تبليغاتX
عشق علیه السلام

این غزل را نیز تازه پیدا کردم ، در وبلاگ دوستان شاعر و البته با حفظ امانتداری. شاید از سرودنش قریب بیست سالی گذشته باشد و در هیچ کدام از کتاب های شعرم نیامده ، شاید در تازه ترین کتاب شعرم – سورۀ انگور- آوردمش...

 

دوستان ناامیدم دوستان ناامید

آسمانی تر ببینید آسمانی تر شوید!

 

از خدا پنهان نماندست از شما پنهان مباد

چند روزی رفته بودم پای درس بایزید

 

گفت پیرت کیست؟ گفتم عشق- رضیُ الله عنه-

گفت عاشق نیستی؟ گفتم به قرآن مجید...

 

گفت امام اول عقلت؟ نگفتم بوعلی!

 گفت امام اول عشقت؟ نگفتم بوسعید

 

گفت شرط بندگی؟ گفتم "شهادت"، گفت: لا...

گفتم آخر صبر کن، با خنده حرفم را برید

 

گفت : لا گفتم ، ولی پایانش "الالله" بود

گفتم اما آن که می بایست، حرفت را شنید

 

آن "شهادت" نیز تنها "اشهدُ ان لا" نبود

فرق بسیار است بین لفظ اشهد با شهید

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:0  توسط علی رضا قزوه  | 

این غزل را بیست و دو سال پیش گفتم. یعنی وقتی بیست و یکی دو ساله بودم . آن روز نشسته بودم کنار راننده مینی بوس - حاج اسدالله - و داشتم می رفتم به جلسه شعر حوزه. یک برگه قبض عوارض به من دادند و من هم پشتش این شعر را نوشتم.  و شاید در چاپ های اول و دوم کتاب "از نخلستان تا خیابان" هم این شعر چاپ شده بود. نکته جالبی در این شعر نمی بینم اما مرا در این شب جمعه ای یاد مرحوم  حاج اسدالله انداخت و این که در ضمن سرایش این شعر مدام شیرش می کردم که گاز بدهد . شب جمعه ای یک فاتحه بخوانید برای اموات تان و برای حاج اسدالله و برای مرحوم ابوی که از همان سال تا حالا به قول تاجیک ها دارد بندگی می کند .

 

 

گنج این ویرانه بود ؛ خار و خس دزدیده ام

شور عنقا داشتم ؛ بال مگس دزدیده ام

از جفای خویش ؛ ما را کی امید رستنی است

بلبلم اما ز بخت بد قفس دزدیده ام

صبحدم در خواب خوش ؛ مشت مرا وا می کنند

کز دلیل کاروان امشب جرس دزدیده ام

فاش می گویم که امنیت ندارد شهر ما

من چراغ خانه از دست عسس دزدیده ام

عذر بخشایش ندارم ؛ سخت بر من حد زنید

کز دکان عافیت ؛ عمری نفس دزدیده ام

عقل پندارد که من از سرزمین دیگرم

بس که مضمون های دور از دسترس دزدیده ام

تا بدانی دزدی آزاد است در شهر ادب

هفت بند از دفتر هفتاد کس دزدیده ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:33  توسط علی رضا قزوه  | 

چش به راه

 

ابر هزار تا بارون، ريخته به جونم امشب

هيچي نگو که تنها، مي‌خوام بخونم امشب

 

بارون گرفته، جز من، هيچ کي تو کوچه‌ها نيس

بارون گرفته اما، درد منو دوا نيس

 

آهاي آهاي ستاره! درد منو دوا کن

دلم رو بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

 

اونکه بايد مي‌اومد، دلش به اومدن نيس

هيچ کسي هم به جز اون، چشم و چراغ من نيس

 

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به يادش

دلم سياهه هيچ کي، نمي‌رسه به دادش

 

بارون!ببار که امشب، خشکه دل سياهم

بهار من کجايي؟ بيا که چش به راهم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط علی رضا قزوه  | 

محسن حسن زاده لیله کوهی را سالهاست که می شناسم. از لیله کوه گیلان است و مجاور شیخ زاهد گیلانی و حالا مدت هاست که لباس طلبگی می پوشد و خودش شیخ زاهدی ست. و از حوزه خبر می رسد که در این کسوت نیز خوش درخشیده است. اخیرا نیز در عوالم وبلاگ نویسی وارد شده است و این هم آدرس وبلاگش :

http://hzl.blogfa.com/

با هم دو غزل از این شاعر ارجمند و موفق را می خوانیم:

1

 

ما جنون كرديم تا از خاك مجنون بگذريم

عشق ورزيديم تا از هفت گردون بگذريم

 

نام ما در هفت شهر عشق، نقش كوچه‌هاست

باش تا از كوچة‌ فرهاد و مجنون بگذريم

 

ما گذشتيم از فلك روزي كه مي‌فرمود شيخ

كاشكي از خاطر ذات همايون بگذريم

 

مادر خورشيدي ما چند جيحون خون گريست

تا شبي با ماه از امواج كارون بگذريم

 

اشك ابراهيم ما رنگ سياوش مي‌گرفت

تا يكايك از ميان آتش و خون بگذريم

 

صبر كن اي باد فروردين كه بايد بعد از اين

با بهار از سرزمين سرخ زيتون بگذريم

 

مي‌توان از خون شب‌‌بو‌هاي عاشق هم گذشت

گيرم از تكبير‌ شب‌هاي شبيخون بگذريم

 

 

2

 

بيا كبوتر من از زلال عام بنوش

ز شبنمي كه چكيده‌ست بر كلام بنوش

 

اسير گنبد و گلدستة‌ حلال نباش

دو جرعه از عطش مسجد‌الحرام بنوش

 

سلامت است كه مي‌ماند از مسلماني

عليك باد سلامت! بيا سلام بنوش

 

اگرچه عادت تو جرعه‌هاي منقطع است

از اين طراوت ممتد، علي الدّوام بنوش

 

نثار چشم تو درياي سرخ شرم و حيا

دوباره پلك بزن! شعرِ شعله فام بنوش

 

چنان‌كه دست در آغوش آسمان داري

در اين وسيع غزل لذّت مدام بنوش

 

اگرچه عين به همراه شين وقاف خوش است

زچشمه‌سار صفا عين وقاف و لام بنوش

 

تمام عشق همين لام آخر غزل است

سلام شعر مرا مثل والسّلام بنوش

 

بنوش آن‌چه كه مرغان قاف نوشيدند

بنوش عين همان‌ها ولي تمام بنوش


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط علی رضا قزوه  | 

محسن فارسانی را سال هاست که می شناسم. شاعر است و مترجم و دانشجوی دکتری در دانشگاه سوربن فرانسه. گاهی هم به من لطف دارد و نامه ای برایم می فرستد. پیشتر نیز ترجمه ها و شعرهای محسن دهقان فارسانی را در بشنو از نی چاپ می کردیم. با هم آخرین نامه اش را بخوانیم.                                                                                

 

قزوه عزیز

 

امیدوارم حالت خوب باشد، من نیز حالم خوب است و تقریباً هر روز به بلاگ شما سرکی می کشم
عشق علیه اسلام را می گویم
خوب است، مایلم شعری را که بر قبر ویکتور هوگو سروده ام را برایت بفرستم
در دانشگاه سوربن در اینجا انجمن شعر فارسی را دایر کرده ام
و به شعر خوانی و نقد و بررسی شعر ایران می پردازیم
هفته ای دو ساعت، روزهای چهارشنبه هر هفته
تعدادی از دانشجویان و اساتید علاقه مند به شعر و ادبیات فارسی می آیند
http://iran-poem.blogspot.com/
تعدادی از کارهایم را در اینجا چاپ کرده ام
و این هم شعری است که بر قبر ویکتور هوگو سروده ام
با هم در تماس هستیم
قربانت
محسن فارسانی
پاریس


سلام شاعر!

مرا ببخش که دیر آمدم
بی«شمس» و بی «فروغ«
من از شهر «عمان» می آیم
از شهر «بینوایان«

»فارسان «

 



 
شاعر!
مرا ببخش
در ترانه باران بهار
بی «شقایق» و بی «لاله» آمدم
از آن سوی آب های گرم مشرق
با حافظه ای پر از مولانا
پر از حافظ

-
بگذار
غزلی بخوانمت
به شیواترین زبان جهان
 
تا در گورت به رقص آیی

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

-
بگذار
از دفتردل خودم
شعری برایت بخوانم
می دانم تو درد مرا می فهمی
چرا که درد
زبان مشترک تمام شاعران جهان است

 

محسن فارسانی ـ پانتئون، قبر ویکتور هوگو

   

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:15  توسط علی رضا قزوه  | 

 

صادق رحمانی را بیست سال است که می شناسم از دوران طلبگی در قم و دوستی اش با محمد رضا ترکی و عبدالرضا رضایی نیا تا امروز که همکار مرتضی امیری و سعید یوسف نیاست در رادیوی فرهنگ ایران و تا فرداهای آفتابی دیگر. نثر صادق نیز به زیبایی شعر اوست. من دوست چیزهای فراموش شده ام عنوان یکی از یادداشت های اوست در حاشیه کتاب انار و بادگیرش.

 

من دوست چيزهاي فراموش شده‌ام

 

همزبان! من فقط خواستم با اين ترانه‌ها صورت درست دوست داشتن را در دفتر كوچكم بگنجانم؛ حالا تو بگو شعر يا درد دل، نوستالژي يا چيزي شبيه شوق كه هر دو يك روي سكه زندگي هستند.

تنها محض خاطر تو كه خواهان ايستادني

كه دوستار شب‌هاي پر ستاره‌اي

تنها محض خاطر ديروز گريختة تو

كه جز حكايت آيينه‌گي خاطرات اين ترانه‌ها نيست.

 

من رد پاي كودكيم را گم نكرده‌ام. من هنوز كودكيم را در آفتاب تشنة شهرم جا گذاشته‌ام. من هنوز همان كودك سياه‌سوخته‌اي هستم كه زير چتر نخل، خستگي پاهايم را مرهمي مي‌نهادم. همانم؛ همان كه از پله‌هاي خستة پشت‌بام بالا مي‌رفت؛ شباهنگام تا بر پلاسي از سادگي و كاهگل غرق در رؤياي شب‌پره‌ها باشد.

و چقدر زمستانِ باران را دوست داشتم و چقدر من در زير باران لج كرده بودم تا مرا دوست بدارد و سهم من از هميشة باران، پيراهن خيس تنهايي‌ام بود كه از خاطرة شبنم و علف پُرم مي‌كرد.

و چقدر تابستانِ «تش باد» خوب بود وقتي تن در زلال بركه‌هاي بي‌سقف يله مي‌كردي و مي‌شد كه در آن گرماي بي‌ترحم تيردادماه چقدر موج‌هاي «آجي پنگيِ» را با هم قسمت كنيم.

چقدر هيزم را دوست داشتم، هيزم را، هيزم كه آتش را برايم رنگ مي‌كرد؛ آبي، نارنجي، سرخ و ارغواني.

هيزم را دوست داشتم كه شاعرانه مي‌سوخت و مرا به ياد «گالان اوجا» مي‌انداخت و دود را در فضاي «زمستانخانه» سياه و دودگرفته پدر به رقص وامي‌داشت. هي هي! امروز در حسرت هيزم‌هاي خشكي كه «خدارحم» از كوه‌هاي ديرادير مي‌آورد. آتش مي‌گيرم. اي گل ارغواني من!

حالا اين درست كه مردم به جاي من

 لبخند مي‌زنند و نيمي از قلب‌هايمان سنگي است.

 

اين درست كه ديگر هيچ «كولي»اي از آن جا عبور نمي‌كند.

 

اين درست كه آسمانِ پسين هنوز هم پر از كبوتر و آيينه است.

اين درست كه من در اين سوي خانه كبوتر و انار و بادگيرم

امّا اين‌ها دليل نمي‌شود كه من...

 

دوست من! صبوري كن. صبوري كن.

اين درست كه من نام اين همه شقايقي را كه در اين چند ساله روييده‌اند، نمي‌دانم و به قول سهراب؛ چيزهايي هست كه نمي‌دانم. مثلاً سبزه‌اي را بكنم خواهم مُرد.

امّا اين‌ها هيچ دليل نمي‌شود كه من نام همة

 خانه‌هاي قديمي را از ياد برده باشم.

نه! من نام همه بادگيرها را مي‌دانم.

من ردّ پاي همه گيوه‌پوشاني كه بر ديوار قبرستانِ روبه روي «پاساژ» تكيه مي‌دادند را خوب مي‌شناسم. و حالا هم خوب مي‌دانم كه پيرمرداني هم هستند كه در كنار مسجد حوض، پشت به آفتاب مي‌نشينند.

 

نه! من هنوز طعم گس «خَلالِه» را در دهان خاطراتم از ياد نشُسته‌ام.

باور نمي‌كني!

پس بگذار همين حالا بگويم: آي كجاييد كوچه‌هاي تنگ و تاريك شب‌هاي «كُلابكَه».

كجاييد هي دشت‌هاي فراخ «دارتيپا»

كجاييد هي گودال‌هاي كوچك «مايه بازي»!

كجاييد بادگيرهاي فروريخته با چهار دريچة هماره گشوده.

هي انارهاي كال صحراي حاج ماشاءاللهي كه هنوز مثل بغضي پيچيده در هم، ذهنم را مچاله مي‌كنيد.

كجاييد روزهاي سبز «اوسل بازي». روزهاي گرم نخلستان و خارك‌هاي طلايي.

كجاييد كتاب‌هاي خطيِ خمير شده در ذهن سرد سرداب‌ها. عطر اذان مرتضي كجايي.

اي همسايه‌هاي قديمي.

هي هي! كجاييد اي هي‌هيِ بزهاي «فيلاد».

 

صمصام، خليل، احمد، محمد، بن رجب، ابرام، جواد، عبدل، رئيس، مهدي

كسي دارد اين جا در خاطراتش ذوب مي‌شود.

نه، من شما را فراموش نكرده‌ام.

من دوستِ چيزهاي فراموش شده‌ام.

يادِ من باشد از برادرم، علي‌نقي رحماني كه اوّلين

ترنّم‌هاي مثنوي بلندِ دادا ملاكِ بر زبان من جاري كرد، سپاس گويم.

يادِ من باشد كه بگويم مضمون دوبيتي‌هاي 2 و 3 از دوست شاعرم علي‌رضا قزوه است و نيز دوبيتي 18 از شاعر بندر و دريا؛ علي هوشمند.

ياد من باشد از همياري ارجمندم حمزه مهرابي به خاطر وسواس در ارائه رسم‌الخط گويش گراشي، تشكر كنم.

ياد من باشد كه از اين دورها به دانشمند و زبان‌شناس ژاپني «كوجي كاميوكا» كه به گويش لارستاني عشق مي‌ورزد، خسته نباشيد بگويم و نيز به محمدباقر وثوقي كه او نيز دوست چيزهاي فراموش شده است.

 

ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد

ياد من باشد فردا لب جوي، حوله‌ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالاي سرِ تنهايي است.

 

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:32  توسط علی رضا قزوه  | 

 

برای ساکنان مظلوم غزه

 

 

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد

کافی ست ما نباشیم و

شاعران خفقان بگیرند

کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کچ نگاه کنیم

یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم

کافی ست افغان ها

تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند

ایرانی ها

یک نوری زاده

تا  خلیج فارس الخلیج شود

کافی ست محمد حرب ترور شود

کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و

تهران سکوت کند

چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس

خالد مشعل باشد یا سلام فیاض

360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری

با پرچم سفید

نگاه کن و لذت ببر

از خادم الحرمینی که العربی می رقصد

از پادشاه کوچک  امانی

که با فرشته های یهودی تزویج شد

نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس

چگونه یک روبات شد

نه از میان این همه اعراب

کسی کاری نمی کند

رجال شان دست بوس رایس اند

نساء شان دست بوس بوش

مگر بازشکاری ولیعهد دوبی

کاری کند

و دست بوش را گاز بگیرد

 به اشتباه!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:58  توسط علی رضا قزوه  | 

 

محمد جواد شاهمرادی (آسمان) از شاعران جوانی ست که غزل را خوب می شناسد و از امیدهای غزل امروز است. دو شعرش را با هم می خوانیم.

 

براي امام حسن مجتبي (ع)

چيزي بگو

 

از گيسوانِ بسته گره باز كُن كه شايد،

بالِ دلِ مرا بگشايند در هوايت

 

امشب دلم گرفته شبيهِ دلت گرفته

امشب دلم گرفته برايت ... دلم ... برايت ...

 

بشكن سكوت را ـ كلماتِ جهان فدايت! ـ

بگذار واكُند گره بغض را صدايت

 

درخود نريز زهرِ جگرسوزِ گريه‌ات را

راضي نشو كه گريه كنند ابرها به جايت

 

پلكي بزن كه غرق شوَند ابرها در اشكت

چيزي بگو ـ فدايِ لبِ خُشك خوش‌نمايت! ـ

 

مانندِ شب بزرگي و همصُحبتي نداري

هرشب به خواب رفته شبِ قدر با دُعايت

 

مانندِ شب غريبي ... مانندِ شب غريبي ...

كوهيّ و آشيانة خورشيد، شانه‌هايت

 

فرزندِ ذوالفقاري و با خون برادر ... امّا،

جُز صُلح نيست راويِ دردِ بي‌انتهايت

 

امشب دلم گرفته برايت ... دلم گرفته ...

مي‌خواهد از خدايِ تو ... مي‌خواهد از خدايت،

 

تا چون بقيع، دفن شود دفن در كنارت

مانندِ جامِ زهر بيفتد به پيشِ پايت

 

 

 


 

 

براي امام حسين(ع)؛ قرآنِ ناطقي كه بر فرازِ نيزه تلاوت شد

 

ما تشنه‌ايم...

 

اي سُكرِ آيه‌هات به سَر‌مستيِ صِدات!

اي چشم‌هات مَعني و لب‌هات آيه‌هات...!

 

در سينة تو معجزة جاريِ ابد

در قصّة ازل، نَفَسَت نفخة حيات...

 

اي نيزه‌ها ابولهبِ  سورة سَرَت!

اي خونِ منتشر شده‌ات آية زكات!

 

اي نامِ مُستعارَت قرآنِ محكمات!

اي آفتاب پيشِ تو وُ ساية تو مات!

 

قبله‌نمايِ گُم‌شدة ما! هُمايِ ما!

قرآنِ ناطقِ شبِ ما! كشتيِ نجات!

 

بشكن نمازِ باطلِ امواجِ مُرده را...

ما تشنه‌‌ايم... تشنة توفاني از فُرات...

 

لب باز كن... به لهجة قرآن اذان بگو

تا بگذريم راكع و ساجد از اين صراط

 

آن روز، عشق را به چه نامي صدا زدي

در خَلسة قُنوتَت و در ذكرِ ربّنات؟

 

... آن روز ظهر، از چه سماعي كه دَم زدي،

هستي به اقتداي تو افتاد در نشاط؟

 

اي نامِ مُستعارت قرآنِ مُحكمات!

اي آفتاب، پيشِ تو وُ ساية تو مات!

 

بي‌شك به اعتبارِ تو وُ خاندانِ توست

نوري به مُمكنات اگر كرده التفات

 

فرداست بشنويم كه در سور مي‌دمند:

«يا ايُّها‌الذينَ گرفتار در لُغات!

 

قرآنِ ما سخن گفت از جانبِ حجاز...

خورشيدِ ما بر آمد... قد قامتِ‌الصَّلوة...!»


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >