شعر عزيز
شعر نوعي زندگي ست ، زندگي در رستخيز
هر نفس نو مي شود ، اين درخت برگريز
مرگ آغاز من است ، اوج پرواز من است
چون قصيده ست آدمي ، مرگ چون بيت گريز
نيست در عرفان من ، صلح جزء و صلح كل
مي خروشم با خروش ، مي ستيزم با ستيز
من چه دارم غیرآه ، آه ای برق نگاه
ابر جانم را ببار ، آبرویم را مریز
زندگاني كرده ام ، شعر را تا حد مرگ
زندگاني كن مرا ، بعد من شعر عزيز!
رفتم و پشت سرم باران گرفت
عمران صلاحي ، بچه ي جواديه هم رفت. چند روز بعد از برگشتن از يك سفر به چين ، قلبش ترك برداشت و گويا ديروز رفته بود عكس هاي سفر چين را چاپ كند كه در خيابان با لبخند فرشته مرگ روبرو مي شود ، خود را با سختي به خانه مي رساند و سپيده دم در بيمارستان طوس بندگي مي كند. اين بندگي كردن را از تاجيك ها ياد گرفتم. به مرگ ، مي گويند بندگي كردن. ديروز داشتم غزلي مي گفتم و آن را براي دوست شاعرم دكتر تركي هم خواندم. با اين مطلع :
شعر نوعي زندگي ست ، زندگي در رستخيز...
و در چند بيت با مرگ رويارو حرف زده بودم:
مرگ آغاز من است ، اوج پرواز من است
چون قصيده ست آدمي ، مرگ چون بيت گريز
و تازه بعد از بيت گريز، قصيده اوج مي گيرد و بچه جواديه از بهشت زهرا گريز زد به ملاقات خدا.
همين يكي دو هفته پيش بود كه به حكم تقدير شديم مسئول شعر وزارت فخيمه ارشاد و در شوراهاي تخصصي جايي هم براي طنز در نظر گرفتيم در كنار شعر بومي و شعر كودك و نوجوان و ترانه و تصنيف و شوراهاي ديگر خيلي زود پاي محمد علي بهمني عزيز را كشانديم به شورا ي ترانه0 در شعر طنز هم سرگروه و عضو شوراي عالي شعرمان يكي هم همين عمران عزيز بود. ماجرا را دوستان شوراي شعر و رييس شوراي عالي استاد مشفق و ديگران هم مي دانند و به يكي دو نفر از جماعت اهل طنز من جمله ابوالفضل زرويي نصرآباد هم گفتم و گفت كه چه انتخاب خوبي و گفتم كه تو هم هستي و گفت كه مشكلات دارد هجوم مي آورد و گفتم كه همچنان لبخند بزن!
مرگ لبخند زد به عمران و عمران هم با جديت هر چه تمام تر دست مهربان مرگ را فشرد. از شوراي شعر مي آيم . كله صبح از خانه زده بودم بيرون ، بدون تلفن همراه و تلفن در خانه چقدر گريه كرده بود و تمام پيام ها رنگ غم داشت و يكي از شيراز و يكي از ايلام و چند تا از تهران و بعد هم كاكو صالح آمد كه با هم برويم تالار وحدت . رفته بودم نامه نگاري براي گرفتن جايي در قطعه هنرمندان و در اتاق شعر دقيقا همان جايي كه استاد اوستا پانزده سال پيش جان داده بود نشستم و نامه نوشتم ، نخستين نامه اداري جدي را كه سر از بهشت زهرا درمي آورد. و در راه بيت پايان غزل ديروزي را مدام زمزمه مي كردم كه:
زندگاني كرده ام شعر را تا حد مرگ
زندگاني كن مرا بعد من شعر عزيز!
و يادش بخير كه در سفر ايلام چقدر سر به سر عمران گذاشتم. كليدش را كش رفته بودم و او مدام سراغش را از بچه هاي حراست پرواز مي گرفت و آنها در تقلا و بعد من مطابق معمول دست به كار شدم و كليد را از جيبم در آوردم و تقديمش كردم.
ما همه روزي كليد خانه خود را جا مي گذاريم و مي رويم. عمران رفت با خاطرات خوب و شيرين. و با جاني نجيب .
مرتضي اميري تلفن زد با بغض كه اگر توانستي اين دو بيت عمران را جايي خرج كن. قبلا شنيده بودم ،گفتم جايش همين جاست،چه خوب شد به من تلفن كردي ،آرام تر بخوان :
مادرم روي سرم قران گرفت
آيه ها در پيش چشمم جان گرفت
ابرها از چهار سو گرد آمدند
رفتم و پشت سرم باران گرفت
یاران سلام!
ماه روزه سلام کرده است و اینک بر ماست تا به سلام روزه پاسخی بدهیم. دوستان شاعرم همدلی کنید در سرایش و ستایش رمضان که ستایش پاکی هاست. فصلی از یک قصیده تازه را تقدیم تان می کنم:
قصيده ي روزه
الا اي مهربان مهمان روزه
بخوان سي پاره از قرآن روزه
سحرگه نامه ي لطف الهي
رسيد از روضه ي رضوان روزه
هلال ماه نو يعني كه بشتاب
كه اين طغري و اين فرمان روزه
اصول دين - فروع دينت امروز
همه مخفي ست در اركان روزه
سحر برخيز مانند نسيمي
بخندد تا گل خندان روزه
عطش سيراب از نور الهي ست
بنوش از چشمه ي جوشان روزه
جهنم نيست غير از آتش نفس
مگر كاري كند باران روزه
پر است از سايه هاي رحمت حق
هواي ظهر تابستان روزه
تو مهمان كه اي؟ اي هر كه هستي
همه هستي ست خود مهمان روزه
سحر گه سفره ي عرشي بينداز
به قدر وسعت امكان روزه
ميفكن بر زمين تيغ و سپر را
مجاهد باش در ميدان روزه
شهيد كوفه عطشان خدا بود
شهيد كربلا عطشان روزه
مبادا دل به دنيا داده باشي
تواي پرورده ي دامان روزه
وبال تن مشو از تن جدا شو
گره زن جان خود با جان روزه
دو روزي نيز طفل آخرت باش
بنوش از شيره ي پستان روزه
اگر خواهي خليل الله باشي
درآ در آتش سوزان روزه
عبور از نفس و ظلمت نيست عرفان
عبور از نور شد عرفان روزه
بيا حيران صاحب سفره باشيم
مشو حيران مشو حيران روزه
اگر در حلقه ي طاعت نشستي
اطاعت كردي از فرمان روزه
چنان با روزه سر كن روز ها را
كه باشي عاقبت از آن روزه
مبادا چشم جان و دل ببندي
پي جان مي رسد جانان روزه
سحرهاي بهشت اند اين سحرها
كه مستت مي كند بستان روزه
مرا مانند شمس الحق در اين روز
غزل هايي ست از ديوان روزه
چو فردا عيد فطر آيد چه داني
چه مي داني تو از قربان روزه ؟
نه ذبح نفس خاص عيد اضحي ست
نه عيد فطر شد پايان روزه
در آغازين روز رمضان سال 1385 سروده شد. علي رضا قزوه