تبليغاتX
عشق علیه السلام
کمی تب داشتم رفتی و قرص ماه آوردی

برایم شیشه ای از عطر بسم الله آوردی

من از صد بار اسماعیل و هاجر تشنه تر بودم

تو این زمزم ترین را از کدامین راه آوردی

 من از بی قبلگانم کافری از من نمی پرسد

مسلمان کافرا! کی  رو بدین درگاه آوردی

عزیز مصر بود این دل که بخشیدم به تو روزی

امان از گرگ یوسف خورده ای کز چاه آوردی

دوباره شنبه ام تعطیل شد یکشنبه ام تعطیل

دوباره یادم از آن جمعه ناگاه آوردی

                                              آذرماه ۱۳۷۵

                                                                                                                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:28  توسط علی رضا قزوه  | 

یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش

 

کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش

 

کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق  و منش

 

به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش

 

تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش

 

فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالله می دهد سخنش

 

فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش

 

به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش

 

یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش...

                                   مرداد ماه ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط علی رضا قزوه  | 

 

 محمد حسین صفاریان-  شاعر جوان اصفهانی - مجموعه "از این عاشقی ها" را به زودی از سوی نشر تکا منتشر می کند. غزلی از این شاعر جوان را تقدیم شما عزیزان می کنم .

 

شايد نمي‌داني كه اندام پري‌ها

 

مثل تو مي‌مانند، امّا دلبري‌ها

 

در تو شكوفا مي‌شود، در تو روان است

 

سرچشمه‌هاي عاشقي‌ها، شاعري‌ها

 

پلكي بزن تا با نگاهت پر بگيرند

 

پروانه‌ها از پيلۀ نا باوري‌ها

 

خورشيد! تا از بام من سر برنياري

 

سرمي‌كشند از بام من خاكستري‌ها

 

از هر چه توفان، بي‌امان سبقت گرفتي

 

اي ترك شهرآشوب در غارتگري‌ها

 

تا موج‌موج گيسوانت را گشودي

 

افتاد دنبالت نگاه روسري‌ها

 

عمري ست چشم آبي ات را در طواف اند

 

آبي‌ترين‌ها، چرخۀ نيلوفري‌ها

 

پس شهرزادي شو هزار و يك‌ شبم را

 

اي بانوي افسانه‌‌ها، افسونگري‌ها

 

سهم من از تو گريه‌هاي ناگزير است

 

لبخند‌ها همواره سهم ديگري‌ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 16:27  توسط علی رضا قزوه  | 

 

خم بر سر من بشکن

 

کتاب سوره انگور از چاپ بیرون آمد ( در 400 صفحه گالینگور و با قیمت 4000 تومان و از طرف نشر تکا ایران). روز دوشنبه در چهارمین جلسه انجمن ادبی بیدل در دهلی نو رونمایی شد. قبلا هم کتابی از من که گزیده اشعارم به زبان سیریلیکی است ، با انتخاب رحمت نذری رییس شعبه شعر اتفاق نویسندگان تاجیکستان و با سرسخن آکادیمیسین محمدجان شکوری در تاجیکستان منتشر شده که نام آن هم " سوره انگور" بود. این را گفتم که بدانید من دو کتاب سوره انگور دارم.

این روزها استادان دانشگاه های سراسر هند میهمان ما هستند در دوره بازآموزی زبان فارسی و کارگاه نسخه شناسی و از ایران هم شش تن از استادان حضور دارند و فرصت به روزکردن وبلاگ و سر خاراندن ندارم. دیروز هم فرصتی دست داد تا با چند تا از دوستان ایرانی و هندی به مراسم مرده سوزان رفتیم که تا به حال به دلایلی نرفته بودم و از دیشب تا الان حالم گرفته است. شانزده مرده با هیزم و نمی دانم چند مرده با دستگاه مرده سوزی سهمیه دیروز مردگان دهلی بود و البته سیزدهمین مرده از پولدارها بود که نوع روغن های خوشبو و چوب های معطر و جای سوزاندن در کنار رودخانه با بقیه فرق داشت و از همه دردناک تر پسر جوانی بود که در حال غش باید بر هیزم های جنازه مادر کبریت می کشید و نمی توانست. و در بازگشت پیرمردی را آورده بودند با حجله ای مزین شده به میوه هایی چون سیب و گلابی و ... و چند برهمن هندو دور مرده می چرخیدند و آب می پاشیدند و خم بر بالای سرش می شکستند و ... و استخوان های جمع شده و جمجمه های آب شده و استخوان پا و سر که دیرتر می سوزد و ...

حضور در دنیای مجازی اینترنت گاهی برای دور شدن ذهن از حقیقت های تلخ زندگی پر بدک هم نیست. شب هم از دوستان خبرهای جدایی چند زوج شاعر دیگر را هم شنیدم و دلم لرزید. و راستش دغدغه های من این روزها همین هاست . کلاس بازآموزی زبان فارسی برای استادان هندی، انجمن بیدل، کتاب تاج المآثرکه تازه از چاپ بیرون آمد، هزینه های جاری، مرده سوزان، نوشتن سخنرانی روز دوشنبه برای سفر به پتنا و دوباره مرده سوزان و الان هم یکی از میهمانان شاعر و مدرس دوره نسخه شناسی – سید عبدالرضا موسوی- آمده با غزلی تحت تاثیر مراسم مرده سوزان دیشب و برایم این غزل را می خواند:

من مست و پریشانم ، خم بر سر من بشکن

هندوی غزلخوانم ، خم بر سر من بشکن

گل ساختی آتش را ، اکنون بزن از عشقی

آتش به گلستانم، خم بر سر من بشکن

هندوی توام جانا، جان سوخته از داغت

تن نیز بسوزانم ، خم بر سر من بشکن

از نان بخورانم کم، از یم بچشانم نم

وز باده فراوانم، خم بر سر من بشکن

سالوس و ریا تا کی ، وز یار جدا تا کی

از توبه پشیمانم، خم بر سر من بشکن

در عقل تنیدم بس ، اقوال شنیدم بس

فرسوده شد ایمانم، خم بر سر من بشکن

ناگه مزنم آتش، یک باره مگیر از لطف

چون طفل ز پستانم، خم بر سر من بشکن

یوسف نی ام آخر من ، نظاره کنم کز روی

چاک است گریبانم ، خم بر سر من بشکن

هم نفسم و هم عقلم، هم کفرم و هم ایمان

ابسال و سلامانم، خم بر سر من بشکن

هم خشک و بیابانم، هم چشمه جوشانم

هم دیو و سلیمانم، خم بر سر من بشکن

غم نیست ز اضدادم، در مسجدم ار هندو

در دیر مسلمانم، خم بر سر من بشکن

یارب به رسولانت، کز آتش ایمانت

محروم مگردانم، خم بر سر من بشکن

 

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:28  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >