اكنون بايد معاني ما فهميد ( بخش پایانی)
( تاملي در عرفان بيدل دهلوي و شمس تبريزي)
هم شمس و هم بيدل معلم قرآن بودند و به شهادت كتاب چهارعنصر ، نماز انيس و مونس بيدل بوده است و بخصوص در سه سال آوارگي بيدل ، اين نماز بوده است كه به داد تنهايي هاي بيدل مي رسيده است. شمس نيز از راه تدريس قرآن و معلمي روزگار مي گذرانده است و هماره با آن كه چون فقيران مي زيست ، بزرگترين دستگير فقيران نيز بود!
عرفان بيدل و شمس در باب سيدالمرسلين محمد مصطفي ( ص ) عرفان تازه تري ست. عرفاني ست كه بيشترين حرف و پيام را براي بشريت تمام اعصار داراست.
شمس مي گويد:
" اصحاب سر دانسته اند كه پيامبر چه گفت " (6)
از منظر بيدل :
" شناخت حضرت ختمي مرتبت و نعت وي ، دشوارتر از ستايش ذات مطلق و صفت محبوبي كه از كسوت رنگش غير از جمال بي رنگي بهار نكرد ، دشوارتر از بيان كيفيت حق ..." (7)
تا پيش از بيدل ، عرفاني اگر بود ، از خال و لب و لعل مي گفت و واژگان و اصطلاحات شعر بيدل ، از نوعي ديگر است. واژگاني چون وهم ، خيال ، هوش ، عقل ، آينه ، من ، او و ... به قول بيدل:
آن مصطلحات مبتذل گشت كهن
اكنون بايد معاني ما دانست
در بسياري از آثار عرفاني بيدل همچون طلسم حيرت، طور معرفت، عرفان ، محيط اعظم ، و ... نعت رسول گرامي اسلام بسيار پر رنگ و جدي حضور دارد. در عرفان بيدل ، تقوي و اخلاق جايگاه ويژه اي دارد! به بيان ديگر عرفان بيدل چيزي جز تقوي و اخلاق محمدي نبوده و نيست.
از منظر بيدل همه ي انبياء در نزد حضرت حق به دانايي رسيدند و رسول اكرم به بينايي رسيده بود. يعني پيامبر ما هر چه را كه به امت خود ميگفت ، چه در اين دنيا و چه در آن دنيا ، همه را ديده بود! همين نكته ي ظريف ، اساس نگاه هاي بيدلي نيز هست. براستي چرا بيدل اين همه از آيينه مي گويد تا جايي كه او را شاعر آينه ها خطاب كرده اند؟ زيرا در اين آيينه او چيزي را ديده بود كه شاعران قبل از وي تنها شنيده بودند. به قول خودش:
آيينه بياريد كه ديدار نويسند
در نكته نوزدهم رساله نكات ، بيدل در باب تقوي اين گونه زيبا داد سخن مي دهد:
" تقواي اهل دنيا منحصر است به دامن از لوث ظاهر چيدن ، به انضباط شرايط صوم و صلات و تقواي اهل عقبي منع نفس از شغل مناهي به طلب درجات و تقواي اهل الله ، بازداشتن دل از خطرات اسماء و صفات، به پاس ناموس تنزه ذات..."
اين ابيات پر مغر از بيدل در نعت پيامبر گرامي اسلام نيز اشاره به همين دارد:
زبانم قابل حمد خدا شد
كه با نام محمد (ص)آشنا شد
دو عالم چون صدف در هم شكستم
كه آمد گوهر نامش به دستم (8)
يا در جاي ديگر مي گويد:
انبيا صاحب دعوت بودند
صورت و معني الفت بودند
سال ها بر اثر سعي وفاق
عرضه دادند طريق اخلاق
تا تو زان شيوه مكرم گشتي
غولي ات محو شد ، آدم گشتي ...
شايد يكي ديگر از دلايل نزديكي شمس و بيدل به هم باور همين نكته اساسي و زيربنايي در تفكر اين دو انسان عارف و انديشمند باشد كه جهان امروز بيش از عرفان به اخلاق نياز دارد و از همين رو اين هر دو معلم قرآن در جاده ي تعليم و تربيت و انسان سالاري مبتني بر خدانگري گام برداشتند و شايد از همين رو بود كه آنان بيشتر از هر كس با پيران خانقاه و دراويش دروغين درافتادند.
در كوتاه كلام ، همان گونه كه رسالت پيامبران متصف به اخلاق است و آنان در جاده ي " انك لعلي خلق عظيم " گام برداشته اند ، عرفان اين دو انسان بزرگ نيز عرفاني مبتني بر اخلاق محمدي و در راستاي دعوت انبياء بوده است. از اين رو از منظر بيدل ، عرفان چيزي جز اخلاق محمدي نبوده و نيست!
6- مقالات ، ص 130
7- همان ماخذ
8- مثنوي طلسم حيرت
اکنون باید معانی ما فهمید
(تاملی در عرفان بیدل و شمس)
قسمت دوم
بيدل نيز زندگاني اش آن گونه رقم خورد كه زندگاني يتيم مكه ، بيدل نيز مادر و پدر را در كودكي از دست داد و ابوطالب او ميرزا ظريف بود وعبدالمطلب وي ميرزا قلندر و اين دو پيران طريقت بيدل بودند ، دو امي كه با وجود امي بودن رمز و راز بسياري مي دانستند و در جاده مسلماني و اعتقاد گام مي زدند.
آيا براستي شاعري كه بيتي اين گونه با محتوا و با اعتقاد مي سرايد كه :
شابت قيام و شيب ركوع و فنا سجود
در هستي و عدم نتوان جز نماز كرد
كسي كه در هستي - و در عدم حتي - نمازش ترك نمي شود ، مي تواند نگاه مادي و بي باوري به بهشت و جهنم داشته باشد؟
متاسفانه يكي از پروژه هاي جدي استعمار كه از چندين دهه اخير به طور جدي در آن كار كرده است ، تخريب شخصيت هاي بزرگ و عارفان و بزرگاني ست كه شهره پاكي و درستي و راست انديشي بوده اند و بيدل دهلوي در صف نخست اين جماعت است كه بسياري از پژوهشگران قلم به مزد ، از ساختن بيت هاي نارسا و خلاف اخلاق تا شرح واژگونه ابيات بيدل غافل نشده اند. بخصوص اين ظلم از ناحيه تني چند از به اصطلاح بيدل پژوهان پارسي زبان بسيار مشهود مي باشد ، كساني كه پس گردن شان دمل دارد و از همان جماعتند كه بيدل و شمس بيشترين مبارزه را با آنان برده اند. از اين رو شايسته است كه هوشمندترين منتقدان و پژوهشگران ما به بازنگري و كاويدن گنجينه ي آثار اين دو عارف بزرگ بپردازند و گرد پاشيده بر چهره ي اين آثار را به كناري بزنند و آن گوهر درخشان را در معرض قضاوت اهل فكر و انديشه قرار دهند.
اين هر دو اهل نقد و اهل زمان حال و مرد روزگار خويش بودند و با انتقاد سازنده رهنمود مي دادند ، هر دو مصلح بودند ، هر دو زباني بي پروا و به غايت تلخ داشتند و بسياري از بيكاران ،فضولان ، شاهدبازان و كجروان را با خويش دشمن كرده بودند. شمس در پاسخ مرداني كه حرف بزرگاني چون جنيد و بايزيد و ديگران را مدام بر زبان مي راندند، مي گويد:
" باري اينها كه شما مي گوييد سخنان مردان زمان خويش است ، شما كه مردان روزگار خويشيد سخنان تان كو؟ "
بيدل نيز اين فضل فروشان بي محتوا را اين گونه به سخره مي گيرد:
در مزاج خلق ، بي كاري جنون مي پرورد
اين خران نام فضولي را تصوف كرده اند
شمس حتي در مواجهه با فيلسوف بزرگي چون ابن عربي مقهور نام و شهرت وي نبود و بي پروا در باب وي مي گويد :
" مرد بزرگي ست ، ولي در متابعت نيست "
شمس در جايي ديگر كه به چله نشينان دروغين مي تازد نيز متابعت را اصلي اساسي مي داند:
" آخر بنگر كه اين چله نشيني و آن ذكر ، هيچ متابعت محمد رسول الله هست؟"
و در جاي ديگر مي گويد:
" آنها كه در چله پاي بر دامن كشيده اند ، همچون زنان تازه زايمان كرده مي باشند، اگر مردند از چله بيرون آيند!"
و يا در نقد آن عارف كرماني – كه اهل شاهد بازي بود – با طعنه اي ظريف مي گويد:
" جمال ماه در طشت مي بيني ، اگر دمل بر گردن نداري ، ماه را بي واسطه ببين! "
بيدل نيز دقيقا با همين نگاه منتقدانه و شمسي در پاسخ شهرت طلبان دروغين و مدعيان بزرگي مي گويد:
كوس شهرت انتظاران بشكنم يا نشكنم
نشتري مي خواهد اين جمعيت آماس ها
بي پروايي بيدل در مواجهه با بزرگان خانقاه و پيران دروغين را در بيت هايي اين چنين رندانه مي توان به تماشا نشست:
بر هم زدن سلسله ي ريش محال است
عمري ست كه هم صحبت خرس و بز و ميشم ...
او با وجود آن كه اهل طريقت و مراقبه و اهل دل بود از گذاشتن كلاه هاي چند ترك و بوقي و ريش انبوه پرهيز داشت و در جاي جاي چارعنصرش از اين ريا ستيزي ها سخن گفته است:
" من ريش خود مي تراشم و جگر خلق نمي تراشم!"
با وجود اين قبيل برخوردها و حق گويي ها و بي پروايي ها ، شمس و بيدل هر دو اهل تعديل نيز بودند ، زيرا سيره ي نبوي اعتدال و بر مبناي " خيرالامور اوسطها " بوده است. بيدل در جايي مي گويد:
تعديل به هر امر كمال عرفاست
در رساله نكات نيز بازگو مي كند كه صحت جسم به اعتدال غذاست و اعتدال غذا شرط بر انجام عبادت. در عرفان بيدل اعتدال و موزون بودن مفهومي عميق و ژرف دارد:
درك نيرنگ معني آسان نيست
هر كه موزون نباشد انسان نيست ... ادامه دارد
اكنون بايد معاني ما فهميد (1)
بخش اول
( تاملي در عرفان بيدل دهلوي و شمس تبريزي)
لويي ماسينيون ، استاد دانشگاه سوربن فرانسه در باب عرفان ، سخني شگفت و زيبا دارد كه در حقيقت خاستگاه عرفان بيدل دهلوي را مي توان تعبير اين مستشرق هوشمند و انديشمند دانست ،به اعتقاد ماسينيون : " بذر حقيقي عرفان و تصوف در قرآن است و اين بذرها چنان وافي و كافي ست كه نيازي نيست تا بر سر سفره اجنبي نشست ... " (2)
بسياري از گفتارها و انديشه هاي عارفان و متصوفان معاصر وامدار انديشه ها و گفتار عارفان و بزرگاني چون شمس تبريزي و بيدل دهلوي ست و اين دو شخصيت يگانه و ناتكرار در عرفان ايران زمين ، با شيوه اي نزديك به يكديگر، بيشترين بهره را به تعبير لويي ماسينيون از قرآن و احاديث گرفته اند. شايد در ايران مقام عرفاني بيدل دهلوي كمتر در معرض نگاه و قضاوت مردم و حتي اقشار فرهيخته و اهل فرهنگ قرار گرفته باشد، اما بيدل دهلوي از زمره ي شاعراني ست كه كتاب منظومي با نام " عرفان " دارد و در جاي جاي اشعارش ، و در نثر شگفت و ارزشمند چهارعنصرش – بخصوص در رساله ي نكات – راز و رمزهاي عرفاني فراواني را بيان مي كند كه بسياري از آن ها محصول تدبر و تفكر و انديشه ناب مبتني بر سير و سلوك هاي شخصي وي مي باشد . شايد بتوان رازآميزي و نگاه هاي رمزي اين عارف شاعر را بيش از همه به شمس تبريزي نزديك دانست و بي گمان با سيري در انديشه هاي اين دو بزرگ به نزديكي فكر و انديشه و مسلك هر دو مي توان پي برد و دريافت كه بيدل نيز در آثار و احوال شمس كاوش كرده است و تاثيرات مثبتي از اين عارف عاشق گرفته است.
بسياري از عرفان هاي وارداتي امروز از جمله عرفان سرخپوستي و كاستاندايي و دون خواني و عرفان اوشويي و ساي بابايي به نوعي نسخه بدل و طرح ژنريك انديشه هاي شمس و علاء الدوله سمناني و بيدل دهلوي و ديگراني هستند كه قله هاي سربلند عرفان اين سرزمين به حساب مي آيند و در اثر بي توجهي ما همين حرف هاي با اصل و نسب با مهر و امضاي شبه عارفان غربي و با رنگ و لعاب بيشتر ، اما پشتوانه كمتر، مجددا به دست ما مي رسد ! از اين رو شناخت عرفان بيدل و سيري دوباره در انديشه هاي پر رمز و راز شمس تبريزي به اعتقاد من يك ضرورت جدي ست كه بايد هوشمندان نقد و انديشمندان بنام در اين وادي تامل كنند.
" اوشو " عارف معاصر هندي كه اين روزها كتاب هايش در بازار كتاب كم رونق اين سرزمين با شكل و شمايل گوناگون و در شمارگان فراوان تجديد چاپ مي شود ، از كساني ست كه بيشترين تاثير را از انديشه هاي شمس تبريزي گرفته است و حتي اعتراف كرده است كه روح شمس با او – از پس اين همه سال ، آن هم در يك پمپ بنزين در آمريكا – سخن گفته است! و اين را از افتخارات خود و سند حقانيت خود دانسته است. اگر چه اين قبيل ادعاها از آدم هايي نظير اوشو بيشتر به ادعا و شعبده پهلو مي زند اما نخستين وجه مشترك بزرگاني چون شمس و بيدل را بايد در همين كرامت ها و بزرگي هايي ديد كه از آنان سر زده است ، بي آن كه خواسته باشند از اين كرامت ها براي خود وجهه اي دست و پا كنند. كرامتي كه نتيجه سبكي روح و رهايي جسم آن بزرگان بوده است. و جالب آن كه هر دوي اين بزرگواران در شيوه و مرام و مكتب خود ، نه تنها اين كرامت ها را به رخ نكشيده اند ، بلكه با كساني كه با دم زدن پي در پي از اين كرامت تراشي ها براي خود وجهه اي دست و پا كرده اند ، مبارزه نيز برده اند. بيدل در جايي از رساله ي چهارعنصر خود از سبكي روحش مي گويد كه حتي كودكي از تماشايش دچار وحشت مي شود و بيدل مي گويد فهميدم كه از فرط سبكي پايم از زمين كنده شده است. شمس را نيز " شمس پرنده " مي گفتند. از منظر بيدل و شمس كساني كه ادعاي كشف و كرامت دارند ، مردودند و بسياري شان جادوگران و شعبده بازان آخرالزمانند. حتي در اعتراض به اين قبيل آدم ها ، بيدل در رساله نكات مي گويد:
" اگر ناخنت رساست ، به گشاد عقده ي خود پرداز و اگر نفست اثري دارد، خرج جراحت خويش كن ... "
شمس و بيدل هر دو انسان هايي شگفت و با خلق و خويي خاص بودند و اين متفاوت نگري و متفاوت انديشي از همان كودكي يار اين دو بوده است. شمس مي گويد:
" مرا گفتند به خردي ، چرا دلتنگي؟ مگر جامه ات مي بايد يا سيم، گفتمي اي كاش اين جامه نيز كه دارم بستاندي..." (3)
بيدل نيز در چارعنصر چنين مي آورد:
" فقير بيدل را آغاز بناي شعور ، بي امتياز عجز و غرور ، بر توجه بي رنگي بود و شوق نسبت آن حضور، هر نفس زدن بر حيرت مي فزود..." ( 4 )
" دل " در عرفان بيدل و شمس جايگاهي والا دارد و اين هر دو به دل به عنوان كعبه ي مراد و جايگاه راستين حضرت حق ، اعتقادي خاص داشته اند.
شمس در باب دل و جايگاه آن مي گويد:
" بدان خداي كه خداوند آن خانه است و خداوند اين خانه است كه تا آن خانه – كعبه – را بنا كرده اند ، در آن خانه در نيامده است و از آن روز كه اين خانه – دل – را بنا كرده اند ، از اين خانه خالي نشده است ..." (5)
متاسفانه برخي از شرق شناسان چون " يان رپكا " و پژوهشگر تاجيك مرحوم صدرالدين عيني ، با نگاهي سطحي و مادي و نزديك به اعتقاد خود به بيدل نگريسته اند و در باره ي باور بيدل به بهشت و جهنم و مسلماني وي از ظن خود يار اين مرد باورمند شده اند.
حتي بسياري از منتقدان و اهل نظر نيز در باره عشق و علاقه مفرط بيدل به پيامبر نيز دچار توهم و اشتباه شده اند و جمله بسيار رمزآميز و عميق شمس در باره پيامبر گرامي اسلام را آن گونه كه بايد درك نكرده اند كه گفت:
" من با محمد(ص) جز به طريق برادري نمي زيم"
1- از بيدل دهلوي ست
2- تاريخ فلسفه در جهان اسلام ، ج1، ص 244
3- مقالات ، ص 78
4- چار عنصر ، ص 101
5- مقالات ص 320 و خط سوم دكتر صاحب الزماني ، ص 486