در خبرها خواندم که عزیزی این روزها در برزخی به نام کماست. برایش دعا کنیم و بدانیم که عزیزی از بزرگ ترین شاعران امروز ماست. او در روزگار قحطی حتّی طرز و شیوه ، سبکی خاص خود دارد. آرزو دارم حالش خوب شود و این شعر را که به او تقدیم کرده ام برایش بخوانم .
باز یک درد ناگزیر، باز یک نام آشنا
کوه از هوش رفته است، ماه افتاده در کُما
مرگ قیصر چه تلخ بود و عزیزی که با خداست ...
زیر این کوه درد باز ما رضاییم و او رضا
روزها می روند و من فکر یاران رفته ام
فکر شب های بی کسی، فکر تکرار روزها
آن شبی که می آمدم گریه می کرد پشت خط
- جان احمد نرو به هند، جان آقا علی رضا...
بعد بغضش شکست و من فکر کردم به سرنوشت
بعد ما دورتر شدیم، تو کجایی و من کجا...
شیخ محمود بی پناه، زندگی سخت تر شده ست
آه، شطّاح ناگزیر... آه، عین القضات ما...
غروب پنجشنبه 23 اسفند – دهلی نو
علی هوشمند از معدود شاعرانی ست که به اعتقاد من تمام شاخصه های یک شاعر بزرگ و هوشمند را داراست. و جالب آن که او این بزرگی را مدیون نگاه ها واصالت های بومی خود است.علی هوشمند این روزها کتاب (از نستعلیق گیسوان حوّا)را آماده نشر کرده که به زودی در دسترس علاقمندان قرار می گیرد. از این دفتر شعری را با هم بخوانیم:
کفر تو اگر نبود!
و خدا
براي چه آفريد مرا؟
براي چه آفريد؟
كفر تو اگر نرسيده بود
به من
حالا كجا من و گوشه ی محراب ابروي تو
كجا ميان مسجد و ميخانه راهي ست
كه مرا
به قديميهاي «اساطیر» می برد
كفر تو اگر نبود
اين كاروان به كشمير
اين ترن سرگردان
به سمرقند
اين اتوبوس تنها
به كجا كه نمي رفت؟
كفر تو اگر نمي وزيد از شميم گيسو
خدا براي چه آفريد مرا
براي چه
كه «بخوسم توي چيشات»
و هي بخوانم:
«دلم پُي دلته»
و تو زاده شوي
در بهار نارنجي
كه سر به روي شانه ی سپيده دمان
شكوفه ميآمد
كفر گيسوي تو اگر نبود
من هم «شبلي» نميشدم
و تو آن گل سرخي كه به سوي من پرتاب
نميشدي
تا شعر بر چوبه ی دار جوانه نميزد
و من ابوسعيد گناوهاي نميشدم
با چهار مصرعهايي
كه پيش از اين
ذكرشان در غربت بوسه و تبسم رفت.
كفر گيسوي تو اگر نبود
تو «جومه نارنجي» من نميشدي
و با چادر مشكي
به خواب من و گل ابريشم
نميآمدي
تو ماه پرپر من نميشدي
و در حوض كوچك ما نميافتادي
و من ماهي تو نميشدم
و نوك نميزدم به دايرههاي آب
و فلسفههايي كه به هم بافته ميشد
تا ما به هم برسیم
در پسين پر از پرندۀ بوشهر
نيشابور چشم هاي تو اگر نبود
من چنگيز معصومي نميشدم
و به غارت آن همه ملاحت هم
اگر ميآمدم
با يك جعبه شيريني ميآمدم و
چند شاخه گل سرخ
براي تو كه خيلي شعري
خيلي
كفر چشم هاي تو اگر نبود
خدا براي چه آفريد مرا؟
براي چه آفريد تو را؟
اي آن كه سال هاست در گاراژ برازجوني ها
«دلم پُي دلته»
این شعر را در روزهایی گفتم که هنوز جنگ بود. شاید اولین شعر نیمایی ام بود. در کتاب( از نخلستان تا خیابان) هم این شعر آمده است و در یکی دو جای دیگر هم بعدها نقل شد. از جمله در کتاب فارسی سوم دبیرستان...
باغ نگاه
صبح، دو مرغ رها
بيصدا
صحن دو چشمان تو را ترك كرد
شب، دو صف از ياكريم
بال به بال نسيم
از لب ديوار دلت
پر كشيد
آفتاب
خار و خس مزرعۀ چشم تو
آبشار
موج فرو خفتهاي از خشم تو
ميشود از باغ نگاهت، هنوز
يك سبد از ميوۀ خورشيد
چيد!
فروردين ماه 1367
روزهای بعد از قطعنامه بود که این شعر را گفتم. یک روز حاج صادق آهنگران آمد و این شعر را گرفت و خواند. بعدها شد تیتر برنامه های مستند شهید آوینی که الان اسمش را فراموش کرده ام .
مثنوي شرمساري
شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم اشك و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشكفتهام
شب و مثنويهاي ناگفتهام
شب و نالههاي نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر ميكنم درد را
كه آتش زند اين دل سرد را
بگو بشكفد بغض پنهان من
كه گل سرزند از گريبان من
مرا كشت خاموشي نالهها
دريغ از فراموشي لالهها
كجا رفت تأثير سوز و دعا؟
كجايند مردان بيادّعا؟
كجايند شورآفرينان عشق؟
علمدار مردان ميدان عشق
كجايند مستان جام الست؟
دليران عاشق، شهيدان مست
همانان كه از وادي ديگرند
همانان كه گمنام و نامآورند
هلا، پير هشيار درد آشنا!
بريز از مي صبر، در جام ما
من از شرمساران روي توام
ز دُردي كشان سبوي توام
غرورم نميخواست اين سان مرا
پريشان و سر در گريبان مرا
غرورم نميديد اين روز را
چنان نالههاي جگرسوز را
غرورم براي خدا بود و عشق
پل محكمي بين ما بود و عشق
نه، اين دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود
من از انتهاي جنون آمدم
من از زير باران خون آمدم
از آنجا كه پرواز يعني خدا
سرانجام و آغاز يعني خدا
هلا، دينفروشان دنياپرست!
سكوت شما پشت ما را شكست
چرا ره نبستيد بر دشنهها؟
نداديد آبي به لب تشنهها
نرفتيد گامي به فرمان عشق
نبرديد راهي به ميدان عشق
اگر داغ دين بر جبين ميزنيد
چرا دشنه بر پشت دين ميزنيد؟
خموشيد و آتش به جان ميزنيد
زبونيد و زخم زبان ميزنيد
كنون صبر بايد بر اين داغها
كه پر گل شود كوچهها، باغها
شب است و سكوت است و ماه است و من...
یک هفته ای از ماجرای بم گذشته بود. رفته بودم مشهد مقدس و شب ولادت امام رضا(ع) بود . این قصیده را همان شب در مشهد گفتم و خواندم. دیگر فراموشم شد تا این که استاد ارجمند آقای غفورزاده شفق سال گذشته آن را به همراه قصیده ای از خودشان - در پاسخ این قصیده و با همین وزن و قافیه- برایم فرستادند و یک بار دیگر گمشان کردم تا که همین دیروز در میان کاغذهایم در دهلی این قصیده را پیدایش کردم . و تا دوباره گم نشده یادداشتش می کنم در همین جا...
به خانه های شکسته بگو که برخیزند...
سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!
شکسته ایم ز داغی بزرگ امام، امام!
غریب را ننوازد مگر امام غریب
غریب آمده ام پیش تو سلام ، امام!
غلام حلقه به گوش تو ماه و خورشیدند
متاب روی از این کمترین غلام ، امام!
قصیده دارم و چشم انتظار اذن توام
اجازتی که بخوانم تو را به نام ، امام!
بجز مقام "رضا" از رضا طلب نکنم
فقیر حالم و مستغنی از مقام، امام!
مرا دلی ست که پیدا نمی کنم آن را
دلی که گم شده در موج ازدحام، امام!
غم غریبی و اندوه کودکان، تب مرگ
گلایه از که کنم؟ شکوه از کدام؟ امام!
اگر چه شب شب شادی ست، دل عزادار است
بگو که خنده حلال است یا حرام؟ امام!
تویی که زهر جفا خورده ای ببین ما را
زمانه زهر جفا می کند به جام، امام!
تویی جواز نماز دل شکستۀ من
تویی رکوع و تویی سجده و قیام، امام!
تویی که واسطه العقد آل یاسینی
تویی حلاوت ذکر علی الدوام، امام!
تو شرط عشقی و بر کوه های نیشابور
خدا نوشته به فیروزه این پیام، امام!
در این مصیبت عظمی چه جای مولودی
شکست پشت من و قامت کلام، امام!
شکسته پشت مدینه ،شکسته پشت بقیع
شکسته است دل مسجدالحرام ،امام!
در این سپیده که میلاد آفتابی توست
بخوان شکسته دلان را به بارعام، امام!
به حاجیان بگو از راه کعبه برگردند
به خاکبوسی این خیمه و خیام ،امام!
گرسنه اند یتیمان، مگر ز سفرۀ تو
تبرّکی ببرم پاره ای طعام، امام!
کبوتران پریشان چه می کنند آن جا؟
پریده اند به روی کدام بام؟ امام!
گذشت هفته ای از غم، امام هشتم عشق
تمام کن غم و اندوه را ، تمام، امام!
به خانه های شکسته بگو که برخیزند
به احترام تو، آری، به احترام امام
نشد درست بگویم تمامت غم را
نشد تمام شود شعر ناتمام ، امام!
هماره پرتو ماه تو باد بر سرمان
هماره سایۀ مهر تو مستدام، امام!
وداع با تو سلامی دوباره است ، سلام!
سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!
علی محمد مودب از چهره های جوان و بسیار مستعد شعر امروز ایران است. سادگی و نجابت روستایی اش مرا بیش از همه به یاد سلمان هراتی می اندازد. کتاب تازه او بزودی با نام ( این عطر هیچ گلی نیست) منتشر می شود. شعری از این دفتر را زمزمه کنیم:
براي شهيد محمّدعلي بردبار و آوازهاي چوپانياش
سقراط نيستي
كه شوكران نوشيده باشي
در محاصرة آتنيان معذّب
اميركبير نيستي
كه دست شسته باشي از زندگي
وقتي ميلرزد دستان قاتل
با آب خونين حوض فين
و ناصرالدّين شاه
سبيلش را ميجود
در خواب
حلّاج نيستي
كه اناالحق گفته باشي بر سر دار
نه شمسي، نه عينالقضات
تو مثل خودت هستي، محمّدعلي!
احتمالاً گلولهاي خوردهاي
و نالهاي كشيدهاي
نالههايي
در كسري از ثانيه
با چند همسنگرت
خاكستر شدهاي
تو مثل خودت هستي، محمدعلي!
چوپاني ساده دل
كه هميشه زير دندانهايت داري
مزة برف كوههاي تربت جام را
ولو كه كاسة سرت
مانده باشد سالها
روي خاك گرم خوزستان
يكي هستي از همين استخوانهايي
كه هر روز ميآورند
كه مينامند شهيد گمنام
كه هيچ كدام شان هم نيستي
تو مثل خدا هستي، محمّدعلي!
اين را فرزندت خوب ميفهمد
تو رفتي
باقرِ بيبي زهرا رفت
حسينِ عمو رفت
حسنِ عمو رفت
امّا هيچ اتفّاق مهمّي نيفتاد
تنها بعضي از دختران ده
گيسوهايشان را
دور از چشم شويشان
سپيد كردند
تنها مادرت
بعضي شبها
گريه كرد
و حرف زد
با قاب عكسات
در گوشة خانه
كه قبري نداشتي
دايي هر شب قرصهايش را خورد
و هذيانهايش را گفت
فقط اگر بودي
تشنه نميمرد شايد
شايد اگر بودي
يك غروب كه برميگشتي
با بار علف براي گوسالهها
مهمان تهراني تو ميشدم من
كه با سادگي روستاييات
احوال جناحهاي سياسي پايتخت را
از من سؤال كني
صغري چاي بريزد
تو بگويي
كه در تلويزيون ديدهايام
كه شعر ميخواندهام
و مغرورانه به همسرت نگاه كني
به ياد تو نبودم
وقتي در پاركهاي تهران
شعر ميخواندم براي دختران
به ياد تو نبودم
وقتي در هتل آزادي
ملخ دريايي ميخوردم
با شاعران عرب
و از آرمان قدس حرف ميزدند
به ياد تو نبودم
در اتوبوسهاي جمالزاده ـ تجريش
وقتي نيازمنديهاي روزنامهها را
مرور ميكردم
حتّي گاهي
مادرت
از ياد ميبرد تو را
در صفهاي شلوغ نانواييهاي گلشهر
ميبيني
بعد از تو هيچ اتّفاق مهمّي نيفتاد
داريم همانجور زندگي ميكنيم
دارند همينجور ميميرند!