تبليغاتX
عشق علیه السلام
 

 چشم هوشی باز شد آیینۀ حیران شدیم

یک سحر آیینه گم کردیم ، سرگردان شدیم

اشک در چشمان ما پُر شد پری ها پر زدند

شیشه از دست پری افتاد ، ما انسان شدیم

دل ز دنیا کندن آسان بود چون دل بستنش

بسته شد تا چشم دنیا، محو در مژگان شدیم

غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود

هر چه دنیا قدر پیدا کرد ما ارزان شدیم

شطح و طاماتی سر هم  شد به سودای غزل

با خیال خویش وهم آلودۀ عرفان شدیم

غیرتی آموختیم و طاعتی اندوختیم

جرأتی گل کرد، در باغ ملک پرّان شدیم

هوهویی از هر که بشنیدیم، یاهویی زدیم

خانقاهی هر کجا دیدیم دست افشان شدیم

ای چراغ مطمئن، در ما طلوعی تازه باش

ما که عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم

                                         اردیبهشت ۱۳۸۸- دهلی نو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:19  توسط علی رضا قزوه  | 

 

دو محکوم را پیش قاضی بردند. یکی را نام آشفته بود و دیگری را نام، پریشان.

قاضی از آنان پرسید: به که رای می دهید؟

آشفته گفت : مگر می گذارد این پریشانی ؟

 پریشانی برآشفت و در برآشفتنش ، آشفتگی را  دو دشنام داد .

رباعی :

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید

زان موی چو مشک عنبرافشان گوید

این آشفته است و او پریشان دانم

کاشفته سخن های پریشان گوید

 

قاضی گفت : شما هر دو خود را دشنام می دهید و رای داد تا هر دو را به بند کنند.

 انتخابات به سلامتی برگزار شد و دوران پریشانی و آشفتگی به سر رسید.

امّا حکایت پریشانی و آشفتگی ادامه داشت.

حکایت محموددولت آبادی، حکایت رنج انسان امروز است و شکایت عبدالکریم سروش شکایت نی مثنوی، امّا: این بار شکایت نی از درون نی نبود که نی کوبیدن بر سر نایی یی دیگر بود.

 

و یکی از شکایت های آن با هفت اندام شکایت کردن، سخن گفتن به درشتی با مردی ست که بیهقی روزگار خود است و حسنک بر دار شدۀ تمامی اعصار. مرا با او آشنایی یی اگر هست از ناحیت کویری بودن ما هر دوست و این که او سال ها در دیار ما با دست های پینه بسته خود در جوانی خربزه  می کاشت، در کنار برادری که در قبرستان قدیمی خوار ری جوانمرگ شد و از آن پس مردی با دستان پینه بسته، قلم به دست گرفت و راوی اندوهان نسل سوخته ما شد...  به زعم من آن یک در جوانمردی خود فردوسی روزگار بود و تلخای سخنش نیز – با همه تلخی سخت شیرین است ، شیرین تر از نوازش شکرفروشان سیاست.

و این یک نیز در کرامت ، بارها از مولانای بلخ و حافظ شیرین گفتار برایمان تفسیرهای تازه و شگفت، توشه آورده است و روزگار نه تنها با او که با هر آن که جربزه ای از هنر دارد چنین تلخ سخن گفته است. ..

و  دریغا که انتخابات...

و تلخی سیاست که شیرینی ادبیات را برد. وگرنه از این دست طعنه ها در کلام بزرگان کم نیست که حافظ فرمود:

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:33  توسط علی رضا قزوه  | 

 

به خود برگشته بودم، یک قلم جان بود در دستم

قلم، آری قلم، شمشیر عریان بود در دستم

به هر جا پر زدم باران آیات خدا می ریخت

به هر جا سر کشیدم برگ قرآن بود در دستم

زبان شاپرک را فهم کردم در سکوت گل

مگر انگشتر و مهر سلیمان بود در دستم

به هم می خورد دستان و صدایی بر نمی آمد

چه بازی بود ؟ آیا سرمه پنهان بود در دستم؟

به من چیزی به نام عاشقی آموختند آن شب

کلید خانۀ خورشید تابان بود در دستم 

به شهر کودکی برگشتم و شب های شیرینش

سمرقندی شدم، قند فراوان بود در دستم

دلی آیینه وار آورده بودم از سفر با خود

خط پیشانی ام حتی نمایان بود در دستم

کجا گم کرده ام آیینۀ صبح قیامت را

شفاعت نامۀ اعمال انسان بود در دستم

به دنبال خودم می گشتم و چیزی نمی دیدم

چراغ روشن حال پریشان بود در دستم

هوای دیدن یاران همدل آتشم می زد

برات دیدن کوی خراسان بود در دستم

                                                             اردیبهشت ماه 1388- دهلی نو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:3  توسط علی رضا قزوه  | 

 

در نمایشگاه کتاب تهران این چند کتاب از من نیز موجود است.

از خيبر جنوب: آثار بيش از يكصد شاعر مقاومت از بيست كشور جهان در همنوايي با مقاومت لبنان و فلسطين

سروش

شبستان عمومی

11

 

 

 

 

من مي‌گويم، شما بگرييد: مراثي عاشورايي

سوره مهر

کودک

27

115

 

 

 

كسي هنوز عيار تو را نسنجيده است: جشن‌نامه‌ي محمد‌علي بهمني

داستان سرا

شبستان عمومی

 

 

 

 

 

قطار انديمشك و ترانه‌هاي جنگ

لوح زرين

دانشگاهی

13

315

 

 

 

عشق عليه‌السلام

انجمن شاعران ايران

شبستان عمومی

29

 

 

 

 

از نخلستان تا خيابان (مجموعه شعر)

سوره مهر

کودک

27

115

 

 

 

سلام مقاومت: مجموعه اشعار برگزيده دانشجويان شركت‌كننده در مسابقات ادبي - دانشجويي

جهاد دانشگاهي، واحد تهران

دانشگاهی

 

95

 

 

 

روايت چهاردهم (مجموعه اشعار برگزيده‌ي چهاردهمين كنگره‌ي سراسري شعر دفاع مقدس(

صرير، لوح زرين

دانشگاهی

13

315

 

 

 

ايران ما: ايران و وطن در ترانه‌ها، تصنيف‌ها و اشعار شاعران ايران و جهان

نشر شهر تهران (وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران)

کودک

5

135

 

 

 

اين همه يوسف: منظومه‌اي در رثاي سردار سرلشگر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز

ستاره‌ها (وابسته به كنگره سرداران شهيد استان خراسان)

شبستان عمومی

20

 

 

 

 

سوره انگور

تکا

شبستان عم.می

 

 

 

 

 

با كاروان نيزه: تركيب‌بند عاشورايي

سوره مهر

کودک

27

115

 

 

 

 

برای این پست شعری از کتاب سوره انگور را با همین نام انتخاب کرده ام:

صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان

ملک حجاز است دلت‌، ني بزن و شور بخوان

 

آتش اگر تيز شود، ناي تو ني ريز شود

ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان

 

پير مرا گفت: چهل سال فقط چلّه نشين

گفت چهل سال فقط سورۀ انگور بخوان

 

نار شدم، نور شدم، سورۀ انگور شدم

گفت هوالعشق بگو، گفت هوالنور بخوان

 

اي که سراپا عدمي، پيش تر از مرگ دمي

يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان

 

پاک انالحق شده‌ام، شعلۀ مطلق شده‌ام

با من آتش نفس از قصۀ منصور بخوان

                                                    اسفند ماه 1376

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:7  توسط علی رضا قزوه  | 

 

این مصاجبه را تازه در اینترنت دیدم که به نقل از مجله راه نوشته بودند. پارسال تابستان که ایران بودم در یک شب دیر وقت خسته از کار با جناب وحیدخان جلیلی سردبیر مجله راه این گفتگو انجام شد.

مولا ویلا نداشت” را در کجا نوشتید؟

مولا ویلا نداشت اپیزودهای مختلفی از شعرهای بسیار کوتاهی است که همه شعرهای اعتراض و طنز تلخ بود یک سلسله حرفهایی بود که یکی دو ماه ذهنم را مشغول کرده بود و تکه تکه نوشته بودم که دقیقا فکر میکنم در درگیری ها و فضاهای سیاسی به هر حال جنگ فقر و غنا و این بحث‌ها و انتقادها بود.

چطور وارد این فضاهای انتقاد اجتماعی شده بودید؟

جز آن فضای اجتماعی روز، ما به هر حال در یک خوابگاه دانشجویی در قم زندگی میکردیم و بحث جناح راست و جناح چپ تازه شکل گرفته بود و خیلی شدید بود که من بدون جانبداری از هیچ کدام از این جریانات صرفا بعنوان یک راوی این ماجراها با استفاده از فضای آن روز جامعه وفضای دانشجویی و دیدن فضای جبهه و جنگ و روزهایی که داشت ارزشها کمرنگ می شد این سلسه شعر را نوشتم.

کی تصمیم گرفتید که کلش را به صورت یک شعر چاپ کنید؟

اصلا تصمیم به چاپ نگرفته بودم،

اولین بار در “اطلاعات” چاپ شد درست است؟

نه

من در “اطلاعات” خواندم.

نه حالا عرض می‌کنم من این را نوشته بودم یک دوستی دارم به نام آقای سید عبداله حسینی که الان فکر می کنم درآفریقای جنوبی فعال است که آن موقع در سفری که به قم داشت من شعرها را به ایشان نشان دادم ایشان از من گرفت وبعد برد در مشهد در روزنامه قدس اولین بار آنجا چاپ کرد.

کلش را چاپ کرد؟

نمیدانم ولی حتی اسم را من نگذاشتم “مولا ویلا نداشت” را آن دوستان خودشان گذاشتند که بعدها دوستی به نام آقای امینی که الان هم در سازمان فرهنگ و ارتباطات مشهد است گفت که من این اسم را پیشنهاد کردم. در هیات تحریریه آن روزنامه بود. بعد از “قدس” که در تیراژ خیلی وسیع نبود و آن موقع محلی بود روزنامه “اطلاعات” آمد این را چاپ کرد آن هم باز فکر میکنم بیشتر بخاطر ارتباطی که بین آقای سید عبداله حسینی و آقای دعایی بود.

آن زمان در روزنامه اطلاعات مشغول بکار بودید؟

نه من سه سال بعد رفتم. من اول رفتم روزنامه جمهوری دو سال در روزنامه جمهوری کارکردم، من توسط آقای مسیح مهاجری که آن موقع ها در روزنامه جمهوری بود دعوت شدم که بیایم در روزنامه جمهوری ایشان دوست داشت این جور شعرها را در تیراژ وسیعتر ما تو روزنامه چاپ کنیم من بعد از ۲ سال آمدم روزنامه اطلاعات که منجر شد به افتتاح صفحه “بشنو از نی” که به مدت ۸ سال ادامه پیدا کرد.

قبل از “مولا ویلا نداشت” هم شعرهایتان این طرف و آن طرف چاپ می شد با نام علیرضا قزوه. خیلی گمنام نبودید ولی بیشتر بین کسانی که با شعر سروکار داشتند شناخته شده بودید ولی با “مولا ویلا نداشت” به مخاطب خیلی وسیعی معرفی شدید. از لحاظ واکنشهای اجتماعی چقدر برای شما بازخورد داشت ؟

خب خیلی یعنی تا حد اینکه من دستگیرهم بشوم حرفش بود! یادم هست آقای محسن پرویز که آن موقع دانشجوی پزشکی بود من را در محله گیشا دید و گفت بچه های محلمان برای شما ختم هم گرفتند! و خودم هم در حال ترس و لرزی بودم و البته در عین حال حمایتهایی هم از ناحیه بعضی دوستان می شد من یادم هست آن موقع از ناحیه بچه های سپاه کارت تبریک زیادی هم حتی برایم می آمد و داخل فضای نظام خیلی ها خوششان می آمد که این شعرهای اعتراض گفته بشود البته این که کار تازه ای باشد که من شروع کرده باشم نبود، چون من از سالهای ۶۳ به جلسات حوزه هنری می رفتم و در جلسات حوزه هنری سلمان هراتی بخشی از شعرهایی که میخواند این رگه ها را داشت و شعرها‌یی مثل “یک قلم ناسزا به محتکر قربه الی الله” که سلمان میگفت، در همین فضاها بود.

در دوره جنگ نسبت تان با فضای جبهه چطور بود؟

من از سال ۶۱ - ۶۲ یعنی از زمانی که تازه دیپلم گرفته بودم با مجلات سپاه بخصوص مجله امید انقلاب که آن موقع ۱۱۰۰۰۰ تیراژ داشت ارتباط داشتم. آبونه مجله بودم و برایم می آمد که در آنجا شعرهایم هم چاپ می شد. بعدها متوجه شدم مرحوم احمد زارعی مسئولیت داشت و چاپ می کرد بعد ها خود این دوستان پیغام دادند که با آنها همکاری کنم در همان سال ۶۲ رفتم عضو هیأت تحریریه مجله امید انقلاب شدم. بعضی دوستان مثل آقای پرویز و شهید زارعی و شهید صبوری هم در آن دوره عضو هیأت تحریریه مجله بودند و آقای اثباتی. گاهی وقت ها گزارشهایی تهیه می شد برای مجله از عملیات هایی که می شد ما مرتبط بودیم با قرارگاه کربلا یادم هست عملیات قدس ۴ را رفتم گزارشش را آوردم یا بخشی از خاطرات جبهه به عهده من بود. سال۶۳ من در رشته حقوق مدرسه عالی قضایی قم قبول شدم و در سال ۶۴ درس را شروع کردم و در این دوره که تا سال ۶۹ ادامه پیدا کرد هم با مجلات سپاه درارتباط بودم و هم در قم درس می خواندم و آخر هفته به دوستانم در تحریریه تهران ملحق می شدم در طی این دوران هم از طریق مجله سفر کردیم به مناطق جنگی و هم از خود دانشگاه با بچه ها چند سفر رفتیم.

ارتباط فضای دانشکده با جبهه چگونه بود ؟

مدرسه عالی قضایی که الان به دانشگاه قم تبدیل شده آن زمان حدود ۱۰۰ دانشجوی حقوق قضایی و ۱۰۰ دانشجوی دبیری الهیات داشت که از این بچه های خیلی هایشان الان از مسئولین نظام هستند مثل آقای جمشیدی سخنگوی قوه قضائیه و آقای محمد سعیدی معاون بین الملل انرژی هسته ای که همکلاس ما بود خیلی ها قاضی های درجه یک شدند در این ۲۰۰ نفر، با همان اولین اعزام به جبهه فکر کنم ۶ -۷ تا شهید دادیم که اسم بعضی هایشان در ذهن من هست شهید منصور همتی همکلاس ما بود ما برای مراسمش رفتیم ارومیه تعداد دیگری هم بودند.

با “شهید عاصمی” که در کتابتان اسم بردید رابطه مستقیم داشتید؟ از نزدیک ارتباط داشتید ؟

همان موقعی که شهید عاصمی شهید شد ما در قرارگاه کربلا بودیم بعدش رفتیم در اردوگاه شهدای تخریب و خاطرات بچه ها را در مورد شهید عاصمی که تازه شهید شده بود می گرفتیم. این یادداشتها را من تا مدتها داشتم

بچه های مدرسه قضایی قم میگفتند با صادق آهنگران هم خیلی ارتباط داشتید؟از چه طریقی بود؟

آن موقع آقای آهنگران مدتی بود آمده بود در قم ساکن شده و طلبه شده بود من جبهه که می‌رفتم با آقای آهنگران آشنایی داشتم ولی آشنایی نزدیکی نبود خودم را به عنوان شاعر معرفی نمی کردم کار خودم را می کردم در منطقه هم اگر بودم در قرارگاه بیشتر کارهای خاطرات جنگ این کارها می کردم. آقای سید عبداله حسینی یک روزی با حاج صادق آمدند خوابگاه که یک شعری از من شنیده بود آقای سید عبداله گفت این را حاجی بخواند همان شعری بود که در روا‌یت فتح گذاشتند (شب است و سکوت است و ماه است و من)

مال چه دوره ای بود ؟بعد از جنگ؟

قبل از قطعنامه می شناختیم حاجی را ولی خیلی نزدیک نبود که بعدش ادامه پیدا کرد و تا مدتها ادامه داشت

ارتباطات دیگر شما با فضای بسیجی چه بود؟ این را از این جهت میگویم که وقتی جامعه شناسی می کنید آن شعر را می‌شود گفت که فریاد یک طیف بچه بسیجی اواخر جنگ که یک سری تناقض های بین فضای جبهه و پشت جبهه می دیدند هست

ببینید ما در خانواده سه برادر بودیم برادر بزرگم همان اوایلش در خط خرمشهر درجنگ ترکش خورده بود. برادر دیگرم به جبهه جانباز شد در عملیات کربلا ۴ پایش رفت روی مین و قطع شد. خودم درجنگ علاقمند بودم و میرفتم به هر حال جو خانوادگی فکری با این همخوانی داشت در سال ۶۲ با مجلات سپاه کار می کردم و در این فضا بزرگ شدم و تاثیراتی هم که گرفتم از جمع همین دوستانی مثل شهید صبوری و مثل شهید زارعی که بسیار خاطرات خوبی از ایشان دارم بود. شهید صبوری خودش مهندس شیمی بود و تا آخرین روزهای جنگ در واحد ش.م.ر بود آقای احمد زارعی یک آدم بزرگ بود یک سردار بزرگ بود یک شاعر بود تحصیلات عالیه داشت در دانشگاه درس می داد و همان موقع ارتباطات خوبی با تیم شاعران حوزه هنری داشتم با قیصر و حسن حسینی با یک صمیمیتی و خیلی از دوستان مثل شهید زارعی با ارتباط با من میامدند حوزه.پس علاوه بر این که با طیف حوزه هنری ارتباط داشتم با بچه های مجلات سپاه مثل امید انقلاب و پیام انقلاب هم مرتبط بودم. دانشگاه ما هم دانشگاه بسیار خوبی بود یعنی بچه ها با هیچ دانشگاهی قابل مقایسه نبودند. یک دوره ای بود که تجربه دانشگاهی و حوزوی قرار بود تلفیق بشود. ما صبحها درسهای دانشگاهی میخواندیم بعدازظهرها درسهای حوزوی.آدمهایی مثل آیت ا.. مظاهری یا آقای دکتر احمد بهشتی خیلی از روحانیهای خوب آقای نکونام آقای ‌آل غفور آقای مهندس اکبریان این ها همه استادان حوزوی ما بودند بچه ها هم گزینش شده بودند وهمه پاک وصاف و همه نماز خوان و نماز شب خوان در همان جمع کوچکمان چقدر شهید داده شد. فضای آن سالها روی ما تاثیر گذاشت و آن شعرها متاثر از فضای بسیار مثبت و زلال آن سالها بود من در مقایسه با این سالها احترام خاصی برای آن دوره قائلم.

درآن حلقه شعر حوزه هنری هم رگه ها ی اعتراض را می بینیم به طور مشخص شعر سلمان هراتی و اشعار قبل انقلاب خانم صفار زاده هم به نظرم می رسد در کارهای سپید شما تاثیر داشته است و البته در اشعار سلمان نقد بیشتر نقد فرهنگی و اجتماعی است مثلاً “یک قلم ناسزا به محتکر قربه الی الله” در شعر شما سیبل می آید به سمت حکومتی ها “مولا ویلا نداشت”حساب امام را از بقیه مسئولین جدا میکند “امام سیب زمینی می خورد البته به شما بر نخورد “ و بعدیک نقد جدی به برخی از فساد های مدیریتی که توی بدنه جمهوری اسلامی حدود ۱۰ سال بعد از انقلاب پیدا شده بود به چشم می‌خورد.

من تکمیل کنم علاوه بر سلمان و علاوه بر صفار زاده آن موقع شعرهای آقای محمدرضا عبدالملکیان هم بود مخصوصا شعر “خیابان هاشمی” که آن هم پیش از شعر من گفته شده بود. جماعتی هم خارج از کشور شعر اعتراض گفتند به عنوان مثال “سفرنامه مالیخولیایی مرد رنگ پریده” کیومرث منشی زاده شاعر انقلابی نیست اما در همان فضای روشنفکری خودش یک گرایشهای زبانی داشته که می توانسته نزدیک باشدبه زبان ما. شعر مقاومت فلسطین هم خواهی نخواهی در شعر من تأثیر گذاشته است از سالهای ۶۰ شعر خوان جدی بوده ام. اولین کتابهایی که از محمود درویش ترجمه شده بود خوانده بودم. کتابهای ترجمه را میخواندم شعر جهان را خوانده بودم و شعر مقاومت جهان هم به هر حال تاثیر داشت اینها را گفتم که بگویم صرفا صفار زاده یا سلمان موثر نبودند، اما اگر بخواهم درجه بندی کنم…..

منظورم سابقه این نوع شعر در شعر انقلاب بود….

خانم صفارزاده در آن فضا هنور شاعر روشنفکری بود هنوز شاعر قبل از “بیعت بیداری” بود و البته شعرش تاثیر خوبی روی من داشت و بعضی تکنیک ها را از او گرفتم اما آن نکته ای که شما اشاره کردید کاملا درست بود. من احساس کردم که دیگر صداهای در حد اعتراض های سلمان هراتی هم به گوش مردم نمی آید یک صدای بلند تر میخواست مردم را متوجه کند یک چیزی که مردم خوششان بیاید این را دست به دست و سینه به سینه بگردانند و این متهم نمی توانست جماعتی باشد که مصداق نداشته باشد باید به کسی اشاره میشد از این جهت شما درست میگویید در این شعرها به دنبال این بودم که ببینم گناه را به گردن چه کسی می شود گذاشت؟

این جسارت از کجا می آمد؟ یک مقدارش بر می گشت به اینکه شما خودی بودنت کاملا صد در صد بود در آن فضای جبهه رفتن و . . . ؟

مسلماً من باید با هوشمندی وهوشیاری میامدم جلو وگرنه نمی توانستم و باید پناهگاهی میداشتم سنگری میداشتم و آن سنگر جز امام کس دیگری نمی توانست باشد باید این حرف را میزدم این حرف مثلا در سینما تاحدی توسط مخملباف زده شده بود ولی در ادبیات و شعر هنوز کسی نزده بود به هر حال من باید یک ریسکی می کردم و کردم و کسی هم بهتر از امام نمی توانست از من حمایت کند و سنگر من امام بود و سوء استفاده هم نبود چون داشتم واقعا حرف امام را میزدم و بعضی ها فکر می کردند به جایی وصلم در حالیکه به هیچ جایی وصل هم نبودم اگر مردانگی آدمی مثل آقای دعایی نبود که ایستاد و از من یک دفاع جدی کرد که در ثواب این قضیه شریک میدانم خودم را با آقای دعایی و یا احمد زارعی که در برهه ای ایستاد و آمده بودند مرا ببرند برای بازجویی و احمد زارعی ایستاد…

برای همین شعرها؟

بله برای همین شعرها. بهروز اثباتی شاهد زنده آن ماجرا است. معاون فرهنگی زندان اوین نامه یکی از مقاماتی را که الان فوت شده و نمی‌خواهم اسمش را بیاورم آورده بود که به خاطر شعر” از نخلستان تا خیابان “باید مرا می بردند زندان و از من سوالاتی می کردند که احمد زارعی ایستاد و اجازه نداد و گفت باید مرا ببرید.

کجا؟

در دفتر مجله پیام انقلاب بود چند مورد هم دیدم با آقای دعایی در مجلس درگیر شدند. این شعرها در مجلس دعوا راه انداخته بود

آن زمان مجلس سوم بود

نمی دانم مجلس چندم بود اما یادم‌ هست آقای جعفری نماینده ارومیه گفتند شعرت را در مجلس خواندم. همین طور یادم هست خانم رهنورد به من زنگ زد که آقای مهندس موسوی شعرت را برد پیش امام. آقای حجتی پریشان که در سپاه مدتی باهم بودیم به من گفته بود خواب دیدم امام شعرت را از زیر تشک در آورد و گفت فلانی را میشناسی؟ گفتم آره و شعرت را خواند گفت شاعر خوبیه. و دقیقا آن خواب برایم تداعی شد.

این را میر حسین برده بود برای ….

در یک شماره “سروش” ویژه نوروز یک سالی بود که بعد ها با مهندس موسوی مصاحبه کرده بودند گفته بود یکبار هم من شعری از آقای قزوه را بردم پیش حضرت امام و امام گرفت و خواند من نفهمیدم برخورد امام با این شعر خوب بود یا نه ولی فکر نمیکنم برخورد بدی بود من فکر میکنم امام راضی بود به هر حال من در همان راستا قلم میزدم.

شعر شما جدای از بحث جایگاه شعری و جریان شعر انقلاب یک بحث اجتماعی دارد تقریبا همان چیزی که امروز به عنوان نقد درون گفتمانی از آن یاد میشود و تعابیر کلاسیک و آکادمیک خودش را پیدا کرده در شعر شما یافت میشود یعنی به نوعی نقطه عطفی در نقد درون گفتمانی جمهوری اسلامی است. شما از فضای سیاسی تا فضای اجتماعی تا فضای رسانه ای را در این شعر نقد کردید.

ببینید در همان روزها ما حادثه مکه را داریم. (کشتار زائرین ایرانی در حج)

شما یک غزل خیلی خوب هم دارید راجع به آن فضا ….

می خواهم اشاره کنم که در ماجرای مکه من ۲ تا شعر….

“انکار کن ای کفر مسلمانی ما را . . . . “

‌آفرین دقیقا همان شعر هست ولی در فضای شعر کلاسیک آن روزگار این شعر را اساتیدی مثل استاد مشفق کاشانی، استاد اوستا به عنوان غزل اول و برگزیده اول انتخاب کردند.

“شوریده سران صف عشقیم مگر تیغ/ مرهم بنهد زخم پریشانی ما را . . .”

بحثم این است که من به هر حال غزل هم می‌گفتم، شعر جدی می‌گفتم، دو بیتی می‌گفتم سالهای قبلش کار کرده بودم دوستان مرا متهم می‌کردند که “مولا ویلا نداشت” جوهر شعری ندارد. درحالی که تمام تعمدی بود. من همان روزها شعر شاعری مثل “ پابلونرودا” را خوانده بودم نگاه می‌کنم می بینم این اینقدر عریان فحش داده و دری وری گفته به “نیکسون” (بعد از ماجرای شیلی) که گفتم یعنی چه؟ شاعری مثل “پابلونرودا” که پیجیده ترین زبان را دارد چرا در اینجا آمده تعمدا با “نیکسون” این جور حرف زده فهمیدم شاعران بعضی وقتها ضرورت دارد خطابه بخوانند این است که “نخلستان تا خیابان” خصوصاً “مولا ویلا نداشت” یک خطابه سیاسی هم هست اگر چه صنایع ادبی هم در آن هست

در یکی از شعرهایتان جواب داده بودید که “شاعری زخم زبان می‌خواهد / نه‌معانی نه بیان می‌خواهد”

بعضی فرازهای آن شعر سپید ضرب المثل شدند شعر که به ضرب المثل برسد مسلم بدان شعر ناب است و از آن بالاتر نیست این تعریف دکتر شفیعی است که شعر ناب ضرب المثل می شود، به نظر من پس این حرفی که بعضی می زدند که مثلاً شعرش شعار است، من اصلا قبول ندارم چون در آنجا ضرورت دارد، بعدها حرفهای دیگری هم شنیدم بگذار بگویم شاید اولین بار اینجا باشد علی معلم میگفت: ما همه گناهی به گردن داریم که بعد از این حرفهایی که تو زدی تو را حمایت نکردیم و ادامه ندادیم این جریان را علی معلم در حد ۴-۵ سال پیش به من گفت و یوسف میرشکاک بعداً این حرف را زد که: این فضا را باید ادامه می دادیم و این فضا فضایی بود که وقتی موسی بیدج ترجمه می کرد برای سمیح القاسم در سال ۷۱-۷۰ که آمده بود ایران، و می گفت شعرهای فلانی را دانشجوها در تابلو ها زدند و در تیراژ نزدیک یک میلیون نسخه دست به دست گشته سمیح حیرت کرد که این اتفاق بزرگی است در شعر چرا شما این را کوچک می دانید یعنی گاهی وقتها من دیدم در بعضی شهر ها همین ۲ سال پیش در شب شعر جهانی استانبول رفتم شاعرهای رده بالای جهان آمده بودند گاهی وقتها مخاطب هایشان در حد ۵۰ نفر۱۰۰ نفر بود اینقدر کم این برای سمیح القاسم که شاعر جهانی است خیلی مسئله بزرگی است که شعرها برود در دانشگاه.

راجع به فضای واکنش ها بیشتر توضیح بدهدید اولین بار که شعرتان در روزنامه اطلاعات دیدید کی بود یادتان هست؟شعر “مولا ویلا نداشت” را کجا دیدید کی اولین بار بهتان زنگ زد؟ چه واکنش هایی داشت؟ یک مقدار جزیی تر. . .

بعد از آن که روزنامه قدس چاپ کرد یک فضایی ایجاد شده بود. یادم هست به هفته نکشید که از مشهد به تهران و بعد به دانشگاهها کشیده شد و بحث روز بود. در مجلس آقای موحدی ساوجی گفت من دهان آن شاعر را می بوسم که این شعر را گفته است. آن دعواهایی که با هم می کردند گاهی وقتها به این شعر استناد می شد.

و بعد هم آقای دعایی خیلی مردانگی کرد و صرفا چاپ نبود حمایت بعدیش هم بود خیلی مهم بود گفت تو اصلاً نترس حرف حق است که زدی و پایش بایست و گفتم من ایستاده ام ولی پشتیبان ندارم واقعا آقای دعایی کمک کرد و بعدها هم گفت اینجا باش و در روزنامه اطلاعات چند سالی بودم و دوره های خوبی بود صفحه “بشنو از نی” تاثیرات خوبی در ادبیات معاصر و ادبیات انقلاب در آن سالها گذاشت.

دلایلی که آن نوع شعر ادامه پیدا نکرد چه بود؟

احمد زارعی و اثباتی و دوستان به من گفتند که ادامه نده. من ادامه دادم ولی به شکل هنری تر. آخرین کتاب من گزیده ای به نام “سوره انگور” چاپ کردم به عنوان مثال “مولای من سلام، مولای من سلام” شعری بود که در سایت بازتاب چاپ شد و در یک روز ۲۵۰۰۰ نفر این شعر را خواندند در این شعر میگویم که تو اگر میخواستی حسن و حسین را به حکومت اینجا بفرستی نمیدانم به این روز نمی رسیدی مشکلت الان حل شده بود یعنی باز یک طنز تلخ در این فضا هست. بعضی از شعرهای دیگر برای امام زمان که شعر سپید است که میگوید “ این روزها اگر میخواهی بیایی کافی است که شماره همراهت را به ما بدهدی بگویی کی میخواهی بیایی و یادت باشد ما تا ساعت ۱۰ شب بیشتر بیدار نیستیم “ این یکی طنز تلخ است که آدم با امام زمان حرف میزند اینها در شعرهای بعدی هم هست ولی هرچه پیش می رود هنری‌تر می‌شود. یک واقعیت تا می‌رود هنری بشود پنهان میشود و پنهان که می‌شود از اجتماع فاصله می‌گیرد تاثیراش در جامعه محو میشود هنری‌ترین و بزرگترین شاعرهایی که خیلی تکنیک دارند همیشه کمترین مخاطب را دارند ولی اگر بخواهیم بحث اجتماعی باشد و کارکرد اجتماعی داشته باشد ما نباید حرف را در لایه های هنری پنهان کنیم.

یک نکته دیگرهم درمورد مخاطب و هنراعتراض قابل توجه است. خدا بیامرز رسول ملاقلی پور می گفت بعضی وقتها دست به قلم می شوم یک فیلمنامه می نویسم خیلی فیلمنامه تند می‌شود. من خودم می ترسم می گویم این را من چه جوری می خواهم بسازم؟ بعد فیلم راکه می سازم و اکران می کنم خیلی عادی و معمولی بنظر می آید. می گفت بخاطر اینکه از آن زمانی که فیلم نامه را می نویسیم تا آن موقع که اکران می‌شود یکی دو سال فاصله می افتد وچیزی که دوسال پیش فکر می کردیم خیلی حساس و خط قرمز باشد دیگر جامعه ازآن عبورکرده است.

“مولا ویلا نداشت” در زمانی سروده شد که نوع مفاسدی که در بدنه دولتی بود یا ناهنجاری و رگه های سرمایه داری در رسانه ها خیلی محدود بود نسبت به امروز و این شعر در آن زمان به یک معنا پیشتاز بود و جلوتر از جامعه. کسی که” به هوشیار وبیدار” گیر می دهد میگوید این ها جامعه را خواب میکنند در مورد وضع فعلی تلویزیون چه باید بگوید؟ به نظر میرسد یکی از رموز موفقیت شعر شما در آن لحظه این بود نسبت به فضایی که بهش اعتراض میکرد خیلی به روز بود ولی الان سوال این است که این مفاسد مدیریتی نسبت به بیست سال پیش خیلی متفاوت شده خیلی تعاریف عوض شده خیلی ناهنجاری ها به هنجار تبدیل شده مثلا اگر تلویزیون امروز ما را بیست سال پیش می دیدید لابد “مولا ویلا نداشت” که هیچی خیلی تند تر از این می‌شد. فکر می کنید که آیا امکان آن هست که دومرتبه آن فضا بازسازی بشود؟ یعنی ما شاعران اعتراضی داشته باشیم که بتوانند متناسب با آن چیزهایی که امروز در جامعه ما مفسده شناخته می شود شعر بگویند و خط قرمزها را زیر پا بگذارند؟ خط قرمز های توهمی را، به نظر شما این وضعیت به این برنمی گردد که شاعران ما امروز در شعر اعتراضشان تناسب به هم خورده یعنی حجم دور شدن ازمعیارها و آرمانهای انقلاب در یک سری از حوزه ها آنقدر وسیع شده که شاعر باید خیلی صریح تر و خطابی تر عمل بکند و آن جسارت در خیلی از شاعران نیست؟

جامعه امروز ما شاید یک جامعه عصبانی است. من در هند زندگی می کنم و جامعه آرامی است ولی جامعه ای مثل ایران یا عراق جامعه عصبانی است من نمی خواهم این فضا ادامه پیدا کند جامعه پر تنشی داریم، امروز تحملها در زندگی شهری کم است من نمی خواهم شعرم به آن عصبانیت دامن بزند و طرف نتواند اینها را تفکیک کند من حرفم چیز دیگری ا ست.

فکر نمی کنید این تنش که در بدنه اجتماعی وجود دارد ناشی از یک سری مفاسدی است که در فضای مدیریتی این نظام وجود دارد؟

مسلماً این هم هست.

فکر نمی کنید اگر به آن مفاسد اعتراض نشود وجلویش گرفته نشود روز به روز بیشتر می شود چه بسا روزی به یک نقطه غیر قابل برگشتی برسد؟ فکر نمی کنید وقتی جامعه تریبون هایی نداشته باشد و هنرمندانی و شاعرانی نداشته باشد که فریاد کنند درد جامعه تخلیه نمی شود و احساس اطمینان پیدا نمی کند و مجبور می شود خودش بیاید وظیفه خیلی از رسانه های متعهد را و هنرمندان متعهد را به عهده بگیرد و اعتراضش را…

این هم می تواند یک تفسیری باشد ولی من از آن طرف نگاه می کنم جامعه ملتهب است اگر من نتوانم منظور از اعتراضم را برسانم باز آتشی شعله ور کرده ام . . .

جامعه ما برعکس شده یعنی شما وقتی به رسانه ها به هنر به سینما نگاه می کنید اتفاقا میزان فیلمهای خنثی و باری به هر جهت تا حد بسیار زیادی افزایش پیدا کرده فکر نمی کنید اگراین التهاب بیاید به فضای هنری و رسانه ای در جای درست خودش مطرح بشود و جامعه ببیند کسانی هستند برای منافع او، حقوق او و برای آرمانهای او حرص بخورند جوش بزنند فریاد بزنند آیا احساس اطمینان و آرامش بیشتری نمی کند؟

می توانیم این طوری هم نگاه کنیم من میخواهم بگویم این فضا خیلی تنهاست در این جامعه و خیلی نمی تواند مؤثر باشد یعنی اکثریت دیگر با اینها نیست

پس برای شما به عنوان یکی از پیشتازان شعر اعتراض برای امروز جامعه ما شعر اعتراض معنایی ندارد؟ مخاطب جدی میتواند پیدا کند؟

شعر اعتراض اگر بتواند توام بشود با ایجاد سؤال درست چرا. من از این جهت یک کم نگرانم. جامعه آماده….

“مولا ویلا نداشت” در عین اینکه ۱۰۰درصد معترض است.آنارشیست نیست چون تفکر دارد تلمیحات این شعر خیلی زیاد است. مثلا به سیره ائمه تصریح می شود. نهج البلاغه و یک سری تعابیر و اصول محکم وارد اعتراض می شود جوری نیست که صرفا یک واکنش عصبی نسبت به ناهنجاری اجتماعی و سیاسی باشد.

این کاملا به چشم می‌خورد

امروز به نظر شما قابل تکرار نیست؟

ولی از نظر شما چند تا شاعر اینجوری ادامه دادند این فضارا؟

کمیت خیلی مهم نیست باید چند تا خط شکن پیدا بشوند کار خط شکنانه انجام بدهند.

روزگاری مثل دهه ۶۰ شعر خیلی نسبت به هنرهای دیگر جلو بود الان شعر خیلی عقب مانده است. الآن شعر در یک مظلومیت و یک بحران به سر می برد شاید نتواند باز بیاید قد علم کند و یک صدای برجسته در کنار هنرهای دیگر باشد. من از این جهت فکر می کنم در این روزگار یک مقداری سخت شده و شعر کم می آورد.

یک مقدارش پیرامونی است و ناشی از گسترش رسانه ها و رقبای هنری است آن زمانی که شما این شعر راگفتید تلویزیون فقط ۲ تا شبکه آن هم نیمه وقت داشت ولی یک مقدارش درونی نیست. ببینید چه در شعر های سپید چه غزل های شما ما میبینیم یک نسلی بعد شما از شما تقلید می کنند ولی ناقص. یک بخشی از جوهره شعر شما در شعر جوان بعد از شمامی آید و بخشی اش هم نمی آید

بیشتر در بین مدرن ها رفت و بچه هایی که خیلی شعارهای مدرن میدهند به عنوان مثال تیپی مثل علی عبدالرضایی و … یعنی نمونه اش هم در نقدی که یزدان سلحشور در روزنامه ایران همین پارسال نوشت به این ها اشاره کرد من گاهی خودم در رگه های شعر این شعرایی که خیلی مدرن اند و حتی نمیخواهند به بچه های انقلاب اشاره ای کنند خودشان را غول تصور میکنند خیلی از این تجربه ها را برداشتند و گرته برداری کردند و اشاره هم نمیکنند من میخواهم بگویم در جریان این طرف فقط بچه هایی مثل علی محمد مؤدب و امید مهدی نژاد این شاعرها بشود دنبال اینها گشت آنطرفیها بیشتر استفاده کردند و بیشتر هم انکار می‌کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:11  توسط علی رضا قزوه  | 

چند شعر از قطار اندیمشک... و با یاد روزهای خوب خدا

...

(9)

 

گاهي شده‌ست كه اين شب‌ها

با صداي جشن پتو برمي‌خيزم

سحر،

با صداي خمپاره‌اي

بيدار مي‌شوم

مسواك مي‌زنم،

دهانم پر از تركش

در آينه مي‌نگرم،

قطار انديمشك مي‌‌گذرد

 

(12)

 

كجاست قطاري

كه شعر مي‌رفت

و قصّه برمي‌گشت؟

حالا كوه،

قصّه‌شان را مي‌گويد با ابر

ابر،

شعرشان را مي‌بارد بر دشت

در خواب خاك

هنوز قطار انديمشك مي‌گذرد!

(16)

       

بي‌آن همه سوار،

زخمي و تنها

چگونه برگردد؟

اسلحه را گذاشتند بر شقيقه‌اش

گفتند:

ـ بازگرد!

باز نمي‌گشت،

از يال‌هاي قطار

خون مي‌چكيد

 

(17)

 

سرباز‌ها!

به سمت جلو...

عقب‌نشيني،

براي اسب‌ها و فيل‌ها و وزيران است

تمام مهر‌ه‌ها به عقب برمي‌‌گردند

تنها، سرباز‌ها...




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:46  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >