این روزها
چند شب پیش با قیصر بودم و در کنارش برای مرگش گریه می کردم . می گفت که از زمان مردن تا به حال 60 تا 80 غزل نوشته و حرف هایی دیگر و همراهش شهیدی بود که نامش را به انگلیسی برایم نوشت: دیوید و صبح را با این غزل آغاز کردم.
مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها
زندگی دارد مرا گم می کند این روزها
عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من
درد می آید تبسّم می کند این روزها
گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض
سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها
مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی
مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها
روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام
جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها
دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور
کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ...
18 تیرماه 1387
این رجب ها در من آغاز طلوعی تازه ا ست
باده بالایی ست امشب باده از بالا بریز
آتش تبریز را در جان مولانا بریز
ای ضیاء الحق، شبم از نور شمس الدین تهی ست
این دو روز مانده را دردی به جان ما بریز!
لای لای مادران جز "لا اله" درد نیست
شیر "لا" نوشیده ام من، شربت "الّا" بریز
گرچه لبریزیم از زخم کهن، امّا بزن
گرچه تلخ است این شراب خانگی، امّا بریز
ما همه خاکستر توفان و خورشیدیم و موج
مشتی از خاکستر ما بر سر دریا بریز
زیر دلق خود چه داری، زاهد دنیاپرست!
از می فردا چه می گویی؟ همین حالا بریز
این رجب ها در من آغاز طلوعی تازه ا ست
شور شعبان است در من، شور عاشورا بریز
ای گل مولا نفس فرسود دنیایم مخواه
بر سر قبرم چو می آیی گل مولا بریز
تیرماه 1387
شعرهایی بر پرده سینما
1
برای چه این همه مردم
در سینما جمع اند؟
این پرده های عمودی
با پرده های خیابان ها چه فرق می کند آیا؟
فقط این پرده را بیشتر شسته اند
و این صندلی ها را
منظم تر چیده اند
و به این آدم ها گفته اند
کات!
فقط همین!
وگرنه این آدم ها که همان آدم هایند!
2
میان این همه جادو
میان این همه جانور عجیب و غریب
که تیر می خورند و نمی میرند
میان این همه انفجارهای عجیب تر
میان این همه آدم فضایی مشکوک
میان این همه سیاه بازی
هنوز
کلاه و عصای سیا سفید تو
مدرن تراست و
قشنگ تر
چارلی جان!
3
باران می بارد و من
دنبال سقف دریاها می گردم
دنبال کودکی فصل ها
اسبی می دود با یال مه گرفته و من
دنبال شعرهای بی واژگان می گردم
دنبال دفترچه ای با حروف باد
- آقا شما هم
بر پرده
ریل می بینی؟
با یک قطار که ایستگاه ها را با خود می برد؟
- خانم شما!
بر پرده بارانی می بینی که واژه ها را با خود ببرد؟
پس من چرا
همیشه فکر می کنم که جهان
دارد تعطیل می شود
و این سئانس آخر دنیاست!
بهشت گم شده
شهید شادمانی ها مشو، غم را مواظب باش
اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش
جهان را از محرّم تا محرّم اشک می بینم
رجب را شاد زی، امّا محرّم را مواظب باش
پری وار منا! پر، وا مکن هر جا که پروانه ست
فرشته آدما، معراج آدم را مواظب باش
پدرها و پسرها را تب تقدیر خواهد کشت
دم جان کندن سهراب، رستم را مواظب باش
نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی
بهشت نقد گم کردی، جهنّم را مواظب باش
کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است
سحر را تازه کن، باران نم نم را مواظب باش
اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن
اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش
موسی بیدج دوست سالیان دور و نزدیک من است. شاعر است و نویسنده ، مترجم است و محقق و ایضا سردبیر مجله عربی شیراز. با موسی بسیاری از شاعران بزرگ عرب را دیده ایم و با آنها همسخن شده ایم و شعر خوانده ایم و شعر شنیده ایم. سمیح القاسم ، فواز عید، خالد ابوخالد، محمد القیسی فلسطینی، عبدالوهاب البیاتی و الجواهری و مظفرالنواب عراقی ، خالد البرادعی ، آدونیس، محمد الماغوط سوری ، شوقی بزیع ، محمد علی شمس الدین لبنانی و ... آنها که نام شان را قرمز کرده ام حالا فوت شده اند .این روزها کتابی از شعرهای قیصر عزیز و صفارزاده و حسن حسینی و خودش و مرا در یکی از موسسات انتشاراتی لبنان آماده نشر کرده است. برای شروع کتاب تعدادی سوال برایم فرستاده و اولین سوالش سخت غافل گیر کننده و دشوار است. پرسیده علی رضا قزوه را تعریف کنید؟ قسمتی از پاسخم را برایتان می نویسم تا با کمک شما بتوانم خودم را بهتر تعریف کنم...
پرسیده ای که خودت را تعریف کن. نمی گویم تعریف نمی شود می شود. همه چیز شدنی ست . وقتی کوه البرز را می توان از سوزنی عبور داد چرا قزوه را نتوان تعریف کرد. البته کوه دماوند را می توان از سوزن عبور داد چون باید با کمک عقل نشست و تحلیل کرد که ما با کمک چند میلیون انسان تمام کوه دماوند را در چندین سال پیاپی تکه تکه کنیم و سپس آن را پودر کنیم و در طی چندین قرن به بشریت بگوییم فعلا همه دست از کارهایتان بکشید و بیایید به نوبت این پودرها را از سوزن بگذرانید تا مشکل تعریف ما حل شود. حل می شود. حل شدنی ست اما به بهای ول معطل ماندن نیمی از بشریت. تعریف می شود اما به اندازه ساختن یک کوه هیمالیا زحمت دارد. پس این کار شدنی ست. اگر بگویی گاو را تعریف کن می گویم حیوانی شیرده با دو شاخ و مطمئنم که جناب گاو ناراحت هم نمی شود و خودش هم همین تعریف را البته کمی فلسفی تر برایت تکرار می کند. اما اگر بگویی فلان شاعر را تعریف کن نمی شود گفت حیوانی بی شاخ و شعر ده! اما واقعا اگر قانع می شدی در تعریف علی رضا قزوه همین جمله را می گفتم و خیال تان را راحت می کردم . هر چند که من این روزها در سرزمین گاو و اسطوره و ادیان – هند – زندگی می کنم و قدر و منزلت گاو را می فهمم. اگر وسط خیابان بروم و بنشینم همه با ناراحتی بوق می زنند و به من اعتراض می کنند اما گاوان آزادند و تازه احترام بیشتری هم به آنها می گذارند و گاهی غذایشان را هم با دهان آنها تبرک می کنند . شما شاعری را پیدا کنید که مردم بیایند غذایشان را با دست و دهان او تبرک کنند. می بینی که روزگار به نفع شیر است نه شعر! همیشه شعر زیاد پیدا نمی شود اما همیشه شیر به فراوانی یافت می شود . می دانی چرا موسی ! چون گاو زیاد است! دنیا پر شده از گاو.
شاعر واقعی کسی ست که بتواند فرق گاو و آدمیزاد را بداند و شعر برایش علف نشود. برگردیم به تعریف خودمان. گفتم که همه چیز ممکن است البته باید نشست و فکر کرد. می توانستم بگویم که فلانی تعریف نمی شود و تعریف، خودش تعریف نمی شود و از این قبیل حرف ها که بی تعارف پاک کردن صورت مسئله است . من که می دانم تو با این تعریف ها راضی نمی شوی . مرا انداخته ای به چالش و با این تعریف بسیار تا بسیار سخت خواسته ای من کمی بیشتر به خودم بیایم و فکر کنم که کیستم . بعد مرا به فکر انداخته ای که بزرگ ترین سلسله کوه ایران را پودر کنم و در طی چندین قرن از سر سوزنی بگذرانم. و چون ذهن شاعرانه دارم و گاو نیستم سوال من این است که آیا همین قزوه را که من باشم می توان به صورت پودر درآورد و از سوزن عبور داد. بله می شود . چون من الان در هندوستان زندگی می کنم و کافی ست هندو شوم و با مرگ کنار بیایم و هندوها مرا بسوزانند و در ظرف کمتر از یک هفته من هم از سوزن می گذرم. می بینید که همه چیز قابل انجام شدن است و تعریف پذیر! البته تعریف شاعرانه و توام با طنز تلخ! به همین راحتی. اما شرطش این است که من بمیرم؟ ایا شما دلتان می آید تا من پودر شوم تا تعریف شوم؟ سوزانده شوم آن هم در کشوری غریب و دو تا فرزند من بی پدر شوند تا تعریف شوم و از سوراخ سوزن بگذرم؟ این انصاف است آقا موسی؟ می بینی که تعریف یک شاعر چقدر سخت است؟ آدم مجبور می شود دینش را عوض کند و سوزانده شود و هزار مشکلات دیگر. شبیه مرتاض ها و شعبده بازان! البته یک راه دیگر هم دارد و آن این که اندازه سوزن را بزرگ بگیریم، آنقدر که به اندازه تونلی بشود و من از درون آن در حالی که سوار ماشینم هستم و کولر آن روشن است و به یک نوار موسیقی عربی یا غربی گوش می دهم بگذرم. البته راه بهتری هم هست و آن این که از قید تعریف من بگذرید. البته شدیدا وسوسه شده ام که خودم را دوباره و سه باره تعریف کنم. شاعر گاو. گاوان شاعر. کوه پودر شده . هندوی مسلمان . کسی که بی دغدغه از تونل می گذرد. همه این ها من هستم و من نیستم. شما تعریف آسان را می خواهید یا سخت را؟ من به تعداد ساعت هایی که زندگی کرده ام تعریف متفاوت دارم. تازه فکر می کنی اگر درِ خانه تن و روح و جان مرا بزنی یک نفر به نام علی رضا قزوه در را به رویتان باز می کند؟ نه! به قول مولانا رومی:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟
دو هزار علی رضا قزوه وجود دارد در من . صبح ها که نور بزند گاهی هزار چون من قد می کشد تا عرش و قصه من همان قصه شیخ اشراق می شود که تا عرش صفی از شیخ اشراق است و گاه مجبورم در تاریکی هزاران پله را پایین بروم. برای آن که زندگی کنم و خودم را تعریف کنم یا مشکل کسی را حل کنم. موسی جان این تعریف سخت است. اگر تو در لابلای این تعریف و در لابلای شعرهای من آن علی رضا قزوه ی دوست داشتنی را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو که خیلی بی معرفتی. چرا یک سری به خودت نمی زنی؟...
این که تو می گویی عشق نیست
1
همیشه می خواهم که پیرهن دریا را
روی طنابی خشک کنم
همیشه می خواهم که ساعت زمان را بدزدم
و عقربه هایش را بردارم
همان طور که گاه به شیطنت
کلاه از سر بادها برمی دارم
همیشه خواسته ام که شعرهای نانوشته فرشته ها را بسرایم
اما همیشه یکی
بالاتر از من و دریا
بالاتر از من و زمان
حتّی بالاتر از فرشته های خدا
با شعرهای تازه تری
از راه می رسد
و به ما می خندد...
2
این باران که بیاید
این درخت ها که جوان شوند
این گل ها که به سن حرف زدن برسند
این ستاره ها که داماد شوند و
این ماه که به خانه بخت برود
این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند
این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند
این بهار که بیاید
من گریه ام را در شعری خواهم بست
و رهسپار خدا خواهم شد
3
از پلکان این همه باران
بالا خواهم رفت
از پلکان آن همه روزهای آمده و نیامده
از پلکان آن همه آنات
از پلکان این همه تردید
از پلکان این همه تنهایی
تا خورشید
4
هنوز هم مبهوت آن نصایحم
که مادر بزرگ ساده من می گفت
وقتی که اولین شعرم را
برایش می خواندم
- زیاد هم که شاعر شوی پسرم!
- خیابان را در جیبت می ریزی
- و مثل تخمه می شکنی!
- صبح ها دنبال لنگه جورابت در ماه می گردی
- ابرها را می آوری می نشانی روی صندلی اتاقت
- و چای می ریزی برای باران ها
- اما همه چیز که شعر نیست پسرم!
کمی هم به فکر خودت باش!
5
خونم فریاد احسنت احسنت است
نگاهم نقدی نو
دست هایم سبکی نوین
با پاهایم می نویسم
در استخوانم باران ها رنگین کمان می شوند و
در مغزم دیوان ها خلاصه می شوند در بیتی
قلبم هنوز شعر می خواند
در پشت تریبون سینه ام
و خواب هایم همه شعر است و
بیداری ام همه شعر
6
نماز واجب من شعر است
و قصه هزار و یک شب من شعر
برای سلطانی
به نام مرگ
و این که گریه کنم روزی سه بار
بر کشته خودم...
7
شبها آتش روشن کردیم و
با خاطرات هم گرم شدیم
گاهی نقل مجلس ما شعری بود
که راهزنی کردیم
از خودمان
کمی گناه و کمی لبخند
کمی دروغ و
کمی ریا و کمی شعر
و راستی
شعر بی ریاترین از این می خواهید؟
8
گنجشک می رود و
مار می رود و
میوه ها می روند
و من نمی فهمم
چرا تمام نمی شود
دعای دست درخت؟
9
نه ، این که تو می گویی عشق نیست
عشقی که آمد و
عشقی که رفت عشق نیست
که عشق اگر بیاید
تنها تو می روی...
10
پژواک این نگاه
پژواک این سکوت حتی
باید جایی
شاید
در سیاره ای به نام خود ما
طنین بیندازد
پژواک این صدا که جای خود دارد...
11
این چترها
برای هق هق باران ها
شانه نمی شوند
به خاک که می رسند
انگار بر جنازه مادر می گریند
این قطره
قطره
قطره های عزادار...
12
تنها شاعرانند
که از واژه
باران می سازند
از واژه چتر
از واژه گریه می سازند و
از واژه دستمال
گاهی هم
بر واژه تکیه می کنند و بلند می شوند
و واژه واژه خدا را
تسبیح می کنند
تنها شاعرانند
که شیطان را
در واژه خود شیطان
به بند می کشند و
گاهی
به جای خود شیطان
به واژه ها می خندند...
فصلی تازه با مرگ مهربان و یاد حضرت قیصر
در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد(بیدل)
1
وقتی که مرده ای نمرده ای
همین که مرده ای نمرده ای
که مرگ اگر حق است
پس زندگی ست
و زندگانی مرگ هم
مانند مرگ زندگی، حق است
نه حرص می خورم از دست مرگ و
نه غمگینم از مرگ تو
از مرگ من
از مرگ های پس از من
یا از من های پس از مرگ
شادا به مرگ
هورا مرگ
و زنده باد زندگی و مرگ....
2
به دیوار مرگ خیره شدم
تا روزنی پیدا کنم
گریزگاهی
گاهی گریزگاه همان دیوار است
و آن سوی دیوار دیوارهای قطورتری صف کشیده اند
به دیوار مرگ خیره شدم
و مرگ
تصویر زندگانی من بود
در آینه
3
به مرگ خیره شدم
تا چشمانم عادت کرد به خاک
به خاک خیره شدم تا چشمانم عادت کرد به نور
به نور خیره شدم
تا چشمانم عادت کند به زندگانی با مرگ
4
اگر الهه مرگ را می دیدی
نمی هراسیدی
کسی که مادر و کودک با هم
در دامنش قرار بگیرند
مرگ است
اگر الهه مرگ را می دیدی...
5
سلطان مرگ
برای این ستایش من از او
مرا چنان صلتی خواهد بخشید
که زندگانی دنیا را
با آن عوض نمی کنم
سلطان مرگ
چشم مرا خواهد گشود
و زندگانی من
از مرگ
آغاز می شود
6
که بود گفت برای مردن وقت نداریم
درست گفت
که مرگ لحظه تر از برقی
یا آنی
تمام می شود
و هر چه پس از مرگ است
دیگر مرگ نیست
7
کافی ست این سه واژه مرگ را
تلفظ کنی
که "مرگ" و "موت" و "دیث"
شبیه هم اتفاق می افتد
فقط به قدر سه حرف
سه حرف سخت
که آسان بود
و عشق بود
ولی افتاد مشکل ها...
بر خاک مزارم قدم آهسته گذارید...
مرحوم سید حسن حسینی شعرهای بیدل را می خواند و از مشابهت های بیدل و سپهری می گفت از آن سال ها و آن جلسات حوزه هنری بیست و چند سالی می گذرد. بعد هم کتاب بیدل سپهری و سبک هندی سید چاپ شد و اتفاق مبارکی شد در حوزه بیدل پژوهی. البته قبل از سید حسن، استاد علی معلم در شعرها و حرف ها و نقدهایش به بیدل پرداخته بود و به شهادت مصاحبه ای از استاد معلم ، مرحوم عباس معارف کسی بود که در شناختن بیدل بر او تاثیر داشت. اگر چه نسل گذشته شعر انقلاب و بزرگانی چون استاد اوستا و مشفق و صاحبکار و شفیعی و قهرمان با بیدل محشور بودند . در این میان حساب سپهری با دیگران تا اندازه ای جداست و به شهادت حرف های استاد مشفق در مصاحبه ای که سال ها پیش این حقیر با وی داشتم و با نام " با کوله باری از خاطره" در صفحه "بشنو از نی" روزنامه اطلاعات چاپ شد، مرحوم سپهری کتاب بیدل را همیشه مطالعه می کرده و خود این حرف های استاد مشفق سند ارزشمندی ست که سهراب از بیدل متاثر بوده و می دانیم که حق استاد مشفق بر شعر انقلاب تا چه پایه است و در همان گفتگو استاد مشفق ماجرای روزهای جوانی و دوستی خود و سهراب را بازگو می کند که هر دو در یکی از روستاهای کاشان به شغل معلمی اشتغال داشتند و سهراب آن سال ها بیشتر نقاشی می کرده است و مشفق ، سهراب را تشویق به شعر سرودن می کند و سهراب می گوید که من نمی توانم شعر بگویم و مشفق می گوید می توانی و این آغاز سرایش شعرهای سهراب بود...
بیست و چند سال از آن روزهایی می گذرد که سید با اشتیاق کتابش را برای دوستان شاعر امضا می کند. قیصر، ساعد، سهیل ، عبدالملکیان ، بیگی، اسرافیلی، کاکایی ، وحید امیری و خیلی های دیگراعضای حلقه ادبی آن روزها بودند و من هم در گوشه ای از آن حلقه بودم. به گمانم سلمان نماند و کتاب سید را ندید. به گمانم یکی از ان کتاب ها را با امضای سید تا هنوز داشته باشم.
حالا این روزها دور از آن حلقه های شعری و از آن جماعتی که بسیاری شان رفتند، در این گوشه از خاک، حلقه ادبی بیدل را تشکیل داده ام و این جمعه که بیاید سومین جلسه است و از شما چه پنهان که استقبال خوبی هم شده است و دوستان شاعر و ادیب و استادان هندی و افغانی هم می آیند و این حلقه دارد شکل می گیرد و ویژه نامه بیدل را در قند پارسی با 500 صفحه مطلب منتشر کرده ایم و گاهی سری هم به قبر بیدل می زنم و آخرینش همین هفته قبل بود و جایتان خالی دوستان شاعر ایرانی هم آمده بودند. استاد گرمارودی و عبدالملکیان و کاکایی و مصطفی رحماندوست و افشین علا و عباس باقری و علی هوشمند و سعید بیابانکی و ... و دوباره شعرهای بیدل را خواندیم بر مزارش و در دانشگاه دهلی و یاد سید حسن حسینی بودیم و یاد همه شما.
بر سر خاک بیدل یاد این بیت افتادیم از خودش که:
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که بر خاکم آیی و من مرده باشم
و من هم این بیت از بیدل را خواندم که به گمانم سید حسن آن را ندیده بوده ، بیتی که از کلیدی ترین بیت هایی است که نشان می دهد سپهری تا چه اندازه از بیدل متاثر بوده و چقدر شباهت می برد به شعر به سراغ من اگر می آیید / نرم و آهسته بیایید ...بیت بیدل این است :
بر خاک مزارم قدم آهسته گذارید
دیروز در این خاک بهار آینه بین بود...
چه شود گر رسد از شاه غریبان مددی
دیشب سفینه حزین لاهیجی را ورق می زدم. بیاضی از شعر شاعران مختلف به انتخاب حزین لاهیجی . حزین به اعتقاد برخی از منتقدان و صاحب نظران از جمله دکتر شفیعی کدکنی یک اتفاق در تاریخ ادبیات ماست. حزین در دوره بیدل می زیسته و یا بهتر است بگوییم در دوره خودش و جوانی اش مصادف بوده با پیری بیدل. بیدل در 1133 هجری وفات کرده و حزین به شهادت یادداشت مصحح این سفینه که از اهالی حیدرآباد دکن است و مقدمه اش را به زبان اردو نوشته : "شیخ کی تاریخ پیدایش 27 ربیع الاخر 1103 ... " یعنی وقتی بیدل فوت کرده ( در 79 سالگی) شیخ حزین 30 ساله بوده ... و جالب آن که شاعر بزرگی چون حزین تا مدتها بسیاری از اشعارش را یکی از بزرگان اهل فلان... به نام خود چاپ کرده بود، طرف ادعای تصوف و عرفان هم داشته و بیش از یکصد غزل حزین را به نام خودش چاپ کرده بود و تا مدتها کسی متوجه نشده بود و حتی بزرگانی چون شهریار و عماد به تعریف و تمجید از سارق محترم و صوفی اهل کرامات!! پرداختند و معتقد بودند که شاعر بزرگی ظهور کرده ... اما دکتر شفیعی به داد حزین رسید و بدون آن که نامش را و آبرویش را ببرد، حق را به حقدار رساند که شرح ماوقع را در کتاب " شاعری در هجوم منتقدان" می توانید خواند.
دیگر این که مزار حزین در بنارس – شهر مقدس هندوها- واقع است و در حال مرمت و ساخت از سوی ایران و از شما چه پنهان تا هنوز فرصت نکرده ام سری به قبر این بزرگوار بزنم، اما در همین سفینۀ حزین، گلایه ها و دلتنگی هایش از هند برایم جالب بود. چند بیت از این گلایه ها را ببینید:
دیده جز بوالعجبی هیچ نبیند در هند
فلک انداخته ما را به دیار عجبی
**
سواد هند خاطرخواه باشد بی کمالان را
نماید خانۀ تاریک ، روشن چشم عریان را