ز کشته ات چو بپرسد یقول انّک آتی
هزار دجله به قربان تشنگان فراتی
هزار مثل من و ما شهید خندۀ آن لب
که مثل خاک، اصیل است و مثل آب، حیاتی
هل و گلاب و شکر را بخند تا که بسازم
ز زعفران نگاه تو شربت صلواتی
الا که بام سپیدی، الا که شام سیاهم
الا که جان تو نور است و جان من ظلماتی
هبا نمی شود الّا به یک اشارت ابروت
نماز شیخ خجندی ، دعای پیر هراتی
دوباره زلف بیفشان بخوان که عاشق و عطشان
دود به سوی حسینیّه هندوی گجراتی*
اربعین سال ۱۳۸۷- دهلی نو
* هندوهای گجرات از متعصب ترین هندوها هستند.
زیاد با پیرمرد دمخور نبودم اما با زرویی چرا و احترامی شاید به احترام ابالفضل سلام ما را هم بی پاسخ نمی گذاشت. آن روز آمده بود برای داوری بخش طنز در نخستین جشنواره شعر فجر. اگر اشتباه نکنم از جماعت داوران ابوالفضل زرویی و ناصر فیض و رضا رفیع و شهرام شکیبا و اسماعیل امینی هم بودند . نمی دانم دکتر ترکی هم بود یا نه. رای ها مخفی در ورقی نوشته شد و از جماعت زنده و مرده شاعران طنزپرداز این بیست و هشت سال (به حساب دو سال پیش ) هر کدام ده نام را نوشتند بر برگه های داوری و دادند به من. اول بنا شد که همان نتایج داوری را یکی یا دو نفر به طور مشترک اعلام کنیم اما با توجه به اعلام شاعرانی مثل مهدی اخوان ثالث و حسین منزوی و سید حسن حسینی و ... در بخش های دیگر بهتر دیدم به عنوان دبیر علمی جشنواره پیشنهاد حذف شاعران متوفی این بخش را اعلام کنم تا فاکتور تحرک و پویایی و رقابت بیشتر به چشم آمده باشد و این بار باید گروه داوران روی پیشنهاد من فکر می کردند و جواب می دادند. آنها بعد از مشورت به این نتیجه رسیدند و بنا شد اسامی برگزیدگان را از زنده ها اعلام کنیم.
وقتی رای ها را شمردیم سه تن از شاعران درگذشته در صدر قرار داشتند. شیوه ما این بود که رای اول یکصد امتیاز داشت و رای دوم نود و همین طور می آمد تا رای دهم فقط ده امتیاز داشت و هر داور می توانست تا ده نفر را بنویسد و بعضی فقط دو یا سه نفر را نوشته بودند و و بیشترشان هر ده نفر را و چون نیمی از سرمایه طنز آن روز و امروز همین جماعت بودند به هر حال عدالت حکم می کرد که نام خودشان و دیگر دوستانشان را هم بنویسند. آن روز نام های برگزیده این ها بودند:
(ابوتراب جلی و غلامرضا روحانی اول و دوم شده بودند و عمران صلاحی سوم) با امتیازهای حدود چهارصد به بالا از کل پانصد امتیاز و با فاصله نه چندان زیادی مثلا سی چهل امتیاز کمتر دو شاعر طنزپرداز زنده قرار داشتند با رای کاملا مساوی حدود سیصد و پنجاه امتیاز و آن دو کسی نبودند جز منوچهر احترامی و زرویی نصرآبادی.
و بعد از اینها رای ناگهان نصف می شد و شاعران بیشتر زنده و تنی چند از جماعت همان داوران قرار داشتند که بسیار هم نتیجه داوری دقیق و عادلانه ای بود و به گمانم نفر بعدی ناصر فیض بود که امتیاز صد و شصت یا هفتاد را آورده بود.
آن روز به برگه های داوری زرویی و احترامی هم سرک کشیدم و دیدم که این دو بزرگوار هیچ کدام خودشان را انتخاب نکرده بودند و یکی دو نفری البته حق خودشان را در وسط یا پایین لیست حفظ کرده بودند.
بعد رسید به انتخاب اسم نهایی. پیشنهاد کردم دو اسم مشترک باشد. احترامی گفت به خدا اگر اسم مرا ورندارید روز پایان جشنواره نمی آیم و اصلا با شما قهر می کنم. گفتم شاید دارد بازار گرمی می کند و تعارف اما هر چه اصرار ما بیشتر شد انکار او هم محکم تر شد. گفتم شاید شان خود را بالاتر می داند و نمی خواهد اسمش با زرویی که از حیث سن و سال فرزند او به حساب می آید با هم اعلام شود. با خود گفتم ابوالفضل زرویی را بی خیال شویم . او حالا جوان است امسال نشد سال بعد . گفتم استاد ابوالفضل می ماند برای سال های بعد. امسال شما به تنهایی برگزیده بخش طنز جشنواره ما خواهید بود. گفت امکان ندارد. مرا باید حذف کنید. برگزیده امسال شما ابوالفضل است. به هر حال از آن جماعت داوران زنده و با عدالت الان کسانی هستند که این جملات و واقعه را تایید کنند. آن روز این پیرمرد به همه ما داوران و شاعران درسی بزرگ داد. درس دیدن همه کس را و ندیدن خود را. بعد که برگشتم به خانه فکر می کردم که شاید پیرمرد فکر روزهای سخت زندگی ابوالفضل را کرده و بعد شنیدم که خودش هم زندگی اش چندان تعریف نداشت. اما خود را نمی دید.
نمی دانم در جشنواره دوم و سوم در بخش طنز چه گذشت و پیرمرد را دیدند یا نه و حریفش شدند که نامش را اعلام کنند یا نه.
نمی دانم بر پیرمرد در روزهای آخر چه گذشت اما حدس می زنم که با اولین درد قلب پیرمرد باید رفتنی می شد چرا که ناز نمی کشید برای خود که در روزهای سخت زنده بودن و عمل چند میلیونی قلب کسی برایش کاری کند. این بار هم بین او و مرگ یکی باید برنده می شد و او مرگ را برگزیده اعلام کرد و رفت.
از پیرمرد بیشتر از این ها چیزی نمی دانم. اما فکر می کنم همین که در این غروب جمعه در این گوشه دور دنیا و در این زمستان سرد و ناجوانمرد با خاطره اش گرم شدیم و یادش کردیم یعنی که هست و یادش با ماست.
یاد چرخش ها و حق حق ها و هوهو ها به خیر
صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر
زادروز صحبت پیغمبران راستین
در سماع قدسی بال پرستوها به خیر
گود گلریزان و چرخاچرخ مردان غیور
ضرب مرشد پای زنگی زور بازوها به خیر
در قدمگاه ولایت راه مشتاقان سپید
در غروب بی پناهی آه آهوها به خیر
شور شبگیر نشابور از همیشه شسته تر
بانگ قوالان مرکب ، حال هندوها به خیر
روز زنبور عسل سرشار از باران وحی
بخت گل ها آفتابی وقت کندوها به خیر
در طلوع صادق چشمان دختر بچه ها
ذوق معصومانه ی برق النگوها به خیر
خنده رنگین کمان در آسمان چشم ها
گریه پنهانی مهتاب در جوها به خیر
در شبستان تغزل روی ایوان بهار
گریه خند شمعدانی ها و شب بوها به خیر
لنج ها ی روشنایی غرق شور و شروه اند
در خلیج پارسایان عصر جاشوها به خیر
دست افشاندم از این مرداب لبریز از حباب
نو شدن در شام مرگ اندیشی قوها به خیر
مرداد ماه 1386
گفتی خراسان از خراسانش مپرسید
در کف چراغی ماند از انسانش مپرسید
درویشی درویش از حال پریشان
پیداست از موی پریشانش مپرسید
سقف بهار ناگزیرش را که دیدید
از هیزم خیس زمستانش مپرسید
این روزها در حال گردونش بگردید
این روزها از حال گردانش مپرسید
ما آهوان کشتۀ دیروز و امروز
از کشتگان عید قربانش مپرسید
هر کس که آمد زخم پیدایش ببینید
هر کس که آمد درد پنهانش مپرسید
این خانه کم از خانقاه بوالحسن نیست
نانش دهید امّا از ایمانش مپرسید
بهمن ماه ۱۳۸۷- دهلی نو
جهان میدان بازی هاست... اما تا کجا بازی؟
بگیر این گوی و این میدان... شما بازی و ما بازی
بزن ... فریاد کن ... اما حقیقی نیست بازی ها
بزن ... فریاد کن ... حالی ندارد بی صدا بازی
بگیر از مار و پله بازی این کودکان عبرت
مکن با پله بالا رفتنت چون مارها بازی
شما بازیگر نقش که اید؟ ای نقش تان بر آب
الا ای تلخکان و دلقکان تا کی ادا بازی؟
سوی محراب هم بردیم دل ها را و بازی بود!
خدا را! توبه کردن های ما هم شد دعا بازی!
شبیه بچه ها سرگرم بازی هاست دنیامان
نمی پرسی چرا دنیا...؟ نمی پرسی چرا بازی....؟
نقاب از چهره ات بردار دیگر پرده افتاده ست
جهان میدان بازی هاست اما تا کجا بازی؟
بهمن ۱۳۸۷- دهلی نو
ولی الحق انصاری به اعتراف بسیاری از شاعران هند- بزرگ ترین شاعر پارسی زبان هند در روزگار معاصر است و این البته درست است و در کنار نام این شاعر تنی چند نیز هستند که تا هنوز چراغ نیمه جان زبان و شعر پارسی را در این سرزمین زنده نگه داشته اند. شاعرانی که تعدادشان آنقدر اندک است که شاید به شمار انگشتان یک دست نرسد. او هم اکنون با سنی حدود هشتاد سال و چشمانی کم سو در شهر لکنهو زندگی می کند. گاهی تلفن می زند و گاه در نامه هایش آخرین شعرهایش را برایم می فرستد . او هر سال ماده تاریخ وفاتش را نیز می سراید و این شیوه ماده تاریخ سرایی در هند خود می تواند یک مقاله پر و پیمان باشد که در سرزمین ما جز در میان جماعت پیران نشانی اش را نمی توان یافت.
برای آشنایی بیشتر شاعران و ادب دوستان ایران با این شاعر قصیده ای از وی را می خوانیم که به مردم ایران و رهبر انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای تقدیم شده است:
رُويد از گلزارِ طبعم دم به دم اشعار گل
پيشِ اين گل هاي تازه هست کم از خار، گل
گلشنِ من گل به گل سرشار از بوي گل است
خوشهچينان را بگو آيند، هست انبار گل
جانِ گلشن بُد، چرا شد شاهدِ بازار گل
زيبِ جعدِ لوليان گشتن ندارد عار گل
گوشه گوشه در گلستان عطرآگين ميشود
هست در صحنِ چمن چون طبلۀ عطّار گل
این شکوفه پيکران را سرو رعنایی تویی
هست خوبانِ چمن را قائد و سردار گل
رنگِ مييابد ز خونِ رفتگانِ زير خاک
بعد از این از خاکِ تيره می دمد بسیار گل
ني فقط در صحنِ گلشن سر برون آرد ز شاخ
مينمايد روي رنگين بر در و ديوار گل
از نواسنجي بلبل در طلوع صبحدم
بر فرازِ شاخِ گلبن ميشود بيدار گل
چون نشيند نوعروسي سر فرو کرده به بزم
با سرِ خم هست بر هر شاخۀ خمدار گل
يک قدم پيش از چمن باشد تجلّيگاهِ طور
وادي ايمن گلستان است و در وي نارگل
تا کند خاموش آن را، شبنم آيد از فلک
در خيابان هاي گلشن هست آتش بار گل
فطرتش چون صوفيان باشد مرنجان و مرنج
دور باشد از نزاعِ سبحه و زنّار گل
نکهت و رنگش براي طبقه اي مخصوص نيست
شاد گرداند دل هر کافر و ديندار گل
غيرِ نکهت از متاعِ زندگي چيزي نداشت
هم براي ديگران آن را کند ايثار گل
چاک پيراهن چرا کرده ست و غمگين بهر چيست
نيست بهر بي کسان گر همدم و غمخوار گل
ني در آن رنگ است مثلش، ني درآن بو ثانی اش
در نگاهم هست بهتر از دُرِ شهوار گل
خندهرويي هست او را باعثِ محبوبيت
هست در هر بزم و خانه مبحث گفتار گل
خنده را از روي شادش مرگ هم نتوان ربود
هست شايد اين زمان هم صاحب کردار گل
نغمه هم جزوِ گلستان گردد از فيضِ نسيم
در بهار آيد برون از سازِ موسيقار گل
رنگ و نکهت را نباشد قدر و قيمت در جهان
رنگ و بویت شد فزون از قيمتِ بازار گل
ناشناسِ رنگ و بو داند چه قدر و قيمتش
ميخرد از آب و تابِ درهم و دينار گل
حسن و رعنایي فروشند آزمندان بهرِ زر
مي شود از دستِ طمّاعان ذليل و خوار گل
گل فروشان در کمين باشند بيرونِ چمن
گوي نگذارد حصارِ گلشنش زنهار گل
رنگِ تازه از حيا بر روي يار آيد پديد
بلبل شوريده سر چون بوسد از منقار گل
رنگ عارض زنده باشد، رنگ آن دارد نه جان
چون خجل باشد نه از رنگيني رخسار گل
ديد چون روي نگارم رنگ از رويش پريد
بود دايم از مي نخوت بسي سرشار گل
هست مثلِ روي زيبايش حنين و دلفريب
از کجا آرد ولي شيريني گفتار گل
ني زند مژگان به هم در مجمعِ سيمين تنان
تا نه گردد لمحهاي محروم از ديدار گل
هست او را صد زبان امّا همه گنگ و خموش
حال دلِ را پيشِ بلبل چون دهد اظهار گل
"با زبان ها باعث خاموشي ام دانيد چيست؟"
ميکند با صاحبانِ دانش استفسار گل
بي خبر از حال وي بر اشکِ شبنم خنده زد
بهر اين لغزش کند تا عمر استغفار گل
باعث افسردنِ آن شد نگاهِ گرمِ مهر
کاش پنهان داشتي در برگ ها رخسار گل
حالِ زارش بين و از وضع جهان آگاه باش
بهرِ يک خنده کشيده شد فرازِ دار گل
پيشِ گلرويانِ نباشد قدر رنگ و بوي آن
مي برند از بهر چه در خلّخ و فرخار گل
داستان بلبل و گل تازه شد از حال ما
کم ز بلبل نيستم، گر هست روي يار گل
دشمنِ ناموس باشد خواهِش مال و منال
بهرِ زر آيد ز گلشن جانبِ بازار گل
پر بها باشد چو بيني از نگاهِ معنوي
از نگاهِ مادّيت هست بيمقدار گل
بر شبابِ چند روزه اين قدر نازان مشو
وقتِ پژمردن بيايد چون شوند ازهار گل
دامنم گشته است چون دامانِ گلچين در بهار
صورت اشکم چکد از ديده خونبار گل
بلبلِ شيراز هم چون کاتبي شد مدح سنج
در مديحِ شاه اکبر کرده است انبار گل
گرچه اکنون سرزمينِ هند گشته شورهزار
تو ولي از باغِ استعدادِ خود هم آر گل
گرنه شد قدرِ کلامت، غم مخور، چون ريختند
زير پاي دلبران شعرِ تر اشجار گل
چون بسنجيدم ز سنگِ حُسن، پيشِ شعر تو
يافتم من در لطافت نيست بر معيار گل
نيست گر ممدوح تو کس اين زمان، اشکال نيست
هست بهرِ خويشتن اکنون تو را در کار گل
تو، نه اي اکبر که عُرفي کرد مدحش بهرِ زر
تو نه اي شاهي که بهرش آيد از بازار گل
شاعر استي تو، مجو برگي ز گل از ديگران
چين ز باغِ خود براي زينتِ دستار گل
دولتِ علم است با تو گوهرِ شعر است نيز
نيست کافي يک دو سه، بايد تو را بسيار گل
بر جمالِ شعر و روي علم تو بهرِ نثار
گو صبا آرد ز باغ و گلستان خروار گل
پيشِ آن گل ها که رو آرند از شاخ دلم
در نگاه خويشتن گشته ذليل و خوار گل
برتري و تازگيّ شعرِ من کرده قبول
داده است از دست آخر گوهرِ پندار گل
لکهنو باغ است و من هستم گلِ صد برگ، چون
بود نيشاپور گلشن وندرآن عطّار گل
از کلامِ خود دَري را دادهام رنگ نوي
در بهاران چون کند آرايش گلزار گل
بس "ولي" بس، اين تقلّا تا به کي، در شکل شعر
پيش کن در خدمت آن زبدۀ اخيار گل
آن که يوغ جور را از دوش ايران باز کرد
آن که باشد خوش ترين از گلشن احرار گل
آن که باشد پيشواي اهل علم و اهل دين
آن که از گلزار عرفان کرده است انبار گل
فخر نزهت گاه ايران، زيب دين مصطفي (ص)
از خيابان حسين(ع) و حيدر کرّار گل
پاسدار انقلاب و محسن انسانيت
از گلستان بتول و سيّد ابرار گل
هستم ايّوبي من و از خادمانِ جدّ تو
چين به شکلِ من يکي از گلشن "انصار" گل
نام تو بر نام حيدر، کار تو ترويج دين
گفتگويت مثلِ کوثر باشد و افکار گل
گرچه آن بسيار داري، هم يکي از من پذير
ميکنم هديه براي زينت دستار گل
بس که ميدانم که هستي شعرفهم و خوش مذاق
مي فرستم من به پيشت صورت اشعار گل
دوستانِ تو کجا باشند محروم از کرَم
چون زدستِ لطفِ تو يابند هم اغيار گل
گشته اي غمگین اگر از جورِ شيطانِ بزرگ
در نگاهم هست اين هم تازه بر دستار گل
تحفهاي از باغِ جانم هست اين بهرت علي
نظم را گلدسته دان، هر لفظ را بشمار گل
سوی ایران اين جسارت! شعر هديه ميکنم
ميفرستم من براي زينت گلزار گل
دنیا چو زنِ ناشزه با ما سر لج بود
هر چوب حراجی که به ما خورد حَرَج بود
جایی که دویدیم پی سعی، صفاشهر
آن کعبه که ما تلبیه گفتیم کرج بود
چشمم به غزالان حریم حرم افتاد
رفتم که کمانی بکشم موسم حج بود
اسلام نه این است و نه آن، حجّ حسینی ست
اسلام شما بازی حَجّاج و حُجج بود
بیدارم و خوابیده دو پای دلم امروز
دست دلم افسوس همین دست فلج بود
تکبیره الاحرام که گفتم نظرم سوخت
هر گوشۀ محراب پر از قبله کج بود
"عجل لولیک فرجا" لقلقه ای بود
یک عمر دعایی که نخواندیم فرج بود
بهمن 1387- دهلی نو
گر نیم نفس، از دل بدمست برآرم
شور خُمِ این هفت فلک، پست برآرم
دل، پردۀ ناموس سپندی ست، وگرنه
آهی که ز خود نیز توان جست، برآرم
چون صبح، نفس گر دهدم شهپرِ توفیق
من هم سر از آن گََرد که ننشست برآرم
گر شِکوۀ احباب، در این پرده نباشد
با ناله ز خاطر گرهی هست، برآرم
دشواری وارستنم از دام محبّت
دلوی ست که از چاه به یک دست برآرم
کو همّت ِ ترکی که ز تشویش علایق
خاری که به پا آبله ام بست برآرم
وقتی شوم آزاد که چون غیرت عنقا
بال و پر از آن بیضه که نشکست برآرم
زین بزم کسی محرمِ بی مایگی ام نیست
گر شرم ، گریبان ندرد، دست برآرم
بیدل! گر از این بحر شوم قانع قسمت
ماهی به درآید همه گر شست برآرم
* این غزل از نسخه ای متعلق به کتابخانه شخصی خود بیدل است که در سال های آخرین عمرش توسط کاتب شخصی اشعارش محمد وارث صدیقی و با خط زیبای نسخ نوشته شده است . با توجه به اهمیت این نسخه تدبیری اندیشیده شده تا در کشور عزیزمان ایران این نسخه به شکل فاکسیمیل چاپ شود و خوشبختانه هم اکنون آخرین مراحل آماده سازی را طی می کند و خوانندگان به زودی به نسخه ای ارزشمند از غزلیات بیدل دسترسی خواهند یافت که از حیث نسخه شناسی و پژوهش نیز نسخه ای بسیار پیراسته و درخور خواهد بود. این غزل اما در شمار غزل های چاپ نشده بیدل است که به خط خود بیدل در هامش صفحه ۱۱۴۷ این نسخه ارزشمند خطی به خط نستعلیق شکسته خوانا نوشته شده است و در نسخه های چاپ شده در هند و کابل و ایران و ... وجود ندارد. نکته قابل توجه آن که نسخه های معتبری چون نسخه کتابخانه مولاناآزاد علیگر و نسخه بسیار ارزشمند کتابخانه خدابخش پتنا نیز به خط محمد وارث صدیقی است. نسخه علیگر به دلیل کتابت در دهه دوم قرن دوازدهم هجری شعرهای دهه آخر شاعری بیدل را شامل نمی شود. نسخه پتنا نیز یک سال بعد از فوت بیدل کتابتش آغاز می شود و تماما به خط نستعلیق است و علاوه بر نظم بیدل در صفحات آغازین نثرهای چهارعنصر و رساله نکات و رقعات را نیز شامل شده است. در طی اقامت چند روزه ام درپتنا (عظیم آباد سابق) که برای یک سخنرانی از طرف ریاست کتابخانه در جمع استادان دعوت شده بودم تقریبا دو روز را محو این نسخه بودم و تصویری از این نسخه را نیز تهیه کردم و به دست اندرکاران سومین عرس بیدل در ایران هدیه کردم. اما این نسخه - نسخه کتابخانه رضا رامپور- است که برای گرفتن آن علاوه بر سفر به رامپور و چندین ماه نیز درگیر مکاتبه و جستجو و سفارش از این و آن شدم و سرانجام توانستم تصویری بسیار دقیق و هنری از آن را به دست آورم که به اعتقاد نسخه شناسان و بیدل شناسان برجسته هند و ایران باید آن را بهترین نسخه بیدل در جهان دانست.
غزلی منتشر نشده از عبدالقادر بیدل
این غزل به خط بیدل و دو سال قبل از فوتش در سال 1131 هجری نوشته شده است و در نسخه های چاپ کابل و ایران و ... نیست. تعداد دیگری از این غزل ها نیز در این نسخه خطی هست که در فرصتی مناسب آن را منتشر خواهم کرد.
چه فروزد انجمن ادب، کمِ خودسری ننموده ای
به حضورِ شمع نمی رسد درِ کاستن نگشوده ای
ز وداع فرصت پَرفشان به تعیّنت که دهد نشان؟
که تو از کری نرسیده ای، به جدایی از کفِ سوده ای
من دل گرفته نداشتم سر و برگِ الفتِ ما و من
دو سه روز شد که فتاده ام به خیال بودِ نبوده ای
به سوادِ عالم امتحان، چقدر سرشتۀ غفلتم
که ز خود چو آینه می روم به فسونِ زنگِ زدوده ای
به جهانِ بی حسِ بی خبر، هوس است رابطِ یکدگر
ز معانقه چه برد اثر، مژه های چشمِ غنوده ای
به دماغ مسخرۀ عدم، ز کجا کشیده جنون علم
که حباب، نازِ سری کند ز کلاهِ خنده ربوده ای
چه بود سپهر عدم ورق ز هجوم دیدۀ انجمش
رقمِ کتابِ تخیلِ به هزار صفر فزوده ای
همه کس ز دعوی ما و من، زده بر ترانۀ بلبلان
من و ساز وضع خموشی به زبانِ غنچه ستوده ای
کلفی ست تهمت زندگی، به صفایِ جوهرِ فطرتم
نفس جنون زده می کشد ز چراغِ آینه دوده ای
چو شرار کاغذم آرزو ز تلاش منفعل است و بس
که هزار دانه فشانده ام به غبارِ کشتِ دروده ای
من بیدل از چه فسون رهم، به رموز معنی بی نشان
که ز هیچ کس نشنیده ام سخنِ لبِ نگشوده ای