![]() |
|
|
|
رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم
دمیدم در نی دنیا، دمیدن شد فراموشم
سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم
ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم
مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم
صدای سرمۀ چشمت گلوی دیده ام را سوخت که از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم
چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم چنان گرم تماشایم که دیدن شد فراموشم
به تعقیب نمازی بی اذان درخود فرو رفتم رکوعم، سجده ام کج شد، خمیدن شد فراموشم
شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم
دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم
اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربک بگو من هم ملک بودم، پریدن شد فراموشم
18 بهمن 1388- دهلی نو |
||
|
|
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 17:37 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
مرتضای امیری اسفندقه عزیز! سلامی ضمیمه علیکم به تو و به گرمارودی عزیز و به همه! دلم می خواست در جشنواره فجر بودم در افتتاحیه مراسم در بوشهر و در کنار شاعران و مردم خونگرم آن سامان ساعاتی را می نشستیم و بوی دریا و مهربانی را می چشیدیم. کنار خلیج فارس مهربان و بهمنی برایمان می خواند دریا خواهر است و ما گیسوان دریا را می کشیدیم و علی هوشمند از سرزمین خرما و شعر برایمان ترانه و غزل می خواند و یاد تیمور ترنج می کردیم و با شاعران تازه از گرد راه رسیده خوش و بشی می کردیم. نشد که بیایم و درگیر کارهای فراوان روزمره ام در جایی که زبان فارسی را سالهاست در اتاق اکسیژن زنده نگه داشته اند و این روزها جواد آسمان عزیز با پول خودش آمده اینجا و دیده که چقدر سرم شلوغ است و چقدر کار ریخته است بر سرم. یکی دو تن از استادان شعر و زبان فارسی را دارم راهی می کنم برای جشنواره چهارم. بلیت نیست و پروازها پر است و فکر هم نمی کنم بتوانم خودم را برسانم و به هر حال تلاش می کنم، شاید آمدم و اگر هم نشد مرا به بزرگواری خود ببخشید. امّا به رغم شانتاژهای این و آن خبرهای خوبی از جشنواره شنیده ام ،شنیدم که برای داوری هفت منزل طی می کنید و چقدر هم از جشنواره استقبال شده است و چه استادان بزرگی را به داوری کشانده اید و تقریبا تمام سرمایه های واقعی شعر اصیل فارسی را به خدمت گرفته اید و شنیدم که برخی از قول من هم پرت و پلاهایی بر زبان رانده اند که من همینجا اعلام می کنم که خودم زنده ام و خود زبان دارم و حرفم را هم بی پروا می گویم. بلی مرتضای عزیز! این چهارمین امانت را به دست امانتدارانی اصیل و بزرگ سپرده اند و این امانت است، فجر شعر و شعر فجر را اگر درست ببینند تمام سرمایه سخن فارسی و انقلاب شکوهمند امام خمینی را دیده اند آنان که امروز سخنان گسسته و شکسته می گویند و تفکری شکسته تر دارند، نمی توانند جلوی رشد این سرو باشکوه را بگیرند. این درخت از چشمه سار شعر با اصالت پارسی آب می خورد و آن راهی که جشنواره های سینما و موسیقی و دیگران در سی منزل پیمودند را این جشنواره در منزل سوم و چهارم به آن رسید و چون به منزل هفتم برسد به کمال رسیده است. امروز سینما و موسیقی بی مدد سخن، سوسه و وسوسه ای بیش نیست و خدای بزرگ، خود چون به آفرینش دست زد با سخن آغاز کرد و گفت: کن! و شد آنچه باید شود. قرآن سخن است و آنگونه نیست که آن جوانک شیفتۀ سینمای فرنگ در آن سال های دور می گفت که اگر پیغمبری بیاید با یک حلقه فیلم می آید، که در پاسخش از قول خواجه شیراز می گویم که: گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم آری، خداوند آفرینش را با سخن آغاز کرد و چون به دنیا می آییم بر گوش مان نیز سخن را نجوا می کنند، شاید که بر گوش برخی تکه هایی از فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما را نجوا کرده باشند که سرانجامشان به دروغ گویی و رقاصی ختم شد. نه برادر، ما با سخن اصیل آشناییم. کربلا در کنار زیبایی های خود سخن دارد ، خطبه های مولا علی(ع)، زینب کبری(س) و امام سجاد(ع) و آن جملات شعرتر از شعر سیدالشهدا(ع) همه از جنس سخن است و انقلاب امام خمینی و شعار ما مردم که از جنس شعر ناب بود نیز همه سخن اصیل بود و سرانجام هم پیش از مرگ شهادتین ما سخن است و پس از مرگ تلقین ما با سخن است: افهم یا مرتضی (الهی صد ساله شوی!) افهم یا علی رضا! این را می گویند و باز چون می گذریم در شب اول قبر از من و تو با سخن می پرسند: من ربک؟ و برای همین هاست که شعر هنر اول است و لااقل اگر هنر اول کشورهای دیگر نباشد هنر اول ما ایرانیان هست و دریغا که نمی گذارند باشد . همین سخن بود که به داد موسیقی و سینمای ما رسید و آن را پالایش کرد. انسان نیز موزون است و تنها صدا صداست که می ماند و این سخن را آنگونه که خودت روزی برایم گفتی پیش از فروغ بیدل بزرگ گفته بود که: به عالم نه مرد و نه زن مانده است همه رفته اند و سخن مانده است و شاعران پیش از وی نیز گفته اند که بماند. مرتضای عزیز! مواظب باش که این درخت را شبانه از بیخ و بن نکنند. آتشش نزنند و شاخه هایش را نشکنند. اینان نمی خواستند این درخت پا بگیرد. شبها را نخواب ، نگهبان باش. فکر کن. و شنیده ام که به عدالت تمام نام ها را از برگه های داوری جدا کرده ای و شنیده ام که هفت بار طواف و هفت وادی سلوک و هفت خوان پر خوف و خطر را دارید طی می کنید و آنان که باید یار باشند خارند و بر سر راه چاه می کنند و تپه های کوچک برای قله ها خط و نشان می کشند و قیافه می گیرند و با شرط اول شدن می خواهند شرکت کنند و از قول این و آن دروغ می بافند و هزار شنیدۀ دیگر... اما تو و سید بزرگوار دکتر گرمارودی که نفسش حق است و بزرگ و سرور ماست، راه بلدان خوبی هستید و به مدد هم این کاروان را به سلامت عبور می دهید. اینحا در هندوستان و در بین هندوها درختی به نام تولسی وجود دارد که مقدس است و جوشانده اش را گاهی مثل چای می خورند و من نیز از آن نوشیده ام. می گویند اگر دست ناپاک به آن درخت بخورد یا حتی به آن آب بدهد خشک می شود، من در قدم اول نماد سرو را با کمک چهل شاعر اهل نماز و پاکی پیدا کردم و با وضو این درخت را کاشتیم و آب دادیم و همراه با شاعرانی از دیار فردوسی و حافظ و سعدی و صائب و ... در جوار مرقد مولانا. امینم بگویم که دعای این شاعر اصیل فارسی را نیز بدرقه راه مان کردیم و در اولین گام شاعرانی بزرگ چون مهدی اخوان ثالث، حسین منزوی، سید حسن حسینی، قیصر امین پور، علی معلم ، طاهره صفارزاده و ... برگزیده شدند. آقا مرتضا! به دوستان بگو نگران من نباشند. اگر شد می آیم و اگر هم نیامدم اتفاقی نمی افتد ، خدا را شکر که بسیاری از بزرگان هستند امّا اگر هیچ کس هم نبود و همین تو یک نفر بودی کفایت می کرد که بگویم هنوز شاگردان واقعی آن خواجه بزرگ حافظ و فردوسی پاک هستند. یادت که نرفته در خانه استاد شفیعی کدکنی بودیم همین پارسال، من بودم و تو و حضرت استاد که قصیده ای خواندی و استاد شفیعی بر تو نهیب زد که چرا خودت را پنهان می کنی؟ که قصیده تو از قصیده ملک الشعرای بهار هیچ کم ندارد. این عین سخن استاد شفیعی عزیز است. بزرگمردی که در این روز اربعین و به احترام سقایتش به یادش افتادم. مردی که در تمام عاشوراها نام و یاد او با شعر اصیل پارسی گره خورده و هنوز هم تشنگان معرفت اصیل شعر فارسی به دست او سیراب می شوند که دیر زیاد آن بزرگوار خداوند و هر کجا هست خدایا به سلامت دارش که با آن سفرکرده صدها قافله دل مشتاق همراه است. و این خاطره را از قول قیصر بگویم که یک بار در خیابان انقلاب و روبروی دانشگاه تهران در کنار قیصر عزیز با دیدن ظرف آب و عبارت سقای تشنگان کربلا بی طاقت شد و اشکش جاری و بعد که قیصر او را آرام کرده بود این راز را از زبانش شنیده بود که دکتر امین پور! مادر من در کودکی در ایام عزاداری امام حسین به دست من ظرف آب می داد و می گفت این لب تشنگان عزادار را سیراب کن و این وظیفه همیشگی من در ایام عزاداری امام است. آن جام آب هنوز از دست دکتر نیفتاده است. آقا مرتضای عزیز! ما یادمان نرفته که شاگردان این بزرگوارانیم، و آداب مان را از این بزرگان یاد گرفته ایم . برای همین دلم بسیار روشن است به جشنواره چهارم و به جشنواره های دیگر و به سرنوشت سخن پارسی و به امانتداری تو که پاکی و تمام این روزها مطمئنم که با زبان روزه از این سرو پاک امانتداری کرده ای و اینک آب می دهید آن را از آب چشم و خون دل. من هم تلاش می کنم شاید آمدم و به عنوان یک خدمتگزار کوچک زبان فارسی در کنارتان بودم و اگر هم نیامدم همین غزل عاشورایی زیر را برایت می فرستم تا نخودی در این آش داشته باشم و عرض ارادتی باشد، اگرچه این شعرها چیزی نیست جز درس پس دادن پیش شما و استاد گرمارودی عزیز. جایزه هم می خواهم، به شرطی که آن جایزه یک جلد کتاب تازه منتشر شده تو و یک جلد کتاب ترکیب بند عاشورایی استادم گرمارودی باشد. اگر هم بیشتر و پیشتر شعر نفرستادم ، خواستم جوان ترها بیشتر دیده شوند و این را هم بگویم که من هیچ وقت با شرط اول شدن در هیچ جا شرکت نکرده ام و به دوستان شاعرم هم می گویم کسی با این شرط به فجر قدم نگذارد که اول باشد، همۀ شما اول اید و مهم حضور در فجر است. به دوستان سلام مرا برسان. دست یکایک خدمتگزاران راستین زبان فارسی و شعر انقلاب را می بوسم. روز اربعین سال 1388- دهلی نو |
||
|
|
جمعه شانزدهم بهمن 1388 10:14 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش سلام ما برساند به صبح پیرهنش کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش کسی که عطر هوالله می دهد دهنش کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش تمام دشت پر از زخم های عطشان بود فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند سری جدا شده لبخند می زند بدنش به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد مدینه مولد او بود و کربلا وطنش یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او سلام ما برساند به شام پیرهنش... ۱۳۸۷
|
||
|
|
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 8:45 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
بین سید حسن حسینی و حمید سبزواری بر سر سنجش عمق مولانا و بیدل بحث در گرفته بود در همان کشتی تایتانیک و در دریاچه وان. در ایستگاه سوررئال که می شود به عبارتی یک ایستگاه بعد سناباد و در حرم امام هشتم چقدر نویسنده خارجی مدرن و صاحب نوبل آمده بودند تا کتابهایشان را در ضریح بیندازند . پرویز بیگی دم گرفته بود که ترشی خوبه یا لیته؟ و دیگران می خواندند البته لیته لیته. ساعد ترانه هواپیما بودم آجر می بردم را می خواند و مرتضی می گفت شمس و مولانا همان روزها هم چت می کردند. ساعد آمده بود پیشانی مرا بخواند و شمس دلش هوای زیارت شمس الشموس کرده بود. در ایستگاه شبستر احمد عزیزی هم رؤیت شد به همراه شیخ شبستری و همین طور چهل ایستگاه من بودم و شمس بود و انگار همه بودند الا جناب زمان و حضرت مکان که ریخته شده بودند در میکسر مخ تابدار من. دکتر گفت مولانا زده شده ای و من بی خیال بودم و با شمس در برف بر کشتی تایتانیک می چرخیدیم و می خواندیم: باز سر ماه شد نوبت دیوانگی ست. آنچه در بالا نوشتم از کتاب نبود همین طوری از خودم نوشتم و اشاراتی داشت به ایستگاه های گوناگون این سفرنامه . هیچ وقت کتابی از خودم را برای خواندن به کسی پیشنهاد نکرده ام امّا فکرمی کنم قونیه در قطار را اگر بخوانید بپسندید. خاصه از حیث سبک ادبی آن که به گمانم چیزکی تازه است. نشر تکا آن را چاپ کرده و انگار تازه به بازار کتاب رسیده است.
|
||
|
|
جمعه نهم بهمن 1388 11:51 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
ما کتاب کهنه ای هستیم سرتا پا غلط خواندنی ها را سراسر خوانده ایم امّا غلط
سال ها تدریس می کردم خطا را با خطا سال ها تصحیح می کردم غلط را با غلط
بی خبر بودم دریغا از اصول الدین عشق خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط
دین اگر این است بی دینان ز ما مؤمن ترند این مسلمانی ست آخر؟ لا غلط، الّا غلط ؟
روز اوّل درس مان دادند: یک دنیا فریب روز آخر مشق ما این بود: یک عقبی غلط
گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود شیخنا فرمود، امّا یا خطا شد یا غلط
گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه گفت می دانم، غلط داریم آخر تا غلط
روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت دیدۀ من یک غلط می دید و او صدها غلط
یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف یا رب از تو مرحمت می زیبد و از ما غلط
|
||
|
|
سه شنبه ششم بهمن 1388 18:25 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
مشکلم غیرسیاسی ست تو حل کن دکتر لوزۀ فکر مرا نیز عمل کن دکتر خون من پر شده از این همه گلبول سفید فکر معماری یک تاج محل کن دکتر ضعف دارم، نکند قند به مغزم نرسد همۀ قند مرا موم و عسل کن دکتر فرق من بود چهل سال فقط جانب راست بعد از این کلۀ ما را تو کچل کن دکتر خون من پر شده از مثبت و منفی، شاید مشکل از بطن چپ ماست، عمل کن دکتر "به عمل کار برآید به سخندانی نیست" ترک تریاک نشد، ترک جدل کن دکتر "از ازل تا به ابد کشتۀ ما افتاده ست" حکم زندان ابد را تو ازل کن دکتر "ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید" "حافظ" دل شده را "شیخ اجل" کن دکتر در مخم هر شب یک عدّه سوار شترند فکر خاموشی این جنگ جمل کن دکتر دی ماه 1388 |
||
|
|
دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 15:22 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
گل آقای عزیز! کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند سیاسی ست. می خواستم این شعر را تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود. لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.
ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست روزی کنار دریا موجی عظیم آمد شلوار شیخ تر شد گفتند این سیاسی ست در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست
|
||
|
|
جمعه بیست و پنجم دی 1388 10:19 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
این شعر هیچ گونه مخاطب خاص و عامی ندارد و همین دیشب در عالم مکاشفات در معبد دلفی (البته بلانسبت سقراط) به اینجانب الهام شد! لازم به تذکّر است که الهام به معنی نفی قریحه و نبوغ ذاتی جناب ما ( به قول شاه عباس کبیر) نمی باشد! ضمنا همین الان کاشف به عمل آمد که مخاطب اصلی این شعرها هم جز جناب ما احدی از جن و انس نمی تواند باشد.
پرهیز کن ز دانش و فکر قباله باش بی اجتهاد، صاحب چندین رساله باش وقتی شتر به وزن نگنجد درون شعر در فتنه ها چو اُشترکان دو ساله باش وقتی که اقتصاد خراب است لاجرم خود را بزن به حیرت و در فکر هاله باش در چشم خلق، نقد شراب و پیاله کن در خلوتت مرید و مراد پیاله باش فحش آنچه هست منتقدان را حواله کن نقدی اگر نماند به فکر حواله باش ترمز بریده ، دنده عقب می روی، مرو رحمی به حال خلق کن و فکر چاله باش خواهی که چار سال تو بی نقد بگذرد خود را غریب خلق کن و غرق ناله باش غرب از زباله برق گرفته ست و گاز و نفت در فکر اخذ شعر و غزل از زباله باش لائیک باش و شرقی و مشائی و مدرن هر صبح و ظهر و شام پی استحاله باش از شاعری نمی رسی ای دل به هیچ چیز سبزی فروش گوشۀ میدان ژاله باش
|
||
|
|
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 13:15 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
حدود بیست سال پیش مدرک قضاوت گرفتم اما حتی یک روز هم قضاوت نکردم. حدود ده سال هم کارم روزنامه نگاری و نوشتن در تحریریه روزنامه ها و مجلات بود. این طنز را حدود چند سال قبل گفتم و به گمانم تا به حال جایی منتشرش نکردم. شما هم بخوانید: قاضی یی هست شهرة آفاق کار او روزنامه درمانی ست خواست روزی خبرنگار شود دید این کارهای بهتانی ست سرکتابی گشود و قاضی شد از قضا سود در مسلمانی ست از قضا قاضی حکایت ما صاحب رأی های عرفانی ست لابلای مجلّه ای شعری خواند و گفت این چه طرفه دورانی ست گفت این شعر چند منظوره ست گفت این شاعر آدمی جانی ست سردبیر مجلّه هم خود اوست فکر کرده مجلّه سلمانی ست صبح باید بیاید او اینجا دستبندش زنید! زندانی ست! ** کلّة صبح یک نفر آمد گفت: این خانة چه ارگانی ست؟ اخم و تَخمش خبر از آن می داد که هوای مجلّه طوفانی ست گفت: بیچاره سردبیر شما دست کم بیست سال زندانی ست گرچه او می رود به بند، غذاش آب یخ با کباب سلطانی ست، گفتمش چیست ماجرا؟ شاید متّهم از مجلة ما نیست گفت: حکمش شب گذشته رسید از قضا محرمانه و آنی ست حکم را باز کرد و فهمیدم حکم جلب عبید زاکانی ست! |
||
|
|
سه شنبه بیست و دوم دی 1388 9:44 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
پیش از این شعر مرا حداکثر ده بیست خبرگزاری و روزنامه درج می کرد و این یکی دو روز صدها سایت و خبرگزاری ریز و درشت جملاتی از مرا به زعم خود برجسته کردند تا به خیال خود مرا فردی جدا شده از اردوی نظام و انقلاب اسلامی بدانند. زهی خیال باطل! به قول شاعر: برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه معلوم می شود که آقایان خیلی هم غریب نیستند. قصد نامه و بیانیه نوشتن ندارم و گوش خلق خدا هم از این بیانیه ها پر است: حرف اول و آخر آن که: من چه شعر سیاسی بگویم و چه نگویم با افتخار در کنار انقلاب و رهبری و مردم هستم و حساب خود را از برخی فرصت طلبان جدا می دانم . از این امان نامه ها هم سال هاست برایم می فرستند اما من تا آخرین قطره خونم در خیمه گاه انقلاب و ولایت می مانم و معتقدم که در این اردوگاه آنقدر عقلانیت و عشق و تدبیر هست که نیاز به افراط و تفریط نیست و آنقدر سرباز و سردار فرهنگی هست که اگر من یکی هم نباشم آب از آب تکان نمی خورد. من گفتم در کنار مردم می مانم. اگر بناست مردمی در کار باشد مردم واقعی همانانند که حماسه ۹ دی را آفریدند. آقایانی که خود را صاحب مردم تصور کرده اید! مگر این مردم از ولایت جدایند؟ |
||
|
|
یکشنبه بیستم دی 1388 9:52 علی رضا قزوه
|
|
|