شاعر و تاجر
تقدیم به روانشاد سید حسن حسینی که شاعر زیست
هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند
خنده را هم با مداد دودی غم می کشند
سرخوشان ازبیم غم دنبال شادی می دوند
لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند
تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند
شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند
پشت این بازار ناموزون ترازودارها
عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند
آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند
آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند
نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند
نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند
گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور
بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند
ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردمند
عید را عید و محّرم را محّرم می کشند
شهریور 1386
رمضانیه
بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟
ماه شعبان ورجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟
شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟
صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟
کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟
کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟
کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟
زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟
رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟
غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل
سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟
شهریور 1386
قونيه در قونيه اشراق
به دكترمحمدرضا شفيعي كدكني ،به پاس محبتها ومهرباني هايش
دلبازترين پنجره ي رو به سپيده !
اي در نفست قونيه در قونيه اشراق
از دست خدا باده ی الهام چشيده
اي گندم بي معصيت ، اي عصمت معصوم
دستان تو باغي ست پراز سيب رسيده
هم جان تو از مستي و اخلاص ، لبالب
هم شعر تو آميزه اي از عشق و عقيده
فيروزه ي بازار سخن ، يوسف ناياب !
يك شهر خريدار شماييم نديده
عطار زمان ! تيغ زبان تيز کن - امشب
خواب مغولان ديدم و سرهاي بريده !
گلستان بهار
تن شستگان زخم! مرهم ها همین جاست
ای بی همان دریای با هم ها همین جاست
آن جا که می گریند شب بوها دل ما
جایی که دلتنگ اند مریم ها همین جاست
آیینه ها ! در محفل گل ها برقصید
خورشیدیان! معراج شبنم ها همین جاست
دلتنگی یکریز حوّاها غریب است
تنهایی ناگاه آدم ها همین جاست
طوفانی از غم می وزد همپای شادی
باران شادی می چکد غم ها همین جاست
کاری کن ابراهیم ! این مردم غریب اند
لب ترکن اسماعیل! زمزم ها همین جاست
شعبان به شعبان شادمانی ها گذشتند
داغ محرم تا محرم ها همین جاست
شهریور 1386
سورۀ انگور
صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان
ملک حجاز است دلت ، ني بزن و شور بخوان
آتش اگر تيز شود ، نای تو ني ريز شود
ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان
پير مرا گفت : چهل سال فقط چله نشين
گفت چهل سال فقط سوره ي انگور بخوان
نار شدم ، نور شدم ، سوره ي انگور شدم
گفت هوالعشق بگو ، گفت هوالنور بخوان
اي که سراپا عدمي ، پيش تر از مرگ دمي
يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان
پاک انالحق شده ام ، شعله ي مطلق شده ام
با من آتش نفس از قصه ي منصور بخوان