السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما
ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم
رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما
خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما
کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر
کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما
این سحرها در زلال ربنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما
ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما
گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما
مرداد ماه 1388- دهلی نو
چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم
نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم
برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم
شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم
تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم
دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم
تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم
نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم
الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم
مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
شب از آینه پر بود که در آینه ها تو
نشستم به تماشا کجا ما و کجا تو
نشستم به تماشا در آیینه شما را
از آیینه گذشتی رهاتر ز رها تو
در آیینه سکوتی سراپا همه او بود
در آیینه صدا بود صدا بود و صدا تو
در آیینه جنون بود صدایش همه خون بود
جنون بود و جنون بود وفا بود و وفا تو
شب گشت و گذار است در آیینه والیل
شب قدر تو گل کرد که دیدم همه جا تو
اسیران رها را در آیینه ببینید
امیرالامرا عشق امیرالاسرا تو
بکوبید بکوبید به همراهی مستان
اگر درد و اگر داغ رسیدی به خدا تو
مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
نیست این شعر که دشنام جعلّق هاست
این نه موسیقی ، این شورش وق وق هاست
شهر دیری ست که خالی ست ز عیّاران
دور چندی ست که در دست دهن لق هاست
مسجد و قبله و محراب شده بازی
با نمازی که پر از کلّه معلّق هاست
دو گروهند که حق ارثیة آنهاست
دو گروهند که بر گردنشان حق هاست
دو گروهند که حق مطلق آنان است
هر که غیر از خودشان کافر مطلق هاست
وقت خاموشی سلمان و مسلمان شد
هان بریزید کنون نوبت خندق هاست!
شام در دست هشام است، بگو باشد
خاتم کعبة دل دست فرزدق هاست
مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
غزلی تقدیم به محسن روح الامینی و به پدرش که صبوری کرد
شکستند این جماعت قدر ساقی را، دل خم را
ز شیطان می خرند این روزها با سیب، گندم را
یکی در هیأت انسان کمین کرده ست در اینجا
ببین اندوه تهران را، تماشا کن غم قم را
یکی از گرگ بدتر در لباس میش پنهان است
به دست بی خدایان کشتی غرق تلاطم را
کبوترها که می افتند در خون گریه شان تلخ است
کبوترها که گم کردند آفاق تبسم را...
چه فرقی می کند این روضة زهرای مرضیه ست
علی مرتضی! دریاب محسن های مردم را
به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
بلور اشک ها در کاسة ماه هلالی را
چمن آیینه بندان می شود صبحی که بازآیی
بهارا! فرش راهت می کنم گل های قالی را
نگاهت شمع آجین می کند جان غزالان را
غمت عین القضاتی می کند عقل غزالی را
چه جامی می دهی تنهایی ما را جلال الدین!
بخوان و جلوه ای بخشای این روح جلالی را
شهید یوسفستان توام زلفی پریشان کن
بخشکان با گل لبخندهایت خشکسالی را
سحر از یاس شد لبریز دل های جنوبی مان
نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را
افق هایی که خونرنگ اند، عصر جمعة مایند
تماشا می کنم با یاد تو هر قاب خالی را
کدامین شانه را سر می گذارم وقت جان دادن
کدام آییینه پایانی ست این آشفته حالی را
تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت
پذیرا باش ازاین دلتنگ، شعری ارتجالی را
نیمه شعبان 1388- دهلی نو
آغاز ابرها
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است.
باید بروم راه من از کوه و کمرهاست
هرچند که پایان شبم غرق سحرهاست
ساقی! به خدا دور غریبی ست بگردان
دیری ست که در ساغر ما خون جگرهاست
پیمانه به من دادی و گفتی به سلامت
می نوشم از این زهر که لبریز شکرهاست
رفتم به تماشای جمال تو در آتش
دیدم که در آن سوی قیامت چه خبرهاست
وقت است که از آینه بیرون بزنم باز
آیینه ندانست که در من چه سفرهاست
چشم پسران است به اندوه پدرها
اشک پدران است که در خون پسرهاست
دیروز به دست من و تو آینه دادند
امروز ولی نوبت رقصیدن سرهاست
تابستان ۱۳۸۸
برگشتم به باران های هند. بارانی تر از همیشه و باران هنوز بند نیامده است.
آنجا هوا آفتابی تر از تمام دنیاست. با همه لکه های خاکستری ابرهایی که نمی بارند.
برگشتم و دیروز و دیشب سه ساعت تمام را در ترافیک سنگین دهلی بودم و یاد گرفتم به شیوه این مردم آرام باشم و با بوق های مکرر بخندم و به راننده ریگشای کنار دستی ام که نگاه می کنم از پشت شیشه بارانی لبخندش را با لبخند جواب بدهم و ناگهان در باران شیشه را پایین بیاورم و برایش ترانه ایرانی بخوانم .
روزهایی که گذشت نیاز به بازخوانی و بازبینی دارد. با همه یادداشت ها و شعرهای من و دوستانم و تاریخ همین هاست نه عزل و نصب های یک شبه اهل سیاست.
روزهایی که گذشت بچه های سر به راه با کیف انگلیسی در دست در شبکه های صدای امریکا و بی بی سی با دمشان چه گردوها که نشکستند و من و ما از دست بعضی ناشناسان داخلی چه حرص ها که نخوردیم.
این همه داد زدیم که فرهنگ فرهنگ و هنوز آقایان در پی نصب وزیران فرهنگ سیاسی هستند. و مشکل همه این ماجراها ندانستن ادبیات و نداشتن ادبیات و ادب بود و تا هنوز با داشتن این همه ادیب با حکمت و این همه اهل اندیشه و خرد باید بنشینیم که کدام طفل ناقص الخلقه سیاسی به پدر جدی فرهنگ تعیین شود.
برگشتم به جایی که اگر بوق بزنم کسی به من فحش نمی دهد و اگر در خیابان بزنم زیر آواز کسی نمی گوید که چرا.
برگشتم به جایی که روزنامه کیهان ندارد و برای دنیا تعیین تکلیف نمی کند. به جای داد و قال برنج و سیب زمینی کیلویی دویست تومانی تولید می کند تا گرسنگان با آبرو زندگی کنند و با یک میلیارد و اندی جمعیت هنوز قیمت گوشت گاو به دو هزار تومان نرسیده است.
اینجا میوه ها را می توان سوا کرد و اگر هم خودت نخواهی برایت سوا می کنند و به تو تعظیم هم می کنند.
به هر حال این دوره هم مخروط را نه بر قاعده که بر راس تیزش استوار می کنند و باز همان آش است و همان کاسه و همان حکایت همیشگی .
حتی زمزمه هایش هم هست که سیاست فرهنگی و فرهنگ سیاسی و ... اما همه اش حرف است. فرهنگ هنوز منشی و دربان اهل سیاست است در این دولت و در دولت های قبل هم.
اگر فرهنگ اصل بود که برای گفتن شعری یا حقیقتی نباید از این جماعت و آن جماعت تحقیر می شنیدم .
اگر فرهنگ اصل بود در خیابان عابران از کنار هم با لبخند می گذشتند و در وبلاگ ها دوستان شاعر برای هم می نوشتند : قربانت شوم کجایی که دلتنگت بودم.
اگر فرهنگ اصل بود که نه پسر روح الامینی را بی گناه می کشتند و نه پسر دوست ما را بی گناه سیلی می زدند.
اگر فرهنگ اصل بود که اهل سیاست به زبان درشت با هم مناظره نمی کردند.
اگر فرهنگ اصل بود موسوی به احمدی نژاد تبریک می گفت و احمدی نژاد به موسوی می گفت قربانت شوم این دولت دست یاری به سوی شما نیز دراز می کند.
اگر فرهنگ اصل بود که رنگ سبز که رنگ جلد قرآن ها و امامزاده ها بود زیر دست و پا نمی افتاد و هزار هزار حرف دیگر.
اگر فرهنگ اصل بود که اموال مردم به آتش کشیده نمی شد.
اگر فرهنگ اصل بود که برادر با برادر قهر نمی کرد.
اگر فرهنگ اصل بود وزیر فرهنگ مقامی بالاتر از وزیر کشور و وزیر خارجه داشت و معاون اول بود.
اگر فرهنگ اصل بود که من این همه حرص نمی خوردم ...
برگشتم به باران های هند. بارانی تر از همیشه و باران هنوز بند نیامده است...