تبليغاتX
عشق علیه السلام
 

درویشم و مست قلندری ام

در آذرم و نی آذری ام

امشب چقدر در تاب و تبم

امشب چقدر نیلوفری ام

مانند خلیل، آتش شده ام

دلتنگ دوتار سمندری ام

با یاد تو می چرخم همه شب

منظومه تویی، من مشتری ام

تا خاک شوم در دامن تو

رفتم به دیار مادری ام

ای خواجه سرم قربان رهت

این بار نگیری سرسری ام

با خشم تبرزین آمده ام

من دشمن هر زور و زری ام

پوشیده کفن از خاک وطن

آن مظهر عشق، این مظهری ام

گر کشته چشمانت نشدم

در زلف سیاهت بستری ام

در آینه افتادم به سجود

از شیشه برون آمد پری ام

من تو شدم و تو  من نشدی

تو دیگری و من دیگری ام

من وارث آن خشم و هیجان

من شعله ای از شعر دری ام

من ناصری ام، این حجت من

نی عسجدی و نی انوری ام

من آن طرفم تو این طرفی

تو این وری ای من آن وری ام

در جنگ و جدل با علم و عمل

دعوای سروش و داوری ام

گو شیخ خداجو جر نزند

از جر زدن بی خود جری ام

رویی بنما تا بنگرمت

چشمی بگشا تا بنگری ام

از طوس بپرس آزادگی ام

از کاوه بپرس آهنگری ام

ای عشق ابوتمّام منی

تو بهت منی من بحتری ام

با عقل گرفتاران چه کنم

من از همه جز عشقت بری ام

ای حاتم من وی خاتم من

ای نقش تو بر انگشتری ام

من خود ز غلامان قمرم

با یاد غلامش قنبری ام

هوهو مددی،  حق حق، مددی

حیدر حیدر من حیدری ام

                               شهریور ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:19  توسط علی رضا قزوه  | 

 

همدلان سلام!

عیدتان مبارک. اگرچه اینجا هنوز رمضان است و فردا عید است. غزلی را تقدیم تان می کنم.

 

از رمضان آمدیم، باز سر سال شد

گرم دعا تا شدیم نوبت شوّال شد

هر که خط ناله خواند، عشق بزرگیش داد

هر که پی خال رفت، کوچک شد، خال شد

بود و نبودی اگر بود همین ناله بود

آمد و رفت نفس نامة اعمال شد

ماضی و مستقبل از حال جماعت گریخت

مفتی گرم مقام، شیخ پی حال شد

موسی ناچار ما رفت پی سامری

مهدی بی تاب ما مهرة دجّال شد

باز شبیخون زدند، گردن گردون زدند

خاتمی از دست رفت، آینه پامال شد

گشت دریغا هبا فرصت نایاب ما

در گذر هیچ و پوچ این همه جنجال شد

کوکبة علم رمل در کف دیوان فتاد

حق حق مردان حق حقّة رمّال شد

دست دعا باز کن، زمزمه ای ساز کن

شاید وقت نماز دست دعا بال شد

                               29 شهریور1388- دهلی نو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط علی رضا قزوه  | 

 

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان

پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا

هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر

آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست

دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا

بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک

نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود

آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

                                   رمضان 1388- دهلی نو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط علی رضا قزوه  | 

 

همزمان با روز قدر و روز مولا علی(ع) در سرای اهل قلم کتاب دو جلدی نفیس بیدل با مقدمه من رونمایی شد. در این مراسم استادان و شاعران و بیدل پژوهان حضور داشتند. این کتاب به همت انتشارات کارآفرینان فرهنگ و هنر و با مشارکت خانه نشر گویا و معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسید.

در مراسم رونمایی استاد سید علی موسوی گرمارودی و یوسفعلی میرشکاک سخن گفتند و دکتر محسن پرویز معاون فرهنگی وزیر هم حضور داشتند. من نیز چند کلامی در باره این کتاب گفتم. این نسخه همان نسخه است که در سال ۱۱۳۱ هجری یعنی درست سیصد سال پیش و دو سال قبل از فوت بیدل کتابت آن زیر نظر خود بیدل تمام شد و در حاشیه این کتاب ۱۸۰۰ صفحه ای بیدل ۲۵۱ غزل را با خط خود نگاشته است.

 چاپ عکسی این اثر با بهترین کیفیت چاپ نشانگر احترامی ست که کشور عزیزمان به بیدل و شعر او دارد. در حاشیه این رونمایی در خصوص نسب بیدل که به گفته خودش به شیراز می رسد با استناد به منابع تاریخی و تحقیقات تنی چند از محققان هند سخن گفتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط علی رضا قزوه  | 

 

رمضان کشتی نوح است نمانید شما

ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند

این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند

هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی

چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل

روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج

دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ

دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا

گرد خورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر

داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا

چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم

شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیره باران بودند

همم از  طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب

چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او

دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع

در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند

ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر

مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل

زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم

کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

***

روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود

ای که فردای زمین را نگرانید شما

تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم

باز بر زخم چرا زخم زبانید شما

گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید

نه امیرید شمایان، نه شبانید شما

آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد

حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما

ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید

ای دریغا که پی نام و نشانید شما

حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست

چه کسی گفته که محتاج به نانید شما

هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟

هم از آیینه بپرسید کیانید شما

از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد

ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!!

این و آن راه به فردای هدایت بردند

ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما

نکند گم شده از دست شما خاتم عمر

بر چه عهدید شما  در چه زمانید شما

ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید

در پس پرده تزویر نهانید شما

گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان

من نگویم که فلان ابن فلانید شما

همزبانید ولی محرم بیگانه شدید

مهربانید ولی تلخ دهانید شما

 شاعرانید ولی از غم مردم دورید

نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ

بی خبر از غم و درد اخوانید شما

بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید

با همه همهمه ها بی همگانید شما

ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت

ای دریغا که همه بار گرانید شما

خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد

آتش افروزانا در چه گمانید شما

نکند راز دل سوختگان فاش شود

نکند نامه به بیگانه رسانید شما

مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد

تا به کی مضحکه هرهیجانید شما

یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید

یا از این وسوسه خود را برهانید شما

خاکریزی ست که یکباره فرو می ریزد

بازگردید که در خط امانید شما

***

هله یاران منا دشمن جانی نشوید

خصم را بر سر جایش بنشانید شما

هین بهار رمضان است به دل پردازید

گردی از جان و دل خود بتکانید شما

کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما

رمضان آمده عین رمضانید شما

صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست

از منش نیز سلامی برسانید شما

                                  شهریور ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط علی رضا قزوه  | 

 

دست مرا گرفت که باری چه چیده ای

گفتم دلی به رنگ غزل یا قصیده ای

گفت آنچه دیده ای همه عکس خیال توست

رنگی به غیر خویش در آیینه دیده ای؟

با خنده گفت اشک کدامین شبانگهی

با گریه گفتم آه کدامین سپیده ای

در من نشست نعره شیر شکسته ای

در من دوید آهوی از  خود رمیده ای

می رفتم از غلاف غم خود رها شوم

فریاد زد که خنجر دلتنگ دیده ای؟

هفتاد باغ در پی بویش غزل شدم

تا دست من رسید به سیب رسیده ای

هر صبح و شام  یکسره خون گریه می کند

درشیشه دلم پری سربریده ای

                                                          شهریور ماه ۱۳۸۸ - دهلی نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:43  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >