
الان بیستویکی دو سالش باید باشد...
بله، ازدواج کرده است.
برگردیم به بحثمان؛ شما میگویید بسیجیهای زمان جنگ، بسیجیهای امروز را تنها گذاشتهاند؟
من میگویم که اگر اشتباهی رخ داده است، بسیجیهای دیروز و امروز، همدیگر را خوب میفهمند. بنشینند با همدیگر در یک فضای سالم صحبت بکنند تا ببینیم کدام دست پلیدی میان ما تفرقه انداخته است. آن دست را شناسایی بکنید و همدیگر را محکوم نکنید. خیلی از بسیجیها فرهنگی و اهل کتاب شدند، خوشتیپ شدند و تیپ هنری میزدند. ولی خیلی از بسیجیها هم نمیتوانند خوشتیپ باشند، چون همان حال و هوای جنگ را دارند؛ اینها را ما باید امّل بنامیم؟ باید عقبافتاده بنامیم؟!
شما دارید یک طرفه به قاضی میروید.
چطور؟
وقتی که امر به معروف و نهی از منکر تقلیل داده میشود به برخی از ظواهر شرعی و همین تعریف سطحی و ناقص از این فریضه بنیادین، به یک سنت در بین یکسری از بروبچههای بسیج بدل میشود، تصویر بدی از بسیجیها در ذهن نسل جوان شکل میگیرد.
اینها دروغ است.
نه دروغ نیست؛ برادر بنده چندبار به خاطر تیپ هنریاش کتک خورده است؛ او گرافیست است و در صنف گرافیک هم اعتباری برای خودش دارد، در عینحال بچه هیئتی است و هیئت حاج منصور هم میرود. میدانید چندبار کتک خورده بهخاطر تیپش؟
من جواب شما را با یک مثال میدهم. همین محلهای که من دارم زندگی میکنم، اصلا حال و هوای جبهه را دارد، میبینی که؟ اینجا همه خانواده شهدا هستند. در همین محله، جوانهایی هستند که تیپ امروزی میزنند و با بسیجیها هم دوست هستند. هستند دخترهایی که مانتو تنشان میکنند و زلفی بیرون میاندازند و از جلوی همین بسیجیها رد میشوند و این بسیجیها سلامعلیک دارند با اینها، چون همسایهاند و هیچکدام یقه همدیگر را نمیگیرند؛ چرا نمیگیرند؟
چون با هم دوست شدهاند. رفاقت، آن چیزی است که از میان ما رخت بربسته است و ربطی هم به بسیجی و غیربسیجی ندارد. ما یادمان رفته که همه با هم رفیقیم. این جمله که: «مشکل خودت است» و ما در پاسخ خیلیها همین جمله را میگوییم، یک شعار بیگانه است که وارد سرزمین ما شده است. مشکل تو مشکل من است، مشکل من هم مشکل توست. این شعار را کی به بقالهای ما آموخته که بنویسند: «نسیه داده نمیشود» و بعد اضافه بکنند: «نسیه داده نمیشود حتی به شما» و بعدتر اضافه کنند: «نسیه داده نمیشود حتی به شما دوست عزیز» من یادم است که پدرم مرا به بقالی محل میفرستاد، مهمان میآمد خانه و هیچ آه در بساط نداشت؛ میگفت: برو پیش آقای دشتی و بگو یک کیلو برنج، یک کیلو لوبیا و... بدهید و بگذارید به حساب...
افسانه هم نیست؛ نهایتا مربوط به سه دهه پیش است.
بله، افسانه نیست توی بقالی میرفتیم میدیدیم که نوشته: «هذا من فضل ربی»، میدیدی شعر حافظ را که نوشته:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
حالا میروی و میبینی که نوشته: «مزاحمت بیجا مانع کسب است» یعنی اگر آمدی اینجا، باید پولی بدهی و چیزی بخری و بروی، دیگر «سلام و حالت چطور است و بچهام مریض است و مادرت خوب شد» را بگذار در کوزه... کی اینها را یاد ما داده است؟ همانهایی که اینها را به ما یاد دادهاند، بین بسیجیهای امروز و دیروز فاصله انداختهاند. من رفیق بسیجی دارم. خودم که بسیجی نبودهام، گفتم این را، اوایل جنگ در بسیج محل ثبتنام کردم. دوست داشتم برنو بگیرم دستم و گشت بزنم. شب دوم گفتند که تو برنو دست گرفتن بلد نیستی. اسلحه از دست ما گرفتند و قلم به دستمان دادند.
من هم واقعا اسلحه بگیر نبودم. آن دو روزی هم که جبهه رفتهام، امدادگر بودم، دوره امدادگری هم دیدم که راهم بدهند به آنجا و سرانجام هم بیرونم کردند. داشتم میگفتم این رفیق بسیجی من، یکبار که داشتم تند میرفتم، در آمد که: «تو که ترکش نخوردهای، تو که تا صبح توی بغل شهید نخوابیدهای، تو که با رفیقت ننشستهای قرمهسبزی بخوری، بعد رفیقت برای پر کردن پارچ آب برود بیرون، بعد صدای توپ بیاید، بعد از چادر بیایی بیرون و ببینی رفیقت افتاده و قرمهسبزیها که هنوز هضم نشدهاند ریخته بیرون. تو یکی حرف نزن!» دیدم که راست میگوید.
کی هست این رفیق دوران جنگ شما؟
از دوستان خودم است در مشهد. گاهی وقتها هم از دیدن بعضی چیزها خیلی ناراحت میشد. عصبانی میشد و میخواست برود یقه طرف را توی همان خیابان بگیرد. به حکم اینکه میدانستم ناراحتیاش از چیست میگفتم، نه، یقه نگیر، صدایش بزن تا بیاید و با همدیگر صحبت کنید، حرف بزنید؛ گفتوگو میکنیم و طرف روشن میشود. چطور این کسانی که میخواستند گفتوگوی تمدنها را در جهان علم بکنند، بلد نیستند با رفیقهای بسیجی خودشان گفتوگو بکنند.
الان بحثمان رسیده به جایی که شما مسئله را دارید از دید فرهنگی نگاه میکنید. دست روی نقطه خیلی خوبی هم گذاشتهاید. من درباره بسیج یک اختلاف نظرهایی با شما دارم. من اعتقاد دارم تعریفی که از بسیجی شد بعد از جنگ، به تجدیدنظرهایی نیاز دارد.
تعریف بسیج چیست؟ اصلا تعریفی از بسیج داده شده تا به حال؟
این هم یک بحث جدایی است.
خود شما چه تعریفی از بسیج دارید؟
بسیجیها نوجوانهای مؤمن و پرشوری هستند که به شوق امام و به خاطر علاقه بسیار به رهبر انقلاب، عضو پایگاهها میشوند و ذهنشان را نوستالژی جنگ درست میکند. متأسفانه برنامه مدون و درازمدت برای مجهز کردن و مسلح کردن این نسل به فرهنگ و مأنوس کردن آنها با کتاب و قلم، وجود ندارد. ممکن است در یک پایگاه خاصی اینطور باشد اما بهطور عمومی وجود ندارد. کارویژهای هم که برای اینها تعریف شده است، کارویژهای که از جنس برقراری امنیت در محله یا کمک به نیروهای انتظامی در مواقع خطر است. این فینفسه نهتنها بد نیست بلکه باید هم اینگونه باشد اما نباید همه ماجرا به اینجا ختم شود. مسئولیت این کاستیها به گردن بسیجیها نیست بلکه باید متولیان امر برای خود تعریف داشته باشند که اگر میخواهیم نوجوان مردم را تحت عنوان بسیج جذب کنیم، برایش چه برنامه فرهنگی داریم.
من از یک زاویه دیگر نگاه میکنم. میپرسم آن بسیجی که دیروز در جبهه بوده و الان یک شخصیت فرهنگی یا سیاسی شده، یک حوزه نفوذ اجتماعی یا حتی اقتصادی پیدا کرده، او مسئولیتش در قبال این بر و بچهها چیست؟ تویی که رزمنده زمان جنگی، بیش از هرکس دیگری مسئولیت داری که فرهنگ بسیجی ناب را که خلاصه میشد در از خود گذشتن به نسلهای بعدی انتقال بدهی. تو از اینها فاصله گرفتهای و اصلا اینها را داخل آدم حساب نمیکنی، پس حالا چه گلهای داری؟
آیا در قبال همان نسل بچههای جنگ هم برنامهای درست و حسابی در کار بود که برای اداره پایگاهها ازشان استفاده شود؟
اینطورها هم نیست که شما میگویید. من خودم با این ریش تیغ زده که داری میبینی، هم با بسیجیها همکلاسی بودهام، هم 10 سال معلم فرزندان شهدا بودهام.
ما داریم درباره پایگاههای بسیج صحبت میکنیم. شما در مدرسه همکلاسی بسیجیها بودهاید یا در کانون ادبی فرزندان شاهد، معلم بچههای شهید بودهاید، ربطی به بحث ما ندارد.
من صحبتم درباره میراث جنگ است. از جنگ یک مشت ویرانه ماند که باید ساخته میشد. اما غیر از این ویرانههای ظاهری در خرمشهر و آبادان، بسیاری فرزند شهید باقی مانده بود، بسیاری همسر شهید باقی مانده بود؛ همسری که تازه ازدواج کرده و بچه در شکم دارد، جنگ تمام شده و همسرش هم رفته، حالا او باید بچه را به دنیا بیاورد و خود به تنهایی بزرگش کند. خب این میراث جنگ را خود بچههای جنگ میبایست برایش آستین بالا بزنند. آنها بیش از هرکس دیگری نسبت به این میراث مسئولیت داشتند و دارند.
بحث خانواده شهدا و تربیت معنوی بچههای شهدا ربطی به بحث ما ندارد، بحث ما بسیج است.
بسیج هم یکی از همین میراثهای معنوی جنگ بود. همه حرف من این است. باید به این میراث احترام گذاشته میشد. من اولین حکم آموزش و پرورشم برای تدریس در مدرسه شبانه صادر شد. این کلاس شبانه 5 نفر دانشآموز بزرگسال داشت که همه یادگاران جبهه بودند. جبهه رفتهاند و ترک تحصیل کردهاند و حالا جنگ تمام شده است؛ میخواهند جایی استخدام شوند و گفتهاند که اگر دیپلم داشته باشید بهتر است. آمدهاند دیپلمشان را بگیرند. یکی از اینها گونهاش زیر چشمش رفته بود. پرسیدم و گفت که در عملیات بدر ترکش خوردهام. خب، من در برابر او یک خاکسارم نه یک معلم. در برابر او، اول سرم پایین است. درست است که معلمم و میتوانم بیست را بکنم 18، 18 را بکنم 19، میتوانم به یکی صفر بدهم و بگویم که «برو خانه، تو اصلا آدم نیستی که توی خیابانها جلوی مردم را میگیری به زلف و یا پاچه خلقا... گیر میدهی.» اما من در برابر چنین آدمهایی اول سرم را میاندازم پایین و احترام میگذارم.
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
این بیت را که در کتابهای درسی آن زمان بود، باید سر کلاس معنی میکردم ولی میدیدم برای کسی باید معنی بکنم که از رقص شمشیر برگشته است. آخر من به او چه بگویم. همین که به او میگویم «من در برابر تو هیچ نیستم» او هم سر صحبتش را باز میکند و با من دوست و رفیق میشود. در این رفاقت و تنها در این زمینهای که رفاقت ایجاد میکند، گفتوگو و رشد فرهنگی شکل میگیرد. خلاصه اینکه ما یادمان رفته که با هم دوست شویم.
مثالهایتان همه درباره بسیجیهای زمان جنگ است. این نسل جدید که امروز موضوع بحث ما و دلسوزان دیگر شده است، خیلیهایشان پس از جنگ به دنیا آمدهاند.
من میگویم که اصلا از انتخابات بیا بیرون؛ کشور ایران را در نظر بگیر که انبوهی جوان بسیجی جنگ ندیده دارد، آیا این انبوه جوان بسیجی جنگ ندیده در کنارشان انبوهی بسیجی جنگ دیده هست یا نه؟
سئوال من از شما این است: این انبوه بسیجی جنگ دیده آیا برنامهای هدفمند، منسجم و کلان در کار بود برای اینکه ضمن حفظ عزت و تأمین معیشتشان، بتوانند تجربیات زمان جنگشان را انتقال دهند به بسیجیهای نسل بعد از جنگ؟
بله، برنامه بوده است.
من میگویم نبوده است.
اگر هم نبوده، مقصر من و شماییم، اولا و بالذات.
آخر آن برنامه کلان برای دخالت دادن نسل آرمانخواه جنگ در پرورش نسلهای بعد بسیج وظیفهای نیست که بر عهده من و شما باشد، خیلی کلانتر از این حرفهاست.
چرا، هست؛ مثال میزنم. ما در دهلاویه کنگره شعر دفاع مقدس برگزار کردیم اما فقط شعر خواندیم، آیا نمیتوانستیم غیر از شعر، شعرهای مجسم را هم دعوت کنیم؟ آنجا، رزمندههایی بودند که نه بلد بودند شعر بگویند نه بلد بودند حرفهای قلمبه سلمبه بزنند، نمیتوانستیم آنها را هم دعوت کنیم و به آنها بگوییم شما اصلا لازم نیست شعر بگویید بلکه ما هم اگر به کنگره شعر دفاع مقدس آمدهایم، بهخاطر شما آمدهایم. ولی ما باورمان شد که شاعریم و آنها، بودن با آنها و رفاقت با آنها را فراموش کردیم.
این فاصله یک روزه و دو روزه درست نشده است. ما میتوانستیم در این کنگرههای شعر، بسیجیان به اصطلاح فرهنگی را با بسیجیان غیرفرهنگی کنار هم بنشانیم. این را هم بگویم که من آنها را هم غیر فرهنگی نمیبینم، چون اصل فرهنگ انقلاب، دفاع از دین و آیین و فرهنگ این سرزمین بود؟ هرکس این حس را داشت و دارد، میتواند بگوید که من ایرانیام. هرکس این حس را نداشت یا ندارد، به نظر من ایرانی نیست. البته با او هم میشود رفیق شد. ما سرانجام، از این انقلاب میخواهیم به سمت «انسان بما هو انسان» پیش برویم.
یک مثال دیگر میزنم. اگر یک روز وزیر آموزش عالی بیاید از وزیر آموزش و پرورش گلایه کند که تو معلمهایت بیسواد هستند، وزیر آموزش و پرورش باید بگوید این معلمها را خودت تحویل من دادی، پس از خودت گلایه بکن. ای بسیجی ترکش خورده دیروز، خاکریز دیده دیروز، جبهه رفته دیروز! امروز کدام لذت برای تو بالاتر که یک عده جنگ ندیده و جبهه نرفته میخواهند کسوت بسیجی تو را تنشان کنند؟ خب، استاد این کار شما هستید، پس با اینها گفتوگو کنید و آن تجربه دوره جنگ را به آنها انتقال بدهید.
اینها هموطن شما هستند، دوستهای شما هستند؛ وقتی شما فاصله بگیری، طبیعی است که روزی آنها پسرفت کنند، روزی تجربه تو را ناقص فراگیرند و یک مشت دشمن دوستنما، آنها را در ذهن مردم لولوهایی تصویر کنند که فقط بلدند چماق دست بگیرند تا به مردم بزنند. آنوقت توی رزمنده کجای این معرکه هستی که دارند به مردم تلقین میکنند که این افراد ریش و سبیلدار، چفیه به گردن انداخته، کفش کتانی پاره پا کرده، بسیجی نیستند، بسیجیهای دیروز، امروز کت و شلوار بر تن دارند، لباسشان تمیز است، ادکلن میزنند، خط ریششان آنکادر شده است، اشکال ندارد، اگر تو آراستهای و به سنت پیغمبر عمل میکنی، یا علی مدد! ولی اگر این بسیجیهای امروزی، تو را نمیفهمند و حرکت نمیکنند، خودت هم مقصری، فقط از دیگران گلایه نکن.
برمیگردیم به سر بحث، شما در ایام دوم خرداد برای چه از خاتمی حمایت کردید و شعر گفتید؟ آن موقع انگیزهتان چه بود؟
دوم خرداد، قیصر امینپور زنده بود. قیصر شاعری بود که تحت هیچ شرایطی شاعرانگیاش را از دست نداد، با وجود اینکه عدهای تلاش میکردند او را منتسب به جناحی بکنند. در روزگارانی که ایران مدتها بود شاعر زندهای به خود ندیده بود، او قیصر امینپور شاعر بود و ماند. حسین منزوی زنده بود، شاملو زنده بود، اخوان زنده بود، اینها همه زنده بودند و شاعران بزرگی هم بودند اما از میان شاعران نسل انقلاب هیچ شاعری سر بر نکرده بود به اندازه قیصر، قیصر یک سر و گردن از همه بلندتر بود و حکم ارشاد برای شاعر جوانی مثل من داشت. در کنار قیصر و از همنسلان او از سیدحسن حسینی و یوسفعلی میرشکاک و علیرضا قزوه هم میتوان نام برد.
من این شعر را به اشارت هیچکسی جز دلم نگفتم. درباره بعضی از شعرهایم حتی میتوانم ادعا کنم که آن را به اشارت دلم هم نگفتهام، چون اصلا تا دلم آمده بجنبد و به من چیزی بگوید، شعر گفته شده است. آنهایی که با من زندگی کردهاند و از نزدیک مرا میشناسند، این را تأیید میکنند که من خود را در اختیار حس خودم قرار میدهم نه هیچچیز دیگر، خود را به دست حساسیت شاعرانه میسپارم. سید محمد خاتمی حرفهای بدی نزده بود. گفتوگوی تمدنها مگر بد بود؟ اینکه به دنیا بگوییم، اگر شما موشک کروز دارید، ما هم کلمه داریم، آنقدرها زیبایی داشت که یک شاعر ولو اینکه در دام زیبایی این کلام افتاده باشد، به پاس آن شعر بگوید:
با تو بگذار که بیفاصله صحبت بکنیم
از غم و غربت این قافله صحبت بکنیم
اما من در قطعهای که هفته پیش سرودهام آن شعر را پس گرفتم.حالا چرا آن غزل را پس گرفتهام؟ آیا این پس گرفتن یک حرکت سیاسی است؟ مگر من سیاسی شعر گفته بودم که سیاسی پس بگیرم؟ شاید اصلا آقای خاتمی آن شعر را نخوانده باشد. حاج آقای دعایی که من هرگز ایشان را ندیدهام، تا من بیایم متوجه شوم، این شعر را در روزنامه اطلاعات چاپ کردند، چون رفیق مشترکی داشتیم که این شعر را برایش خوانده بودم و آقای دعایی از طریق همان رفیق مشترک شعر را شنید و پسندید و منتشر کرد و بلافاصله افتاد بر سر زبانها.حالا چرا آن غزل را پس گرفتم؟
برای اینکه دوست میداشتم در این شلوغی بازار، سید محمد خاتمی که پرسش مهر را راه انداخته بود، بیاید خیلی راحت و بدون در نظر گرفتن سرخ و سبز بگوید: دانشآموزان! اول مهر مبارک! تابستانتان را ما خراب کردیم! ما فاتحه خواندیم بر تابستان شما. تا آمدید سهماه نفس بکشید، افتادید در دام انتخابات و فتنه سبز و قرمز. از سید محمد خاتمی توقع داشتم که نه مثل آن دو نفر دیگر بلکه مثل خودش باشد، مثل کسی که یک شاعر گمنام یک برادر شهیدی در یک تاریخی برایش شعر گفته بود، دوست داشتم او بیاید و بگوید که آقا! ما میتوانیم در صلح و صلاح و امنیت و امان و آرامش گفتوگو کنیم؛ ما که گفتوگوی تمدنها را راه انداختیم؛ خودمان هم با خودمان صحبت میکنیم. غرض اینکه هم آن غزل و هم این قطعه حرف دل من بوده است.من بسیار از این و آن درباره خودم شنیدم که فلانی شاعر درباری است، در صورتی که همان موقع اثاثیه خانه مرا داشتند به خیابان میریختند.
بد نیست ماجرای تخلیه خانهتان را هم بگویید.
گفتن ندارد.
برای ثبت در تاریخ بد نیست.
میدانید چرا دوست ندارم؟ من شاید با برادرم خیلی دعواها داشته باشم ولی دوست ندارم دیگران از آن باخبر شوند. اخوان آدم بسیار بزرگی بود. هم در کلام هم در مرام. زمانی احمد شاملو رفت آمریکا سخنرانی کرد و در آنجا فردوسی بزرگ را بهزعم خودش، فرو مالید و او را یک دروغزن بزرگ نامید. مدتی بعد از آن اخوان به آلمان سفر کرده بود. در آلمان در جمع ایرانیان برنامهای برایش گذاشته بودند. یک نفر از او سئوال کرد که نظرتان راجع به سخنرانی شاملو درباره فردوسی چیست؟ میدانید اخوان چه پاسخ داد؟ گفت: «این یک مشکل درونی است و ما خودمان در درون حل میکنیم.» برای اینکه گزک به دست چهار تا آدمی که دوست ندارند ایرانیها را با هم رفیق ببینند نداده باشد. این میشود مرامی که از معلمی مثل اخوان باید یاد بگیریم. چرا باید کاری کنیم که یک اختلاف داخلی، مایه خنده اجنبیها به ما شود؟
آیا واقعا فکر میکنید در این ماجرای تلخ چند ماهه، همه تقصیرها به گردن سید محمد خاتمی یا یک جناح خاص بوده است؟
نه، من از او بهعنوان یک سید روحانی خوشپوش، خوشتیپ، خوش فکر، این توقع را داشتم که در این شلوغی حرفی بزند و دستی برآورد، کاری که در خورند اوست از او سر بزند. من در خورند او این را میدیدم که وقتی میبیند وطن در چنین التهابی دارد بهسر میبرد، بیاید و محترمانه اصول و مبانی را به رخ همه بهویژه دوستانش بکشد. اصول و مبانی هم به قول ناصر عزیزخانی در آن نامهاش که به فرزندان شهید همت نوشته، آنقدرها تاریک نیست.
به نظر شما، آن مبانی که واضح است، چیست؟
بنده یک شاعرم و در مقام تشریح و تفسیر مبانی نیستم. البته بعضیها فکر میکنند شاعر یعنی کسی که برای مردم یا درباره مردم شعر میگوید؛ در حالی که شاعر کسی است که بین مردم است و از آن فراتر عین مردم است، ولو اینکه از مردم توگوشی بخورد. یک جایی یک نفر به من میگفت «تو ابله هستی!» در صورتی که همان فرد برای نامزدش نامه نوشته بود و در آن نامه شعر مرا آورده بود. جواب دادم که: مرد حسابی! من اینکه روبهروی تو نشسته است، نیستم، من همانم که از قولش برای نامزدت نوشتهای:
کشیده است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟
من آنم. تو بخواهی یا نخواهی مرا دوست داری چون برای بهترین عزیزت مرا ارسال کردهای، آره رفیق! اینطوریهاست... .
از دیدگاه یک شاعر با همین تعریف خاصی که شما از شاعری دارید، مبانی انقلاب که روشن و واضح است، چیست؟
آدم نباید بیپیر شود. بیپیری فحش است. تحت هیچ شرایطی نباید بیپیر بشویم. بالاخره انقلاب پیر دارد یا ندارد؟ امام خمینی، پیر انقلاب بود.آیا با فوت پیر این سلسله تداوم پیدا نمیکند؟ تداوم پیدا میکند. تو یا بیپیر شدهای یا گمان میکنی که خودت باید پیر باشی که صدالبته این فرض دوم، یک مسئله دیگری است. وگرنه اول و آخرش را بگیری، بیپیری زشت است.
اتفاقا ممالک به اصطلاح راقیه، بیپیرند؛ حتی من معتقدم که هند با تمامتوجهی که به عرفان داشته بیپیر است؛ چرا؟ چون ناگهان میبینی یک نفر پانزده سال بالای یک درخت نشسته و دستش را رو به آسمان گرفته است؛ خب، این زیبا نیست، این جالب نیست، تأسفآور است، اینکه انسان برای رسیدن به یک مرتبه بالا، پانزده سال بالای یک درخت به یک حالت بنشیند، ناامیدکننده است.
اگر پیری در کار بود و اگر نگاه آنها به یک نگاه علوی میخورد، به یک نگاه نبوی میخورد، میگفت که بیا پایین و او مثل یک پرنده میآمد پایین و میشد یک انسان معمولی.خب، تقصیری هم ندارد، ندیده آن نظر را، ندیده است؛ اشاره پیر به او نخورده است. خلاصه سخن اینکه بیپیری به قول قدیمیها شگرد ما نیست. شیوه ما نیست، در این خرابات ما را بیپیر راه ندادهاند.
تيتر اين گفتوگو برگرفته از اين بيت سروده اميري اسفندقه است:
همسنگران به جان هم افتادهاند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند
تهیه و تنظیم: زهير توكلي
منبع: هفته نامه پنجره
این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟
دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟
دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟
این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟
آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟
بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
مهرماه ۱۳۸۸
این روزها که از ایران دورم پیگیری بعضی کارهای شخصی را می سپارم به بعضی از دوستان. یکی از این عزیزان که بنده جرات کرده ام به ایشان زحمت بدهم ناصر عزیزخانی ست که فرزند گرامی شهیدی ست و واسطه دوستی ما با ناصر هم مرتضی امیری بوده است. امروز در مورد پیگیری کاری مجبور شدم بروم به وبلاگش تا پیام بگذارم دیدم چه نامه خوبی نوشته است برای فرزندان گرامی و عزیز دو شهید بزرگوار شهید همت و شهید باکری. اولش فکر کردم ناصر با زبان تندی با آنها صحبت کرده برای همین مطلب را نخوانده می خواستم بگویم ناصرجان با فرزندان شهدا مهربان تر باش . مطلب را که خواندم دیدم او با زبانی حرف زده که از امثال من برنمی آید.البته همینجا بگویم که من هم در همین چند روز پیش چند بار نامه برای این دو فرزند بزرگوار نوشتم و باز هم صبر کردم و نشرش را به وقتی دیگر سپردم . اما امشب که این مطلب ناصر را با شعری از من که اول و آخرش آورده بود دیدم دلم شکست و گفتم نکند یک وقت خدای ناکرده این فرزندان عزیز شهدا را مخاطب شعرها بدانند. قطعا منظور ناصر عزیز نیز این نبوده و نیست.این یادداشت را همین جا می آورم و اگر قسمت شد خودم هم در نامه ای دیگر عرض ارادتی به این دو عزیز خواهم کرد. با هم عین نامه فرزند شهید عزیزخانی را می خوانیم:
سلام بر همه الا به انقلاب فروش ...
«دل مويه اي ساده با دو فرزند شهيدان بزرگوار شهيد همت و شهيد باكري در حاشيه مصاحبه اين دو عزيز با روزنامه اعتماد در تاريخ 6/7/88»
دوستان عزيز ناديده سلام شما احتياجي به ديدن نداريد هم اينكه فرزندان دو شهيد نامدار 8 سال دفاع مقدس هستيد يعني همه شما را ديده اند و مي بينند و مي شناسند من هم مثل شما فرزند شهيدم اما با اينكه شهدا همه بزرگند ، پدر من به بزرگي پدر شما نيست.
اين مسئله مي تواند مهم باشد باري كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگين تر است.
تاريخ جنگ نام حميد باكري و ابراهيم همت را فراموش نمي كند من به عنوان فرزند شهيدي گمنام با آبروي گمنامي پدرم نخواستم و نمي خواهم بازي كنم شما با نام مشهور پدرتان در هواي مصاحبه هاي روزمره و روزمرگه پرواز مي كنيد و چقدر هم بلند؟!
من خجالت مي كشم شما را نقد يا نصيحت كنم و به اين خجالت افتخار مي كنم. راه شهيد همت و شهيد باكري را حتي اگر فرزندان آن دو شهيد ادامه ندهند فرزندان شهداي گمنامي چون من ادامه خواهند داد واين راه بي رهرو نمي ماند.
شما اگر از زير بار مسئوليت حفظ آبروي حماسه پدرانتان شانه خالي كنيد شانه هاي زخمي من و برادران و خواهران من به زير آن بار خواهد رفت تا آن بار بر زمين نماند اما يادتان باشد اين بار اضافي را شما بر شانه ما گذاشته ايد غمي نيست و نبوده است جور كشي در عالم دوستي آئين ما ايرانيان مسلمان است. ما اين جور را مي كشيم تا هيچ بهانه اي به دست بيگانگان با انقلاب اسلامي ايران ندهيم.
اما دل شكستن هنر نمي باشد. وظيفه ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران است نه دفاع از اشخاص.
اصول انقلاب هم آنقدر تاريك نيست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمرادان سي سال است كه مي سوزد و مي سازد.
از حماسه پدر من تا حماسه شهيد همت با وجود يگانگي فرسنگ ها فاصله است. شهيد همت كجا و شهيد عباداله عزيزخاني كجا. اما از مزار پدر من تا مزار شهيد همت چند شهيد بيشتر فاصله نيست . پدر من در قطعه 24 بهشت زهراي تهران آرميده است و شهيد همت هم درست در همين قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرميده است و همين مسئله به من جرأت داد تا براي شما نامه اي بنويسم وگرنه من كجا و شما عزيزان بزرگ كجا من خاك پاي شما نخواهم شد چه با من دوست باشيد چه دشمن.
هرچه باشد پدر من همسايه شهيد همت است و من موظفم تا حق همسايگي را رعايت كنم و ...
در همين قطعه 24 شهيد چمران خوابيده است و شهيد بروجردي و شهيد حسين فهميده وشهيد بهشتي و شهيد رجايي و شهيد باهنر و مرحوم آيت اله طالقاني و ... اين قطعه همان قطعه اي كه امام پس از بازگشت به ايران در 12 بهمن 57 در آن سخنراني كرد يك كلام قطعه 24 تاريخ انقلاب اسلامي است. تماشاي اين قطعه يعني مرور خاطرات سي ساله انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنراني ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهيد همت و شهداي 72 تن. قطعه 24 قطعه عجيبي است من هر وقت دلم مي گيرد و انقلاب و حماسه ها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ مي شود به اين قطعه پناه مي آورم.
اين قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر مي گرداند. به خانه پدري.
آيا دعوت مرا به اين قطعه بر سر مزار پدرانمان مي پذيريد. مي توانيم در اين قطعه فارغ از قطار خالي سياست با هم درد دلي بكنيم حتماً صحبت هاي ما در اين قطعه صميمي تر و دردمندانه تر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشسته ايم.
با شما خيلي حرف داشتم و دارم بماند براي روزي كه ناگهان همديگر را در قطعه 24 ب بينيم.
من هر وقت به سر مزار پدرم مي روم به سر مزار شهيد همت هم مي روم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو مي دهم. اين هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعه 24 با تمام وجود اين شعر را خواهم خواند كه:
در عشق نمي توان زبان بازي کرد
مي بايد ايستاد جان بازي كرد
از خون شهيد شرممان باد مگر
باحرمت لاله می توان بازی کرد
به حرمت لاله ها دوستتان دارم فرزندان شهيد باكري و شهيد همت.
ناصر عزيز خاني - دبير انجمن نويسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور
چندی قبل کتاب "آشوب هندوستان" که یک مثنوی قدیمی سروده ملابهشتی شیرازی شاعر ایرانی مقیم هند در قرن یازدهم هجری و به کوشش دکتر سیده خورشیده حسینی استاد دانشگاه علیگر هند را آماده چاپ می کردم که الحمدلله از چاپ بیرون آمد. کتاب اختصاص به جنگ چهار پسر شاهجهان داشت. جنگ برادران ( و البته دو خواهر) که همگی از مادری ایرانی به نام ممتازمحل بودند. همان زنی که شاه جهان تاج محل را برای او ساخت و در آن دفن شد. از میان چهار پسر شاه جهان یکی داراشکوه بود که بزرگتر از همه بود و ولیعهد شاه و اهل فکر و فرهنگ و شعر و یکی شاه شجاع بود که پدر بنگاله را به او داده بود و وی به همان قناعت کرده بود اما او را هم برادران به آتش جنگ کشاندند و سرانجام با خدعه و نیرنگ اورنگ زیب او نیز از صحنه بازی قدرت حذف شد. می ماند یک برادر به نام سلطان مراد که او سرزمین گجرات را در سلطه ی خود داشت و از قضا شاعر این مثنوی ملابهشتی شیرازی معلم سلطان مراد بود. اما سلطان مراد هم با آن همه جهادها و دل پاک و اعتقاد درستش همه زحمت هایش به حساب اورنگ زیب ریخته می شود و باز با حیله در دام اورنگ زیب گرفتار می شود. اورنگ زیب دل پدر را هم می شکند و او را زندانی می کند تا به قدرت برسد و خواهر بزرگ خود را که به حمایت از داراشکوه و پدر به دربار او آمده است با درشتی بیرون می کند تا چند دهه قدرت را به زور تصاحب کند . اما با همه این کیدها و حیله ها، اورنگ زیب از حکومت چیزی نمی خواهد و از راه کتابت قرآن روزگار خود را می گذراند!او همچنین شاعر ایرانی مقیم دهلی و دوست داراشکوه – سرمد کاشانی- سراینده رباعی شکوهمند " در مسلخ عشق جز نکو را نکشند" را نیز می کشد تا دوستان برادر را نیز کشته باشد.
به من مربوط نیست که کدام یک از این چهار کاندیدای ما اورنگ زیب اند. تفسیرها انگشت اتهام را به سوی سه کاندیدا می برد. کدام دارایند؟ الحمدلله همه دارایند. کدام شجاعند؟ الحمدلله همه شجاعند. اما اورنگ زیب کیست؟ من در پی این هم نیستم. چون اورنگ زیب قریب پنجاه سال حکومت کرد و خوشبختانه پرزیدنت های ما هشت سال بیشتر نمی توانند به مردم خدمت کنند! هشت سالی که اگر هوشیار نباشیم می تواند با هشت سال جنگ داخلی هم همراه شود! اما همه حرف من این است:
آن همه دوران درخشان بابر و همایون و پسرش اکبر و جهانگیر و شاه جهان بعد از مدتی رو به افول می گذارد و پسران شاه جهان که دل پدر را شکستند فردایی دیگر فرزندانشان نیز در جنگ و ستیز بر سر قدرت باقی مانده شکوه و عظمت دوران بابریان هند را از دست دادند و کم کم فرزندان اورنگ زیب برای تصاحب قدرت دست به دامان بیگانگان شدند و آنها را داور خود کردند.انگلیسی هایی که در دوران اکبر و همایون و جهانگیر نیز بسیار تلاش می کردند تا به دربار راه بیابند و این پادشاهان آنها را می راندند و دستور می دادند تا جای پایشان را نیز پاک کنند که نشانی از پلشتی نماند کم کم داور این دعواها شدند و با نفوذ در حکومت هند تا قرنها ماندند و شیره جان مردم را کشیدند و تفاله اش را رها کردند و سرانجام با خفـّت بیرون رانده شدند.
از چهار پسر شاه جهان یکی دو تا حتی اهل کنارکشیدن از قدرت بودند ، اما اورنگ زیب همه را به وسط دعوا کشانده بود و با استفاده از دارا و لشکرکشی پسرش سلیمان شکوه مثلا شاه شجاع را ضعیف می کرد و با استفاده از سلطان مراد دارا را فراری می داد و یا به قصر پدر حمله می کرد اما زرها و پول ها را خودش و پسرانش تصاحب می کردند. دریغا که اینان پدر را کنار زدند و حرفها و نصایح شاه جهان را هم گوش نکردند. حتی روزی رسید که داراشکوه که آن همه برای پدر عزیز بود با اصرار پدر را وادار کرد که با دست خود شمشیر نیای شان اکبر پادشاه را به کمر سلیمان شکوه ببندد و او را به جنگ شاه شجاع بفرستد. برای یک پدر سخت است که نوه را به جنگ فرزند بفرستد اما او را وادار کردند که چنین کند و او با چشم اشکبار این کار را کرد و همان وقت پایه های قصر دولت فرزندانش را لرزان دید.هنوز شاه جهان زنده بود و هنوز هوش و عقل در سر داشت که او را ناجوانمردانه کنار زدند و نصایحش را نشنیدند تا به جکومت دو روزه شان بپردازند.
به هر حال این قصه آشوب هندوستان حکایتی ست سخت خواندنی بر وزن شاهنامه فردوسی از شاعری که خود در صحنه ها بوده است. من هم با تأسی از این مثنوی ابیاتی را در قالب طنز سروده ام که در برخی ابیات نیز برخی اتهامات ثابت نشده را از زبان این و آن نقل کرده ام و گاهی با برخی شخصیت ها نیز به مزاح و طنز سخن گفته ام ، اسمش را هم گذاشته ام مثنوی اختشاش نامه و اغتشاش را به شکل اختشاش نوشتن هم بی دلیل نبوده، حتی آن را به طنز تقدیم به تمام اختشاشگران گمراه و غیرگمراه، شکنجه شدگان و شکنجه گران و آسیب دیدگان کلی و جزئی کرده ام . شما فکر کنید که این مثنوی طنز است و حتی کمتر از طنز و در جاهایی مطایبه است و شوخی. خیلی دلم می خواست این مثنوی را تقدیم تان می کردم اما هنوز فرصت هست و شاید دو فردای دیگر همه اش را در کتابی چاپ کردم. چون هنوز قصه پسران شاه جهان تمام نشده و من هم مثل شما دارم می گردم ببینم اورنگ زیب این قصه کی می تواند باشد. پس شما هم فعلا عجله نکنید و انگشت اتهام را هم به سوی کسی نگیرید. با اجازه!
این روزها دارم رباعیات بیدل را کار می کنم. از روی بیست نسخه خطی و چند مجموعه اختصاصی رباعیات بیدل که امیدوارم تا چند ماه آینده تمامی رباعیات بیدل را با ذکر اختلاف نسخ و رباعیات نویافته و تصحیح شده تقدیم خوانندگان کنم. و این کاری ست که تاکنون انجام نشده است.
در این فرصت چند رباعی بیدل را تقدیم تان می کنم. رباعی اول و دوم در شمار رباعی های چاپ نشده در نسخه های کابل و ایران است.
۱
دنیا که متاعش همه برتافتنی ست
در کاهش او مشو که ناکافتنی ست
هر چیز طلب کنی از او خواهی یافت
جز صحبت دوستان که نایافتنی ست
۲
ای بسته به وهم، دل به رای معراج
مفت است اگر رسد هوای معراج
از وهم امل، طالب دنیا نشوی
این آفت توست وین صلای معراج
۳
سودای مطوّل تو پُر مختصر است
امّا نگهت ز سير خود بي خبر است
اي شمع، فسانة امل کوته کن
هرگه رنگت شکست، شامت سحر است
۴
فرياد که آن طلسم نيرنگ شکست
ساز طرب تحيّرآهنگ شکست
فرصت، چمنی در نظر آراسته بود
مژگان بر هم زديم، آن رنگ شکست
۵
در شيخان بس که مدّعا سرکشی است
عرس و دعوت، تردّد زرکشی است
جایي که هزار کس فراهم آرند
آن دعوت نيست، ساز لشکرکشی است
اما در این فرصت یک ترانه تقدیم می کنم. این ترانه را در جواب شعری با همین وزن و قافیه از دوست خوبم شاعر ارزنده معاصر علی محمد مودب سرودم.
این روزا دادن سیاستو به دست حاجیا
غرق دنیان یه جورایی همه ی این ناجیا
دیدی شاه عربستان همیشه تو امریکاست
من می گم آمریکاشم وصله به این حاجی ماجیا
نود سیاسی رو هم همینا می گردونن
خاطر خوشی ندارم من از این حلّاجیا
بذا داوراشونم هر چی می خوان بگن بگن
پنبه کو که من گوشم پره از این ورّاجیا
حرمت ریش و سبیل لوطیا کشکه و دوغ
واسه ما خط و نشون می کشن این آغباجیا
من که از اولشم گفتم دعوا بازیه
کُرکُری خوندن پرسپولیسیاست با تاجیا
۱۰ مهرماه ۱۳۸۸
ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي
تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش
شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش
الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش
حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش
خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش
نمانده حجب و حیایی، همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش
مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش
پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش
دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش
من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش
بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش
زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش
سلام بر همه الا به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش
شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
مهرماه ۱۳۸۸ - دهلی نو
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده
خیلی از کتابها را دادم رفت. خیلی را مجبور شدم فروختم. اما قطار اندیمشک فروشی نیست. یاد آن خوبان هماره سبز که سبز آنها بودند. دو شعر از این کتاب را تقدیم شان می کنم.
1
قطاری هر شب
از ایستگاه خاطره ات می رود به اندیمشک
قطاری هر شب
از ایستگاه جمجه ات
تا آتش چاه های نفت
قطارهای یک طرفه
با پرده های چفیه و باران
دریچه های قلبت که بسته می شود
قطار به تونل رسیده است
نفسی که تنگ شود،
چفیه را با اشک خیس کن
شیمیایی است!
دلت که می گیرد فوری بخواب
خمپاره است!
و پیش از آن که ماسک خود را به ماه تعارف کنی
نخل و ستاره را به عقب بفرست!
قطار سوت می زند
و جوانی ات برایش دست تکان می دهد
قطار خالی است
ماه لکوموتیو را می راند
و فرشته ها
تو را و قطار اندیمشک را
به آسمان می برند!
2
حالا قطاري از سلام
در زير خاك
و مي رسد چه زود
به كربلا
به وادي السلام نجف
اين قطار را
نه سازمان ملل مي بيند
نه ماهواره ها
فقط او مي بيند
و شاعران!
"رفیق جان منا" دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست
چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست
همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست
دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست
به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست
میان این همه شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست
به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست
طربقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست
به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست
اول مهر 1388- دهلی نو
( بهار جان منا...) از ابوعبدالله محمد ابن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
(کجا روم چه کنم....) از حافظ است.

