عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام
خونه ی خدا همین جاس تو دلا
اگه با همدیگه مهربون باشیم
کاش می شد پرنده شد پر زد و رفت
کاشکی ما از خاک آسمون باشیم
این شبا بارون تنهایی می آد
شادیا به دیدن غم نمیرن
چرا مثل اون قدیما آدما
به زیارت دل هم نمیرن
منم عاشقم ، منم از عاشقام
خاطر عاشقا رو خیلی می خوام
عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام
بهاران بود و مجنون مُرد از بی همزبانی ها
به قدر عمر پیران کم شد از عمر جوانی ها
دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان
دریغاتر فتوٍِت نامۀ بی پهلوانی ها
شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم
چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها
نمی دانی ندانستن چه طرفه صرفه ای دارد
که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها
عزا این نیست غم این نیست داغ کربلا این نیست
به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها
دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم
چرا منسوخ شد موسای من عهد شبانی ها؟
فروردین ماه ۱۳۸۸ - دهلی نو
این هم گزارش سفرم به کشمیر و وضعیت نگران کننده قبر شاعران بزرگ ایرانی
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
فروردین 1388
یعقوب منا یوسفت افتاده در این چاه
دیری ست که خون می چکد از پیرهن ماه
بر مانع خورشیدی، آن خون ستاره ست
یا مانده بر آن تکّه ای از پیرهن ماه
امروز بیا سبز بروییم که فردا
کاری نکند حسرت و کاری نکند آه
"یا ایّتها النفس..." بخوانیم و بکوچیم
وز مرگ نترسیم، توکّلت علی الله
این شنبه و آدینه به تکرار، مرا کشت
تا چند صبوری کنم ای جمعۀ ناگاه
مهرماه 1375