تبليغاتX
عشق علیه السلام
بهار در آسانسور دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 22:37



برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران مي باريد در آسانسور!


خب وقتي که برق نباشد
ماه مي چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها مي چسبند به سقف زمين!


اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدي نگير
اما اين برق ها و باران ها جدي ست!
و اين که گاه بهار هم گير مي کند در آسانسور!


 


ترجمه شعرِ بهار در آسانسور سروده علی رضا قزوه توسط هادی محمدزاده


Spring in elevator


The electric current had been disconnected and Spring had caught in elevator!
And it had rained in it!(elevator).
Well!


when electric current has been disconnected
The moon adheres on sky’s roof!
And the meridians and orbits adheres on Earth’s roof!
This (to adhere on sky’s and Earth’s roof) isn’t a very serious matter
But this Rains and Thunderbolts are serious!
And the truth is that sometimes
The Spring catches in elevator too!


 

نوشته شده توسط علی رضا قزوه  | لینک ثابت

جمعه پانزدهم آذر 1387 20:1

"الإتّهام"                         الشاعر: علی رضا قزوه

 

یأتون بشجرة مکبّله بتهمة

أنها رشقتهم بحجارة التفّاح! 

یأتون بشجرة البرتقال

لأنها أثمرت فاکهة دامیة 

یأتون بشجرة الزیتون بتهمة

کونها أنجبت بدل الزیتون رصاصاً! 

المحکمة رسمیّة 

المتّهم موج استوقفوه فلم یقف 

المتّهم طائر لم یغادر قبة الصخرة 

المتّهم عصفور لأنه لم یجید العبریّة 

المحکمة رسمیّة 

المتّهم سدرة المنتهی!

و الطریق المنتهی إلی المعراج 

المتّهمات شاهدات القبور

التی تحمل بسم الله 

و کلّ الأمّهات اللّواتی

یخفین فی بطونهنّ أجنّة

یحملون فی أیدیهم حجراً!

              ***                       

  درخت سیب را می آورند

با دستبند

به جرم این که چرا

سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است! 

درخت پرتقال را می آورند

به جرم این که چرا

میوه های امسالش خونین است 

در خت زیتون را می آورند

به جرم این که چرا

یک در میان گلوله به دنیا آورده است! 

دادگاه، رسمی ست  

متّهم موجی ست که به او ایست دادند

                            و نایستاد 

متّهم کبوتری ست

که از قبة الصخره نرفت 

متّهم، گنجشکی ست

که زبان عبری نمی داند! 

دادگاه، رسمی ست 

متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست!

و جاده ای که به معراج می رود 

متّهم، تمام سنگ قبرهایند

که "بسم الله" دارند 

و تمام مادران

که در شکم هاشان،

           فرزندانی دارند

                سنگ در مشت!

نوشته شده توسط علی رضا قزوه  | لینک ثابت

بايد نفسي پل شد و از خويش گذشت یکشنبه سوم آذر 1387 13:15

 

آمده بودم براي مراسم تشييع «سيد‌مرتضي آويني».

چند روز قبل آقا‌مرتضي ـ گل سرسبد بچه‌هاي هنرمند ـ از كربلاي «فكّه» نقب زده بود به آسمان. رفته بود پيش خدا، نور شده بود‌ «سيّد». نمي‌دانستم سيّد نور شده بود يا نور، «سيّد»! ياد آن شاعر سپيد سراسبز كه گفته بود: «نور آقاست!» آقا سيد‌مرتضي، نور نور شده بود و رفته بود آن بالا‌بالاها. به قول يكي از بچّه‌ها «گلِ دقيقة نود» بود. همان‌جا خبر را شنيدم. گفتند امسال تو هم رفتني هستي. خدا مرا بيامرزد! كاش مي‌شد مثل سيّد رفت. القصّه، دردسرتان ندهم، حضرت نفس امر فرمودند خوشحال باش و ما هم اطاعت كرديم . بجز خودمان كسي نمي‌دانست در چه حاليم. يك نوع شادي و اضطراب. اگر سوار آپولو مي‌شدم اينقدر اضطراب نداشتم. آخر اين سفر با همة سفر‌ها فرق داشت. مي‌خواستم بگويم نه! نتوانستم. دل به دريا زدم و گفتم: مي‌آيم. ترسيدم اگر نروم ديگر هيچ‌وقت آن سرزمين را نبينم. مي‌خواستم به قول بيدل «دو قدم آنسوي آغوش خود افتم» و «نفسي پل شوم و از خود بگذرم». امّا بايد نفسي هم پول مي‌شدم و از هفت‌خوان مي‌گذشتم.

يكي دو روزي با خودم جنگ و دعوا داشتم. گاه از خانة خدا مي‌رفتم به سوي دير و كليسا. گاه يك‌دفعه شيخ ابو‌الحسن خرقاني با همان خرقة پشمينه كهنه‌اش شبيه تعزيه‌خوانها مي‌آمد وسط ميدان ذهنم و مرا مثل آن مرد خراساني مؤاخذه مي‌كرد؛ مي‌گفت: كجا مي‌روي؟ مي‌گفتم: به حجاز! مي‌گفت: آنجا چه كني؟ مي‌گفتم: خداي را طلب كنم!

مي‌گفت: خداي خراسان (و تهران) كجاست كه به حجاز مي‌بايد شد!؟ و من مي‌ماندم چه بگويم كه اتوبوس از راه مي‌رسيد و چرتم پاره مي‌شد، به قول سهراب: «خدايي كه همين نزديكي، پشت اين شب‌بوهاست»... را يك بار حتي احساس نكرده، مي‌خواستم بروم آنجا و بگويم چه؟ بگويم من هم آمدم، بگويم من هم حق دارم حاجي باشم؟

همين چند وقت پيش نمي‌دانم حكايت كدام شهيد را پاكنويس مي‌كردم براي «دو ركعت عشق»؛ به او گفته بودند: «بيا برو خانة خدا» گفته بود: «چرا نروم پيش خودِ خدا» و رفته بود؛ مثل آقا مرتضي.

حكايت من امّا فرق مي‌كرد. انگاري خودم بيشتر از خدا طلبيده بودم وگرنه آدم عاقل قرض نمي‌كند برود مكّه. پيش خودمان باشد، حكايت مكه رفتن من هم يك جور ماجرايي‌ بود![1]

* 26 ارديبهشت 1372 ـ ساعت 20

 



[1]. پرستو يا خطاف، پرنده‌اي است كوچك، كه از جهت سفرهاي بعيده و حج مشهور است. قاف، وعده‌گاه سيمرغ و عالم قرب حضرت رب‌الارباب است. نيز نام پنجاهمين سورة قرآن، «قاف» تلفظ مي‌شود.

متن بالا شروع سفرنامه "پرستو در قاف " من بود.

از اولین سفر  تا این سفر شانزده سال می گذرد. الغرض مقصود الوداعی بود و حلالیت طلبیدنی و همین.

نوشته شده توسط علی رضا قزوه  | لینک ثابت